تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

غیر منتظره اما دیر
نویسنده: مهرشید قاسمی

حبیب جارویش را روی کولش گذاشته بود و در خیابان  فردوسی قدم میزد تا به خیابان نوزدهم برسد تابلوی خیابان را که از دور نگاه کرد کمی دستانش عرق کرد و اینکه دستانش در آن دستکش های زخیم خیس باشند اندکی او را آزار میداد اما سعی میکرد که توجهی نکند . از سر کوچه شروع به جمع کردن انبوه زباله ها در گوشه و کنار شد و آنها را به صورت تلی از زباله جمع میکرد و بعد به سطل های بزرگ زباله میریخت ، هر چه به در طلایی رنگ خانه نزدیک تر میشد استرس بیشتری میگرفت ، حس میکرد پاهایش جان ندارند . گلهای یاس از دیوار خانه بیرون زده و به درون کوچه ریخته بودند و بوی یاس فضا را پر کرده بود ناگهان صدای باز شدن در خانه را شنید و خودش را به جارو زدن مشغول کرد که در با صدای آرامی بازشد و خانمی مسن بیرون آمد و با دیدن حبیب به او سلام کرد و حبیب هم جوابش را به آرامی داد سپس دخترک کوچکی که بنظر نوه اش بود را به خانه ای که در آن سمت خیابان بود راهی کرد . خانم مسن قبل ازینکه به خانه داخل شود به حبیب خسته نباشید گفت و حبیب با همان صدای آرام سعی کرد تمام کلمات تشکر امیزی که در ذهن دارد را در جملاتش بریزد اما انگار کلمات در دهانش یخ بسته بودند و به جای آن ها خاطرات در ذهنش مرور میشدند خاطراتی که سالهای سال در تنهایی اش با آن ها زندگی کرده بود ، پیرزن با نگرانی نگاهی به صورت رنگ پریده اش کرد و گفت داخل می رود تا لیوانی آب بیاورد اشک در چشمان حبیب حلقه زده بود و سالهای دور مانند فیلمی دراماتیک از پیش چشمانش عبور میکرد به یاد این شعر نیما افتاد : دیدمش گفتم منم نشناخت او ! ولی حبیب  آن چشم ها را حتی از پشت قاب شیشه ای عینک میشناخت؛ همینطور آن صدای ظریف را . جارو را روی زمین گذاشت و همانجا کنار دیوار زیر گلهای یاس نشست و کمرش را به دیوار تکیه داد . وقتی پیرزن بیرون آمد با چشم دنبالش گشت سرش را که چرخاند او را کنار دیوار دید که با خیال راحت به دیوار لم داده بود و یاس ها بالای سرش را پوشانده بودند ، هر چه صدایش زد او جوابی نداد . پس از رفتن آمبولانس پیرزن آرام آرام از پله ها بالا رفت در حالی که اشک در چشمانش میغلتید اما با وجود آلزایمری که داشت تا فردا رفتگری که در خانه اش و در پناه یاس ها برای همیشه خوابیده بود را به یاد نمی آورد.  

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    داستان با اینکه کوتاه و مختصر بود اما حس غم و عشق رو کامل به من منتقل کرد😀
    ایده و فضایی که داستان توش شکل گرفت رو خیلی دوست داشتم
    خسته نباشی