تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

محبوب
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                                 محبوب                                        سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت یکی از بارزترین انتخابات کشور بود که مردم به تغییر از صندوقهای رای الک شده به وسیله شورای نگهبان هنوز هم امیدوار بودند . روزهای چهارشنبه و پنج شنبه شور و هیجان مردم دیدنی بود . دختر و پسر ، پیر و جوان ، زن و مرد با پرچمهای مختلف و رنگارنگ بدون هیچ گرفت و گیری در خیابان تبلیغ می کردن . با پراید مشکی با همسرش در خیابان دور می زدن . کوچکترین بارقه امید لبخند و حتی برق چشمان مردم را عوض کرده بود و اکنون تمام شهرها غرق شور و شعف انتخاباتی بود . چهار نماینده برنده بلیط بخت آزمایی شورای نگهبان شده بودند و با تبلیغات و بخصوص مناظره های تلویزیونی شور و حرارت به اوج خود رسیده بود ، از
خیابان پهلوی که حالا امام خمینی شده بود ،
به طرف بازار و باغ ملی در حرکت بودند .
ماشینها به کندی حرکت می کردند حتی از آدمهای پیاده هم کندتر . به نزدیکی سالن ورزشی بیست و دوم بهمن رسیده بودند ، از دور مردی قدبلند
و کاملا سرخ پوش را دید که حتی کلاهش نیز قرمز یا همان سرخ بود . همرنگ همرنگ ، پیشانی بند پهن و سبز نمایشگر طرفداری اش بود . صورتش را که دید او را شناخت ، محبوب بود والیبالیستی که حتی با نخود یا تیله پنجه می زد و از این بابت در ایران بی نظیر بود . به نزدیکش
که رسیدند چون او هم فوتبالیست بود و فروشگاه ورزشی هم داشت ، محبوب شناخت
و جستی زد و جلو ماشین خبردار ایستاد ، سلام نظامی داد و نعره زد یا حسین ، میر حسین ، همسرش از ترس دستهایش را جلو صورتش گرفت . محبوب با راننده ورزشکار خوش و بش کرد و چند تبلیغ انتخاباتی به در و دیوار ماشین
چسباند ، روز پنج شنبه بود و تا ساعت ده شب
در خیابانها می چرخیدند و دیگر بعد از پنج شش
ساعت در خیابان ماندن ، خسته و کوفته به خانه آمدند ، آنقدر در خیابان زندگی در جریان بود و آنقدر آزادی بود و رنگارنگ که اصلا حس نمی کردی که داخل ایران هستی . رادیو و تلوزیون و ستادها و مساجد و غیرو نیز سرود ای ایران  ای مرز پرگهر بنان را آنقدر پخش می کردند که
بارقه امید به خرمن آرزوها مبدل شده بود ، آن شب تا نزدیکی های صبح نخوابیدند و اخبار را
دنبال می کردند . بعد از صرف صبحانه همه علاقه مند بودند که زودتر رای بدهند و مملکت را از این بی حساب کتابی نجات بدهند ، بعد از گشتن حسابی توی شهر که همه جا شلوغ بود و قیافه ها و مچ بند های سبز نشان از برتری بلامنازع نماینده پیشرو بود ، مسجد و مدرسه ای را در مسکن انتخاب و با خوشحالی رای دادند . وقت رای دادن تا ساعت هشت شب بود که ستاد انتخابات بارها طبق معمول آن را تمدید کرد و تا بعد از نیمه شب هم ادامه داشت ، نام جنبش را سبز گذاشتند و به یاد داشت در یک مسابقه فوتبال تیم ملی همه بازی کنان مچ بند سبز در یک دست داشتند و علی کریمی بازیکن خوشنام کشور هر دو دستش مچ بند سبز داشت . ساعت دو یا سه بامداد بود که میرحسین نماینده منتخب مردم اعلام پیروزی با فاصله بسیار کرد . کسی از مردم کوچه و بازار ندانست چگونه جناح رقیب از توی صندوق های رای درآمد . ولی چنان یاسی بر مردم مستولی شد و اندک اندک با اعتراض ستاد میر حسین به خشمی فزاینده تبدیل شد . تقلب مثل روز روشن بود ، چرایش را هنوز کسی نمی داند . این چهار نماینده که از فیلتر و پره و توری و ،،،،،،و گذشته بودند . نمایش خوبی هم به دنیا
نشان داده بودند . قدری مدارا با مردم و دنیا
می توانست سرنوشت ملتی را عوض کند . نه تنها این کار انجام نشد ، پس از اینکه مردم به خیابان آمدند میر حسین کفن پوشید و به میان مردم آمد و به نشانه اعتراض دست در دست هم از جنوب تا شمال شهر تهران را فرا گرفت . مردم شهرهای کشور نیز به حمایت برخاستند . پاسخ حکومت مشت آهنین بود و گلوله و دستگیری های گسترده و زندان و شکنجه و تجاوز . خشم فرو خورده ملتی خشمگین در تاریخ به یادگار بماند ، و همچنان ادامه دارد ، در مراسمی  نمایشی
نماینده جناح رقیب تحلیف و تالیف شد . در سخنرانی معروفی مردم و مخالفین را خس و خاشاک نامید که شعرها و سروده های بسیاری در جواب این گستاخی عظیم سروده و خوانده شد ، بسیاری کشته و زندان و شکنجه شدند و بسیاری در بندند . عده ای هم به هر فلاکتی
بود خود را به آنطرف مرز رساندند ، هر کجا که باشد . بسیاری در بین این مهاجرین مردند و
کس ندانست که چه آرزوهای بزرگی داشتند ،
پس از آن چندین بار دیگر محبوب را دید و
با یاد آوری آن خاطره ، محبوب ریگ کوچکی از
توی خیابان پیدا کرد ، چندین پنجه زد و پس از سالها باز نعره زد یا حسین ، میر حسین ،
محبوب با دو متر قد و پنجه ای بی نظیر
جایش در تیم ملی والیبال کشور خالی بود و چون پاسهای طلایی کوتاه و بلند می داد می توانست حتی از برترین های دنیا باشد ،،،،،،،،

هوشنگ مرادی ششم مهر ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    آقای مرادی سلام
    اولا خیلی خوبه که اینقدر جسورانه می نویسید
    موضوع عینی بود که همه با وجود سن کم یه چیزایی یادمون هست
    توصیفات جالب و نکات و کنایه‌های خوبی هم داشت
    یه داستان واقعی از تاریخ نه چندان دور ایران
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      شهرزاد قصه گو دیر کرده بود و چشم مان
      به در که ببینیم بانو می پسندد، که خدا را شکر دوست داشتند ، زهی سعادت ،
      در کنار دجله سلطان بایزید، ،،،،،
      بود ، شیخ تنها از خیل مرید ،،،،،،
      ناگه آوازی ز بام کبریا ،،،خورد بر گوشش که ای شیخ ریا ،،،،،،
      آنچه داری در میان کهنه دلق، ،،،،،
      مایلی آیا که بنمایم به خلق، ،،،،،،،تا خلایق قصد آزارت کنند ،،،،،،، سنگ باران بر سر دارت کنند ، ،،، سلامت و سعادت برای شما
      آرزو می کنم ، بقیه شعر هم سرچ کن ، جالب هست ،،،موفق باشی

  2. پیام گفت:

    ایولله عمو هوشنگ قلم خوبی داری ، افتخار مایی

  3. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام و سپاس بانوی گیان کردلو ، از اینکه خوندیم و تشویق می کنید بی نهایت
    سپاسگزارم، ،،،،،
    کردستان حاتم مایه ی حیاتم،،،، مایه ی
    حیاتم ، نمی دونم الماس را درست نوشتم
    یا نه، ،،،،اگر غلط بود ومن به بیراهه رفته بودم عفو فرما ،،،،،،،،،آسمان باز ، آفتاب زر ،
    دشتهای بی در و پیکر، ،،،،
    آمدن رفتن دویدن عشق ورزیدن ،،،،،
    پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن ،،،،،،
    رقص تاب نرم ماهی در درون آب ،،
    جنگلی هستی تو ای انسان ،،،،
    جنگلی روئیده آزاده ،،،،، سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان ،،،،،
    قسمتی از شعر آرش سیاوش میرزائی
    تقدیم به شما بانوی گرامی

  4. فرزانه کردلو گفت:

    موضوع جالبی بود. با توصیفاتی که وزده بودین به خوبی می شد از اول تا آخر با داستان هم مسیر شد. موفق باشین

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سلام و سپاس بانوی گیان کردلو ، از اینکه خوندیم و تشویق می کنید بی نهایت
      سپاسگزارم، ،،،،،
      کردستان حاتم مایه ی حیاتم،،،، مایه ی
      حیاتم ، نمی دونم الماس را درست نوشتم
      یا نه، ،،،،اگر غلط بود ومن به بیراهه رفته بودم عفو فرما ،،،،،،،،،آسمان باز ، آفتاب زر ،
      دشتهای بی در و پیکر، ،،،،
      آمدند رفتن دویدن عشق ورزیدن ،،،،،
      پا به پای مردمان پای کوبیدن ،،،،،،
      رقص تاب نم ماهی در درون آب ،،
      جنگلی هستی تو ای انسان ،،،،
      جنگلی روئیده آزاده ،،،،، سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان ،،،،،
      قسمتی از شعر آرش سیاوش میرزائی
      تقدیم به شما بانوی گرامی