تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زندگی خارج از ریتم
نویسنده: مهرشید قاسمی

از لای در به بچه ها که توی تخت هایشان خوابیده بودند نگاهی انداخت و سپس در را آرام  بست . پس از خوردن قهوه ی تلخش به سمت اداره راه افتاد ، هنوز سر خیابان نرسیده بود که یادش آمد اسنادی که آماده کرده بود را توی اتاق جا گذاشته است ، قدم هایش را کمی تند کرد و به سمت خانه برگشت . کلید را داخل قفل برد و آهسته در را باز کرد تا بچه ها بیدار نشوند اما هنگامی که داشت از مقابل اتاق پسرانش رد میشد صدای صحبت کردنشان را شنید ، کمی مکث کرد و گوشش را نزدیک تر کرد تا با وضوح بیشتری بشنود . حالا به طور کامل میشنید که دو پسرش راجع به مرگ مادرشان گلایه  میکنند و پدرشان را مقصر میدانند ، خیلی دقیق شنید که با چه تنفری از او میگفتند . حتی به ذهنش هم نمیرسید دو کودک هفت ساله تا این حد کینه به دل داشته باشند . آتش خشم از زیر خاکستر غم دوری همسرش زبانه میکشید ،او از ابتدا هم بچه دوست نداشت؛ آن هم پسر. همسرش از زمانی که بچه ها را به دنیا آورده بود دیگر توان سابق را نداشت و کم کم از پا افتاد و دست آخر هم تاب نیاورد که اندکی بیشتر در کنارش بماند ، حالا کودکان خردسالش اینگونه او را در مرگ عزیزترینش مقصر میدانستند  . از خانه بیرون زد و در شهر کوچکش تنها قدم زد ، به سراغ همسرش رفت و اندکی دلش را از حرف هایی که در آن تلنبار کرده بود خالی کرد . هوا کم کم رو به تاریکی رفت و او با غذایی که تهیه کرده بود به خانه آمد ، در کمال آرامش با پسرانش شام و خورد و کمی هم با هم بازی کردند . موقع خواب که شد آن ها را به تخت هایشان برد و منتظر ماند تا خوابشان ببرد . سپس لباسی که همسرش بسیار دوست داشت را به تن کرد ، تمام شیر های ورودی گاز را باز گذاشت و به تخت خواب رفت .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما