تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

من از ساربون پیغامی دارم…
نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

شاید لازم نیست این مقدار از پیچدگیها را کشف کنیم یا اصلا به آنها فکر کنیم ولی شاید هم وظیفه ما است…

ساربون جایی که من زندگی می کنم است.

شما فقط وقتی خورشیدتان بمیرد می توانید ساربون را ببینید و

به آن سفر کنید ولی من مدتهاست از ساربون به زمین سفر می کنم و

شما رو تماشا می کنم تماشای شما ها مثل خواندن کتاب کمدی

الهی که نوشتید می ماند ، گاهی می خندید در میان غم عمیقی

که در قلبتان ردیابی می کنم. 

می دانید غم قلبهای شما حرارت دارد و من دستگاه حرارت سنج دارم.

گاهی گریه می کنید و من خنکای شادی را در سینه هایتان می سنجم

آخر می دانید من دستگاه رطوبت سنج و دماسنج هم دارم که در برخی از

گریه هایتان بدن شما را خنک و مرطوب نشان می دهد درست مثل هوای

نیمه ابری بهار، به لطافت شکوفه های گیلاس که خیس خوردند از باران چند دقیقه پیش .

آری من از ساربون بسیار در مورد شما می دانم، خیلی بیشتر از خودتان.

مثلا می دانم وقتی زمین بیشتر و بیشتر آلوده می شود از این بالا دیگر

آبی نیست، زمین شما در سالهای آینده خاکستری می شود. درست رنگ سرب .

مردمش دیگر همه یک رنگ دارند ، خاکستری تیره البته بچه هایی که کمتر در معرض

آلودگی های دست ساخته تان بودند خاکستری کمرنگ تری دارند، می شود به

آنها گفت نقره ای.

حتما می پرسید ساربون کجاست تا با دار و دسته ی ناسا ساربون

مرا پیدا کنید و برای زندگی نقل مکان کنید.

نگران نباشید ساربون دور نیست، همین نزدیک است درست زیر پای شما

ساربون، همان زمین هزار سال آینده است که به خاطر سرب

بسیار زیاد موجود در جو و خاک، رنگ خاکستری تیره ای که

از فضا به زمین می دهد اسم جدید زمین می شود.

ساربون زمین هزار سال بعد است و من هم از شهروندان هزار سال

بعد زمین هستم و این پیغام هم هزاران سال است تاخیر دارد

برای رسیدن به دست شما ساکنان سابق زمین.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    داستان شروع جالبی داشت و آدم رو کنجکاو می‌کرد، فضا رو فانتزی توصیف کرده بودین، حداقل برای من اینطور بود و دوست داشتم، زبان ساده‌ای داشت و به دل می‌نشست
    ساربون هم اسم خیلی خلاقانه‌ای بود
    خسته نباشید