تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

این بار قبولم !
نویسنده: مهرشید قاسمی

از خانمی که کنار من به دیوارتکیه زده ساعت را میپرسم و او دستی که ساعتش روی آن بسته شده را  به سمتم میگیرد ، ساعت مچی مربعی شکلش ساعت یازده را نشان میدهد و با این حساب من سه ساعت است که اینجا منتظرم تا افسر صدایم بزند . با شنیدن اسمم به سمت ماشین میروم و سوار میشوم ، توی دلم صلوات میفرستم و تمام چیزایی که تمرین کردم را توی ذهنم مرور میکنم . بعد از چند بار پارک کردن و پارک دوبلی که ازمن  میخواهد انجام بدم ماشین را پارک میکنم و به گفته ی او پیاده میشوم ، با اینکه خودم از عملکردم راضی هستم ولی حس میکنم مرا در آزمون مردود اعلام می کند ! برگه ها را امضا کرده و بدستم میدهد و میگوید : برو آموزشگاه ، قبول شدی . از خوشحالی دلم میخواد جیغ بزنم  بلاخره بعد از دوبار رد شدن قبول میشوم ، سریع زنگ میزنم و به مادرم خبر میدهم و بعد ازینکه کارهای گواهینامه را انجام میدهم  با یه بسته شیرینی راهی خونه میشم . مادر زنگ میزند و همه را برای شام دعوت میکند . موقع خوردن شام احسای سرما میکنم و برای برداشتن ژاکتم به اتاق می آیم که وسوسه میشوم نیم نگاهی هم به تلفن همراهم بکنم ، اینترنت را روشن میکنم و صفحه ی اینستاگرامش را نگاه میکنم اما با دیدن عکس دو نفره ای که پست کرده مات میمانم . اگرچه دیر یا زود باید با این صحنه مواجه میشدم اما فکر نمیکردم الان و این لحظه باشد ! چند قطره اشکی که روی گونه ام هست را پاک میکنم و از اتاق بیرون میروم . سر سفره مینشینم و لقمه ها را به اجبار قورت میدهم ، کسی متوجه حال خرابم نمیشود جز یک جفت چشم  که طوری به من خیره شده اند انگار از تمام ماجرا اطلاع دارند . انقدر احساس خالی بودن میکنم که ماشین هدیه ی بابا هم زیاد سر کیفم نمی آورد اما گونه اش را محکم میبوسم و از او تشکر میکنم  . کمی بعد به بهانه ی  برداشتن تلفنم داخل اتاق میروم اما هنوز در بسته نشده که امیر داخل می آید ، و من با تعجب نگاهش میکنم ، با صدای بم مردانه اش دلیل ناراحتی ام را میپرسد و من به دروغ میگویم که ناراحت نیستم اما با جمله ای که قبل از بیرون رفتن از اتاق میگوید حسابی شرمنده میشوم :” اگه بگی نمیخوام بگم بهتر ازینه دروغ بگی اونم وقتی من میفهمم که داری دروغ میگی” . کم کم همه میروند و من هم میروم تا بخوابم اما خواب به چشمام نمی آید. به این فکر میکنم چرا باید بخاطر عشق یک طرفه ای که یک سال از عمرم را صرفش کرده ام و به خاطر کسی که دلش بند شخص دیگری است ،کسی که دوستم دارد را از خودم دور کنم ؟ هر چقدر من از عاشق شدن میترسم امیر بی مهابا عشقش را به من ابراز میکند؛ در حرف ها و رفتارش . تصمیم میگیرم فراموش کنم و به خودم فرصت بدهم تا واقعا عاشق باشم . امروز در آزمون رانندگی قبول شدم و میخواهم در آزمون دیگری هم قبول شوم؛ دل کندن از کسی که برای من نیست و نخواهد بود . من تنها از دور نظاره گر بوده ام شاید او واقعا کسی که من فکرش را میکردم هم نباشد . کمی به عقلم فرصت جولان میدهم و او به من میفهماند که بدون شناخت دوست داشتنش را در دل پرورانده ام . از همین امشب تصمیم میگیرم عشقم را صرف کسی کنم که عاشق من است و من این بار واقعا عاشق خواهم شد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    داستان حس جالبی داشت مخصوصا اونجاش که درباره ی قبولی تو آزمون رانندگی بود آدم رو یاد خودش مینداخت
    خسته نباشی😉