تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دریا هیچ وقت خبر نمی کند
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                                                                                       نزدیک دوسالی بود که خونه زندگی اش را
فروخته بود و رفته بود تو سواحل نو شهر
یه خونه ویلایی خریده بود . یه خونه با باغ و باغچه بزرگ و درختهای نارنج و پرتقال و اقاقیا ،
که باهاش حال میکرد و سبزی و آفتاب گردون و
گل زرد و لوبیا هم کاشته بود . مغازه را در اراک اجاره داده بود ، خودش هم باز نشسته خویش پرداز تامین اجتماعی بود ، با خانمش و دخترش زندگی می کرد . هر روز لب دریا می نشست و به دریا چشم می دوخت ،گاهی با دوربین و بیشتر بدون آن . حرکت مرغان ماهی خوار را می نگریست و می دید که چگونه با عشق در آسمان و بر فراز دریا پرواز می کنند . حرکت بالهاشان را
نگاه می کرد و فرود و فراز آن را حریصانه می نگریست . چون از منطقه ای آمده بود که در سال
متوسط بارندگی دویست و پنجاه میلیمتر و از مناطق کم باران بود و در جوار کویر ، چونان
تشنه ای به دریا می نگریست و حض می برد .
خانمش هم او را همراهی می کرد ولی دخترش
خیلی کم و چون دوستی نداشت سخت دلخور بود ، خواهر بزرگش ازدواج کرده بود و با همسرش در تهران استودیو موسیقی داشت
ولی خانه اش در کرج بود . هوای لطیف شمال
آنها را به وجد آورده بود ، کم کم با همسایه ها
که اکثرا در تهران یا شهرهای دیگر زندگی می کردند آشنا می شد . با چندتا از محلی ها هم
سلام علیک داشت و رسم و رسوم آنجا را می پرسید ، قایق بادی چهار نفره داشت و گاهی
اوقات در نزدیکی های ساحل با پارو قایقرانی می کرد . گاهی با همسر و دخترش به دریا می رفت
ولی آنها هرگز اجازه نمی دادند که از ساحل دور شوند و دخترش خیلی می ترسید .
یکی از بومی ها به اسم توکالی که معنی قشنگ قله کوه را داشت پیشنهاد کرد که موتور روی قایق سوار کند . ولی او گفت در آینده نزدیک
یک قایق درست و حسابی با تجهیزات کامل
می خرد ، فعلا که از ساحل دور نمی شوم .
توکالی به او هشدار داد و گفت دریا خبر نمی کند ، خیلی مواظب باش . او هم مواظب بود که پایش را از گلیمش دراز تر نکند . بچه ها به تهران
رفتند و قرار بود سری هم به فامیل در اراک بزنند . شب دوم ساعت از دو گذشته بود بیدار شد ، با خود بزمی مستانه گرفت ، چند بیتی حافظ خواند . اگر آن ترک شیراز بدست آرد دل مارا ،،،، به خال هندواش بخشم سمرقند و بخارا را،،،،بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت ،،،، کنار آب رکناباد و گلگشت مصلا را ،،،،،،،
همین شعر هوایی اش کرد لباس پوشید ، تور پرتابی و قلاب و لنسر برداشت . پتو و نون نمک یک بیست لیتری آب و چاقو و کلیه وسائلی که وقتی می رفت ماهی گیری با خود می برد و بیشتر مواقع وقت بر گشتن بار
وانت می کرد و بر می گشت . قایق را به آب انداخت ولی چون خیلی تاریک بود و دریا هم وهم برانگیز ، قایق را به طناب بست و چوب بلند مخصوص میخ مانند را در ساحل با پشت تبر محکم در زمین کوبید . دراز کشید و ترانه ای
زیر لب زمزمه کرد ، فانوس هم نور زیادی نداشت . به آسمان خیره شد و بر فراز دریا دنبال
ستاره اش می گشت ، پتو را روی خود کشید و
همچنان که ستاره ها را در می نوردید به خواب
عمیقی فرو رفت . در خواب دید که بچه ها به سویش دست دراز کرده اند ولی او هرچه تلاش می کند نمی تواند دست آنها را بگیرد . تا صبح
خوابهای طلایی خوش یا ناخوش دید . نزدیک ظهر بیدار شد و صدای پرندگان دریایی را شنید .
هنوز حس بلند شدن را نداشت ، با پا پتو را به کناری انداخت ، حرکت آهسته و آرام قایق او را
به خود آورد . سراسیمه برخاست ، خوب به اطرافش نگریست ، تا چشم کار می کرد آب بود .
طناب را در آب دید و آن را کشید و جمع کرد تا به چوب رسید . حیران بود که چگونه چوب از جایش کنده شده ، قدری پارو زد و چون ندانست به کجا پارو بزند دست کشید و نشست و انتظار نداشت که خیلی دور شده باشد . تلفنش را برداشت که زنگ بزند اصلا آنتن نداشت . در این لحظه یاد حرف توکالی افتاد ، دریا خبر نمی کند و بر خود لرزید .
تا غروب آفتاب هنوز امیدوار بود که قایق گشتی ، کشتی یا ،،،،، ولی هیچ خبری نشد .
آز همه بدتر اینکه هیچ کس خبر نداشت .شب دریا وهم بر انگیز و ترسناک است . هنوز هوا گرگ و میش بود و برای او بیشتر از همیشه گرگ بود . تا تاریکی مطلق مستولی نشده بود به سراغ فانوس رفت که آنهم چون روشن مانده بود و اصلا بهش فکر نکرده بود ، پرت پرت می کرد و
در حال خاموش شدن بود که خود با فوتی خاموشش کرد . دریا آرام بود و یک لحظه با
خود فکر کرد اگر دریا طوفانی شود ، هیچ کاری از دستش ساخته نیست . بر خود لعنت می فرستاد و در سیاهی شب ، بدون اراده اشکهایش جاری شد ، یاد خوابهای شب قبل افتاد که بچه ها
دست برایش دراز کرده بودند و هرگز نتوانسته بود دستشان را بگیرد . ترس برش داشت به زیر
پتو پناه برد و زار گریست و هر گاه صدای پریدن
ماهیهای بازیگوش را می شنید ترسش بیشتر
می شد . پس از ساعتی که از تاریکی گذشت سخت احساس گرسنگی کرد . هر آنچه از خوردنی داشت گرد آورد و همینکه خواست لقمه ای به دهان بگذارد ، به دور دست خیره شد ،
نورهایی که می دید آنقدر دور بودند که فکر کرد هیچوقت به آنها نخواهد رسید . خوردنی ها را کنار گذاشت و فقط شوکولات در دهان گذاشت و با زبان و آب دهان در مدتی طولانی آن را مکید .
هر لحظه به سراغ گوشی می رفت که اصلا آنتن نداشت و عنقریب آن هم خاموش می شد . بیست لیتری آب تقریبا پر بود ، کمی آب خورد و به زیر پتو پناه برد ، یاد شعر پروین افتاد ، زیر لب زمزمه کرد ، گر فراموشت کند لطف خدای ، ،،،، چون رهی زین کشتی بی ناخدای ،،،، ، گر نیارد ایزد پاکت به یاد ،،،،،،،
آب خاکت را دهد ناگه به باد ،،،،،،،،،
یاد بچه ها افتاد که اونها اگر زنگ بزنند ، وقتی
جواب نده پی گیر می شن . دوباره بارقه امید در دلش زنده شد . آن شب بدترین شب عمرش بود ، چشم روی هم نگذاشت ، هر لحظه کابوس مرگی وحشتناک را می دید ، سپیده که زد به زیر پتو رفت و خوابش برد ولی دستهایی را که در خواب می دید اورا وحشت زده از خواب
می پراند . نزدیک نیمروز دم کرده و عرق کرده از خواب بیدار شد ، برخاست به اطراف نگریست و دست و صورتش را شست ، ماهی های زیادی را در اطراف قایق دید ، نیزه را برداشت و به ماهیها حمله کرد . با اولین حمله ماهیها آمادگی خود را به رخ کشیدند ، رقص کنان نیزه ها را پشت سر هم جا خالی می دادند .عاقبت تمرکز کرد ، آرام گرفت تا ماهی ها هم احساس امنیت کردند و
قایق را به اسباب بازی تبدیل کرده بودند و
و چون بادی و نرم بود خود را به قایق می زدند ،
ماهی بزرگی نزدیک شد تا ببیند چه خبر است و او هم که آماده و نشانه رفته بود ، نیزه را در بدن ماهی فرو کرد ، سر ذوق آمد و دو ماهی دیگر گرفت . ماهی ها را تمیز و قطعه قطعه کرد و کف قایق چید تا خشک شود . توی فیلما دیده بود و خود را در قالب داستان می دید ، هر روز دست به دعا بر می داشت و شعر پروین را می خواند ،
ما که دشمن را چنین می پروریم ،،،،،،،،،
آز حبیب خویشتن کی غافلیم ،،،،، ،
این سخن پروین نه از روی هواست ،،،،،،
هر کجا نوری است ز انوار خداست، ،،،،،،،،روزها چشم به افق می دوخت و منتظر دستی از غیب بود . همسر و دخترش چون هر چه زنگ میزدند گوشی خاموش بود با خانم همسایه تماس گرفتند که آنها هم اظهار بی اطلاعی کردند سپس آقای توکالی را فرستاد تا سر و گوشی آب بدهد .
توکالی وارد حیاط خانه شد و قایق را ندید ، حس بدی تمام وجودش را فرا گرفت . درب ساختمان همه قفل بود و چون رد قایق را دید متوجه شد که به دریا رفته و برایش آرزوی سلامتی کرد . به همسر و دخترش خبر دادند که قایقش هم نیست در طی روز تمام فامیل خبر شدند و هرکسی پیشنهاد یا دستوری می داد . بچه ها با تعدادی از فامیل به خانه برگشتند ‌ چون همه وسایل ماهیگیری را برده بود مطمئن شدند که به دریا رفته است ، فامیلی در ارتش داشتند که تیمسار بود و نفوذ داشت ، به او هم خبر دادند و او با پلیس و گارد ساحلی تماس گرفت و کمک خواست .پنج شبانه روز گذشته بود و هیچ غریقی با مشخصات او یافت نشده بود . هیچ ماهی گیری هم او را ندیده بود .هلیکوپترهای نجات و قایق های موتوری دو روز هر چه گشتند چیزی نیافتند .اینک هفت شبانه روز در دریا بود و فقط در آخرین روز هلیکوپتری را در فاصله ایدور دیده بود .حداقل ده نفر غیر از اعضای خانواده و داماد و دختر بزرگش به نوشهر آمده بودند و هر روز احتمال خبر ناگواری می بود و چون خبری نمی شد آرزوی زنده بودنش را می کردند . روز هشتم
نزدیک غروب هوا منقلب گشت ، اول باران بارید
که او با کیسه های پلاستیکی آب ذخیره می کرد ،
ضربه ای به قایق خورد و او وحشت کرد ، چرا قوه را برداشت و به اطراف نگریست و ماهی های
بزرگی را دید و چون خوب نگریست گله ای از کوسه دید که در آن هوای بارانی انگار بازی شان گرفته و مانند توپی به آن ضربه می زدند . اول نشست و از ترس عرق کرد ، هلال ماه هر لحظه
کاملتر می شد و بر دریا می تابید و همه چیز را
پیش چشمش نمایان می کرد . به خود آمد و دید اگر لحظه ای درنگ کند قایق را سوراخ می کنند و
عنقریب خوراک کوسه ها خواهد شد . طناب را که به قایق هم بسته بود به دور دستش پیچید و با عجله چند ضربه بر آب و کوسه ها زد و یکبار هم نزدیک بود خودش قایق را سوراخ کند . نشست و خستگی گرفت و بعد حواسش را جمع کرد و چوب و نیزه را بر سطح آب می کوبید و
کوسه ها را می ترساند . گاهی هم اتفاقی ضربه اش به کوسه ها می خورد . پس از ساعتی از شر کوسه ها رها شد و ساعتی هم هر صدایی می شنید ، خیال می کرد کوسه ها برگشته اند .
بسیار گرسنه بود ‌ آنچه از ماهی هایی که شکار کرده بود را با چند شوکولات بلعید . باران ریزی می بارید و او که بسیار خسته بود پتو را به دور خودش پیچیده بود برای دقایقی به خواب رفت .
با تکانی شدید از خواب پرید ، خود را محکم
به قایق چسباند . موجها سنگین و سنگین تر
شدند و یکباره با موجی هولناک خود و قایق را در آسمان دید با سر در آب دریا فرو رفت ، چشمش
سیاهی رفت و اشهد خود را خواند . در یک لحظه دستهای دراز شده همسر و دختر هایش را دید و
دست و پایی برای گرفتن دستها کرد . طناب
که دور مچ دستش پیچیده بود کشیده شد و
با دو دست طناب را گرفت و ادامه داد تا به
قایق رسید . قایق برگشته بود و در آن طوفان هیچ کاری ازش بر نمی آمد . فقط دهان و بینی اش را بالا گرفته بود تا نفس بکشد . دریای طوفانی چون باد او را می برد ، و هر بار چشمانش از خستگی بسته می شد دستها را
می دید ، کار خود را ساخته دید و برای آخرین بار
یاد شعر پروین افتاد ، ما که دشمن را چنین می پروریم ،،،،،، از حبیب خویشتن کی غافلیم ،،،،
با موج می رفت که پایش به چیزی خورد و فکر کرد شاید کوسه باشد و پایش را جمع کرد ،
چشمش روی هم رفت و شل شد پایش دوباره خورد و کشیده شد ، وقتی جرئت کرد و بر روی پایش ایستاد ، آب تا زانویش بیشتر نمی آمد و درختچه هایی را در نزدیکی خود دید . قایق را برگرداند ، به نزدیک درختچه ها رفت و آنها را آزمود . طناب نجات را به خود و درختچه بست ،
داخل قایق افتاد و از فرط خستگی بیهوش شد .
با بر آمدن آفتاب و گرمای روز از خواب بیدار شد . درختچه های بسیاری دید ولی خشکی وجود نداشت . احساس خوبی بهش دست داد و امید به زندگی در او زنده شد ، روزها می گذشت و او با ماهی های ریزی که بادست می گرفت تغذیه می کرد ، آب باران هم که کف قایق جمع می شد می نوشید . اسهال میشد و به حالت مرگ می افتاد ولی پس از چندی بهتر می شد . بنیه اش بسیار کم شده بود و وزن زیادی از دست داده بود . خبر قایق گمشده به تمام کشورهای حوزه دریای خزر مخابره شده بود ، به همین خاطر کشتی ها و گارد ساحلی همه کشورها با دقت بیشتری به دنبال قایق بودند ، روز یازدهم صدای هلیکوپتری شنیده شد ولی او در حالت بیهوشی فقط دستها را می دید . هلیکوپتر نجات کشور قرقیزستان او را یافت و با نردبان نجات او را بیهوش به ساحل برد و آمبولانس آماده او را
به بیمارستان برد . خبر نجات و پیدا شدن قایق
مخابره شد و صبح فردا تمام روزنامه ها خبر را
رپرتاژ کردند ، چندین خبرنگار پس از بهبودی نسبی با وی مصاحبه کردند و او ضمن بر شمردن داستان و خواب ‌ دستها بارها به شعر پروین اشاره کرد ، ما که دشمن را چنین می پروریم ،،،،،،، از حبیب خویشتن کی غافلیم .،،موقع برگشت مانند یک قهرمان ملی از او استقبال
شد و زمانی که دست همسر و فرزندانش را گرفت
به گریه افتاد . توکالی همسایه اش به معنی قله کوه را در آغوش کشید و گفت دریا خبر نمی کند .

هوشنگ مرادی چهاردهم مهر ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    آقای مرادی خیلی کیف کردم با این داستان، چه هیجانی داشت، چه اوج و فرودی داشت😀😀
    خیلی توصیفات دقیق و به جایی داشت
    داستان واقعی بود؟
    همش منتظر بودم ببینم چی میشه آخرش، یه عالمه هیجان زده شدم😀
    و چه ترسی داشت اون لحظه که از خواب پرید و دید طناب کنده شده و همه‌‌جا فقط آبه
    خیلی خوب بود
    خسته نباشید واقعا

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سلام پرستوی بهاری ، واقعی نبود ولی از لحظه ای که قلم در دست گرفتم و چند خط نوشتم واقعی شد ، دو سه روز طول کشید ،
      درست در غالب داستان بودم و فقط قایق بادی چهار نفره اش را دارم که چند سالی هم هست آب به خودش ندیده اما همسفر خوبی شد . شادکام باش و توانا