تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تام وجری
نویسنده: ا.نواب

در حال پیاده روی آخر شب بودم. در حال و هوای خودم.

که یک موش و گربه در وسط کوچه کنجکاوی ام را برانگیخت. دیدن این صحنه مرا به یاد کارتون تام و جری انداخت. ایستادم ببینم که کدام یک موفق می شوند و یا اینکه بالاخره   گربه موش را میخورد یا نه.

این که در واقعیت میخواستم یک کارتون تام و جری ببینم را هیجان زده کرد. احساس کردم هیچ کدام تکان نمی خورند تعجب کردم. آرام آرام جلو رفتم و دیدم که گربه با بینی هاش موش را آرام آرام به سمت جلو هول میدهد.

چشمانم را تنگ تر کردم تا ببینند چه شده!

انگار موش یک پایش مشکل داشت نمی‌دانم چی اما فهمیدم که نمی توانست آن را تکان دهد و گربه با بینی اش آرام آرام او را به سمت باغچه هول می داد و در نهایت موش در پشت شمشادهای باغچه مخفی شد. گربه هم رفت.

و من همچنان در وسط کوچه ایستاده بودم و کارتون تام و جری را در ذهنم مرور میکردم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما