تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قاچاق نمک
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

قاچاق نمک ‌‌ ‌ ‌                                                انسان بدینسان یک من بزرگ است که اندیشه بشری در خدمتش دست به هر کاری می زند .
این کار چه در ابعاد کوچک در روستاها و شهرهای و چه در جنگها و جهالتهای آدمی تاثیر مستقیم داشته و انسان و طبیعت را مورد خسران قرار داده است . سه برادر و یک خواهر بودند ، پسر بزرگ ده ساله بود که مادر بیمار شد و مرد ، پدر
همسر دیگری داشت که یک برادر و خواهر ناتنی اش از این همسر بودند . دو برادر که ده و هشت ساله بودند وی را ننه آقا میرم ( مریم ) می خواندند،
ارباب رعیتی بود و پدر که در ایام جوانی مرد عیاشی بود از شهر به روستا آمده بود و ذاکر مسجد شده بود و به کار کردن عادت نداشت ،
در شهر هنوز زمین و خانه داشتند و هراز گاه
می فروخت و می خورد . وقتی زندگی فشار آورد و دیگر چیزی نمانده بود ، یا جایی بود که نخریدند مجبور شد زمین رعیتی اربابی بردارد و
عمده کار ها را هم به عهده پسرها بخصوص پسر بزرگ بود . با کار بر روی زمین اوضاع بهتر شده بود . چهارده ساله بود که پدر مریض شد و از آن حداقل کاری که می کرد نیز باز ماند . چندین روز در خانه می ماند و گاهی که بهتر می شد تا مسجد می رفت ، هر چه حکیم آوردند و دوا و دکتر کردند افاقه نکرد و پس از دو سال بیماری
و خانه نشینی پدر نیز از دنیا رفت . حبیب شانزده سال داشت و برادرش حمزه چهارده ساله بود ، برادر ناتنی اش ده سال و خواهرش سلطنت
شش سال داشت و همگی با ننه آقا میرم در یک خانه زندگی می کردند . آنقدر کار سخت کشاورزی انجام داده بودن که بدنهای ورزیده داشتند . در کویر چاه نمک داشتند و در
وقت محدودی از سال نمک برداشت می کردند و
آن را در روستاهای دیگر به فروش می رساندند .
البته در کیسه های بزرگی که با نخ کلفت بافته شده بود و به آن جوآل می گفتند . دولت با انتخاب نمایندگانی در روستای میقان بر فروش نمک مالیات وضع کرد و فتاحی نامی همه کاره چاه های نمک گردید . گرفت و گیری سخت شد . مامورانی را برای جلو گیری از فروش نمک
به قول خودشان ، قاچاقی گمارده بودند و آنها هم راپرت حبیب و حمزه را داده بودند . در مجلسی عروسی فتاحی رو به حبیب و حمزه
کرد و گفت خوب نمک قاچاق می برید و مالیات
نمی دهید ، مگر گیر نکنید . حبیب که آنوقت هفده ساله بود و عاقلتر گفت آقای فتاحی خلاف به عرض شما رسانده اند و با ما دشمنی می کنند . فتاحی گفت مگر گیر مامورای من نیفتید و گر نه نالتون می کنم . در این موقع حمزه پانزده ساله و برادر کوچکتر که دو متر قد داشت
برخاست و به فتاحی گفت ما امشب نمک قاچاق
می بریم ، اگر نبردیم ننه مون ما را تو خرابه ها
زائیده و اگر تو هم ما را نگرفتی تو خرابه زائیدنت و دیگر تکلیف برای حبیب هم معلوم بود . برخاستند و به روستای خودشان رفتند
و همه چیز را آماده کردند . پاسی از شب که
گذشت با خر و بار از بیراهه به کویر رفتند و
دو بار چهل منی بار حیوانها کردند و در سیاهی شب به راه افتادند . مامورای فتاحی در سر راه
داخل خرابه های قدیمی و تاریخی موضع گرفته بودند . به راست خرابه ها که رسیدند مهتاب همه جا را نقره فام کرده بود . حمزه به برادرش گفت من برم ببینم تو خرابه ها کسی نیست ؟
حبیب گفت مگر بیکاری ، هر کس آمد جلومون
می زنیم پدرش را در میاریم . اونها به راهشان
ادامه دادند و کسی برای جلوگیری آنها نرفت ،
بعدها از خود مامور ها گفته بودند که خود فتاحی گفته بود ولشون کنید ، اینها مثل غول بیابونی می مونن ، می زنن یکی را می کشن .
فتاحی مرد سیاستمداری بود و متوجه عزم و
خشم آنها شده بود و بدین گونه از یک تراژدی
جلوگیری به عمل آورد و حبیب بارها گفته بود
که خدا پدرش را بیامرزد که نیامد والا به طور حتم کسی کشته می شد . حبیب سال بعد سرباز
شد و بعد از راست و ریست کارها و سفارش به
آرام بودن برادر و گوشزد مسئولیت خواهر و برادر و ننه آقا میرم ،به ژاندارمری در میدان ارک
رفت و از آنجا پس از سه روز به تهران و عباس آباد گسیل شد .

هوشنگ مرادی هشتم مهرماه ‌ ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    سلام آقای مرادی
    داستان خاطره‌گونه و قشنگی بود، فقط جزئیات کم بود یکمی و زود پرش کرده بودین از یه سری صحنه‌ها
    ولی موضوع و حال و هوای داستان رو مثل همیشه دوست داشتم و باهاش همراه شدم و توی ذهن مجسم میکردم
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      درسته بانوی گرامی این داستان را اگر بخواهم ادامه بدم فکر می کنم به بلندترین داستانم تبدیل خواهد شد . چند روز ی مشغله داشتم و فقط می خواستم بنویسم ولی حقیقی بود ، و این خانواده یک عمر داستان دارند ، تراژیک با شادیهای اندک
      سپاس که می خوانید و کاستی ها را هم به دیده اغماض می نگرید ،
      سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،،،سرها در گریبان است ،،،، اگر دست محبت سوی کسی یازی ،،،،، به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،،،،،، که سرما سخت سوزان است ،،،
      قسمتی از شعر زمستان مهدی اخوان ثالث
      پیروز باشید