تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مادر جان! بچه واژه ها…!
نویسنده: زهرا پورلباف

از امروز بگویم؛ که چگونه گذشت…؟!
شاید باید این جمله را بردارم و بی مهابا پا به صحنه ی روزگار خویش نهم…
این جمله ی همیشگی شروع نوشته ی روزمره ام
مرا به یاد دبستانم می اندازد؛ که” من”سر آغاز گر تجمع واژه ها بود….
من بستنی دوست دارم.
من مادرم را دوست دارم…
آن روزها مادر به من می گفت..
-چه قدر من من می کنی دختر جان؟! بگذار من کمی برود و نفس تازه کند و برگردد…
-این همایش واژه ها، سخنرانی جدیدی می طلبد؛ صدای احساس را در آنان نقش ببند و از استقلال سخن بگو…
-باشد مادر جان…
اما “من”چه می شود؟!
بدون “من”چگونه جمله سرایی کنم…
من برای من از همه ی شان عزیز تر است…
-“من “همیشه هست… رفته نفس تازه کند؛ شوق و اشتیاق در خویش بپروراند و سوی تو باز گردد…
مباد با این کار هایت؛حسادت واژه ها را بر انگیزی و میانشان دشمنی افکنی…
مدتی که گذر می کرد با یک برگ سفید پیش چشمانش ظاهر می شدم و می گفتم :
-این سفیدی کاغذ را ببین،
این همه جمله را بی من نوشته ام؛ کلبه ی احساس به راه انداختم و بچه واژه ها را بزرگ می کنم، آنجا پناه شان می دهم و گرد راه از سر و صورتشان بر می دارم؛ خیلی وقت است که در جایی دور از من زیستن کرده اند، اما از پس شان بر نمی ایم زیادی بازیگوش اند و حرف گوش نمی کنند
و مادر همیشه به طرفداری بچه واژه ها از جای بر میخواست و می گفت :
-دختر جان…
بچه واژه ها سوی تو آمده اند؛ مباد در برابر بازیگوشی هایشان تندی بورزی و کج خلقی کنی…
اگر آداب کنار هم ایستادن را شده بارها بگویی…
نکند که بر سرشان فریاد کشی و نا امیدشان کنی؛ و خط بطلان بر رویشان بکشی و صورتشان را زخم بیندازی…
و من که گاهی اوقات از طرفداری مادر لجم می گرفت؛ اما لبخند آنها به سوی من و بازیگوشی آنها در آغوشم مرا بیش تر قانع می کرد که بپذیرم…
چند سالی گذشته بود و بچه هایم بزرگ شده بودند و باز سراسیمه سوی خانه ی مادر شتافتم؛ تا نشانش دهم و ذوق و خوشحالی را در چهره اش ببینم…
-مادر… مادر جان…
 بیا ببین؛ بچه واژه هایم چگونه بزرگ شدند…
ببین چه مودبانه و سرشار از وقار کنار هم می ایستند و قصه می گویند…
گاهی وقت ها احساس میکنم؛ دارم پیر می شوم…
اما این شور وشوق آنان مرا هزار سال جوان تر می کند…
البته هنوز خوب قصه نمی گویند؛ کمی اشکال دارند و گاهی وقت ها سر به هوا می شوند و این سو و آن سو می روند…
از جنگل به سوی جویبار راه می افتند و ساعت ها زیر روشنایی خورشید آفتاب می گیرند
و عطر نارنج ها را در باغستان خانه ی حاج فتح الله نفس می کشند…
در هیاهوی گل و گیاه، از زیر دستم فرار می کنند و با آدم فضایی ها مسابقه اسکی راه می اندازند…
و سوار بر ماشین های بی لی لی های فضایی کهکشان را دور می زنند و روی سر مادر جوزفو که خانه اش در زانوی  کهکشان قرار دارد؛ هجوم می آورند…
 و یک دفعه سر میز نهار خوری پسر بچه ی شیطانی حاضر می شوند و بعد خنده کنان می روند با مورچه ها کشتی می گیرند پولشان که ته می کشد؛ از آلیس سرزمین عجایب پول قرض می گیرند…
-جوانند و کله ی شان باد دارد؛ بگذار هر جا که می خواهند و بروند و بی نظمی کنند… بالاخره یاد می گیرند…
اما تو حواست باشد که…
بله مادر جان، حواسم هست؛ تندی نمی کنم و عبوس نمی شوم و توی ذوقشان نمی زنم…
و البته…
بله بله چشم؛ اشکال شان را به شیوه ی درستی گوشزدشان می کنم..
مادر می خندید و می گفت… 
-هرچند که هیچ وقت پخت کیک را یاد نگرفتم؛ اما در پخته کردن تو به گمانم درست کار کرده ام…
و من هم هم سوی او می خندم…
و حالا که گذر سالها گذشته است و گرد سپیدی بر سرم نشسته است با خود می گویم… مادر جان کاش بودی و می دیدی که
بچه هایم دیگر واقعا بزرگ شده اند؛
باید ببینی که چگونه این بازیگوشیشان را هوشمندانه به جان حادثه ها می اندازد و قوی و قدرتمند شخصیت خلق می کنند…
باید در مراسم تقدیر می بودی تا می دیدی نوه هایت چگونه جایزه ی بهترین کتاب سال را می گرفتند…
کاش بودی مادر جان
و این وقارشان را به دیده ی تحسین تشویق می کردی…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    ایشان همان جوان ترین بانوی نویسنده است که اینقدر زیبا می نویسد و بر دل می نشیند ، و چقدر هم خلاق هستش و به زودی در زمره نویسندگان نام آشنا او را خواهیم دید ،
    می شناسمش وقتی از کوچه باغی که درختان به هم سرداده اند می گذرد ، ازش واژه میریزد روی برگها که خش خش می کنند ، بعضی شان را هم
    آب می برد تا خرج داستانی دیگر کند ، کلاغها موذی اند و چندیشان را برای جوجه هایشان جمع می کنند ،
    زیبا بود لذت بردم و سر ذوق آمدم .
    موفق باشی و سلامت بانوی جوان ، برایت
    عشق آرزو می کنم و خیال و پرواز
    ای آفتاب حسن برون آی دمی ز ابر ،،،،،
    کان چهره مشعشع تابانم آرزوست،،،،،،

    • زهرا پورلباف گفت:

      سلام. آقای مرادی مجد
      خیلی خیلی ممنون از شما برای اینکه وقت گذاشتید و مطالعه کردید.
      و چه قدر ممنونم بخاطر نظرات خیلی خوبتون. و چه متن زیبایی نوشتید. و ان شاء الله همیشه موفق و سلامت باشید.

  2. پرستو انصاری گفت:

    میدونید من کیف کردم😀
    چه کلمه‌هایی، چه توصیف‌هایی، چه تشبیه‌هایی، چه قدر ذوق و خلاقیت بود توش، چقدر حس لطیف تزریق کرد به جونم😍😀
    بچه واژه‌ها😍😀 چه کلمه‌ی شیرینی ساختی واقعا😀
    اون بازیگوشی ‌هایی که گفته بودی ازشون خیلییی شیرین بود واقعا
    خسته نباشید
    خیلی چسبید بهم😀

    • زهرا پورلباف گفت:

      سلااااممم. پرستو جان❤️😍😍
      اول مممنوننن که لطف کردی و خوندی مهربون💖💖😍😍
      پیامتو که دیدم از اون لبخند بزرگ ها روی لبم نشست😍😍
      خیلی لطف داری و من چقدر خوشحال شدم که به دل یه نویسنده ی مهربون و قشنگ نویس نشسته 😍❤️❤️
      این مدت هم عذر خواهی از خدمت دبعضی از داستان های قشنگت رو که گذاشتی خوندم😍❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️و البته کیف کردم و لذت بردم 😍😍😍😍💓💓🤩💛💚💙💜🧡👌👌👌فقط منتها نظر نزاشتم.☹️🙈🙈

      • پرستو انصاری گفت:

        سلام به روی ماهت😍😍😀😀😘
        خیلی خوشگل و تمیز و خوب نوشته بودی واقعا کیف کردم😀😀😀😍😍
        همین که قابل دونستی و خوندی کافیه عزیزم و خیلی خوشحالم میکنه😘😘😘😀😀😍😍😍❤❤❤❤

        • زهرا پورلباف گفت:

          😍😍❤️❤️❤️❤️💜💜💙💚💛💙💜💙💚💛🧡🧡💜💜💚💛💓😍😍😍😍😍😍😍😍😍