تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

به یاد قهرمان
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

به یاد قهرمان ،                                                                    هوای تابستان در روستای سنگسر شیراز معتدل
و همه جا سر سبز بود ، عروسی بود ، کل روستا را آذین بسته بودند . آوای ساز و نقاره و رقص محلی ، مردم روستا را به وجد آورده بود . همسایگان همه سنگ تمام گذاشتند . خنچه های عقد یکی پس از دیگری همراه با هدایا تقدیم نو عروس ‌و شاه داماد می شد . آن شب و شبهای پیشین برای همیشه به یادگار باقی ماند ، در روستای سنگسر رسم بر این بود که تمام مردم و بخصوص نزدیکان کمک می کردند تا عروس و داماد زندگی را با عشق و امید شروع کنند . حسین و بهیه هم که دو دلداده عاشق بودند با عشق و امید زندگی را شروع کردند . حسین کشاورز بود و بذر عشق می کاشت و امید برداشت می کرد ،
هر دانه ای که می کاشت شکر خدای را بجا می آورد و چون درختی بر زمین می نشاند ،سر به آسمان می کرد و فرجام نیک برای همه مردم و خانواده خود طلب می کرد . بهیه هم در خانه فرش محلی می بافت و عشق را با تار و پود
در هم می آمیخت و نقشهای زیبا می آفرید . اولین فرزند پسرشان در میان شور و هلهله اقوام به دنیا آمد و باعث جشن و شادی ‌و سور مفصلی شد . حسین و بهیه خوشحال بودن و نام کودک را وحید گذاشتند . وحید پاقدمی
مبارک داشت و روزی خانواده در کشت و کار چندین برابر شده بود . بهیه بر تار و پود چنگ
می زد و نقش عشق می کاشت . حسین در صحرا
بذر دوستی و مروت و مردانگی می کاشت . حسین در صحرای سنگسر بارها گاه و بی گاه برای نعمت هایی که خدا به او بخشیده بود نماز شکر بجا آورد . دخترش مهتاج نیز به دنیا آمد و شیرینی زندگی را دو چندان کرد . زندگی بر وفق مراد بود و وقتی وحید شش ساله بود و مهیای مدرسه می شد ، خدا برادری به آنها داد و حسین و بهیه او را حبیب نام نهادند به معنی دوست ، یار معشوق .دو سال بعد سومین فرزند پسر به دنیا آمد و مادر او را نوید نامید ، تا نوید پیروزی سر دهد . بچه ها روز به روز بزرگتر می شدند و حسین و بهیه خوشحال و خوشحال ترمی شدند ، به پدر کمک میکردند و نوید ورزش می کرد و در کشتی پهلوانی شهره شد و مدال گرفت ،در مسابقات بین المللی شرکت کرد و نماینده کشورش بود . روز و روزگار بر خانواده حسین خوش بود تا آن روز نحس ، روزی که بلا بارید و تخم نفاق کاشت . آن روز نوید و برادرانش مثل سایر همسن و سالهای خود مثل مردم فرو مانده در تنگنا به خیابان آمدند و فریاد زدند ، از نابرابری گله کردند
و کس ندانست که جرمی واقع شد و اگر چنین بود چه کسی مجرم بود . از آن روز حسین و بهیه روز خوش نداشتند و خود نیز در زندان بودند ، دختر و دامادش را نیز گرفتند ، دو سال از زندان
نوید می گذشت . آنها ندانستند ،مردم هم که قاضی با چه معیاری نوید را به دوبار اعدام و شش سال و شش ماه زندان و هفتاد و پنج ضربه
شلاق محکوم کرد . با کدام بند ، با کدام قانون ،
چرا محاکمه فرزندانش علنی نبود . سوال آنها و
بسیاری از مردم این است که اگر شما برحق هستید و برای مستضعفان کار می کنید ، مستظعف در بند را هم حریم بدارید و حقوق قانونی آنها را هم بجا آورید . بارها اعتراض شد ولی مرغ یک پا داشت . اما سازمانهای حقوق بشری و بین المللی به حکم او و برادرانش اعتراض کردند و تقاضای محاکمه علنی و عادلانه شدند ولی هیهات ، کو گوش شنوا ؟!
حسین و بهیه فیلم می خواهم زنده بمانم به
بازیگری سوزان هیوارد هنرپیشه آمریکایی را دیده بودند ، زن نگون بختی که بر اثر یک اشتباه
با وجود داشتن کودکی خردسال ، بی گناه به سوی اتاق گاز برده می شد . همه زندان بانان حتی منتظر یک تلفن برای نجات جانش بودند ،
تلفن زده شد ، نفسها در سینه حبس شد ولی دستور به تعجیل انجام حکم آمد . پدر و مادر این صحنه را در خواب هم برای نوید دیده بودند و
دیگر خواب نداشتند .
هر لحظه ای که چشمشان بسته می شد کابوس
در خواب ظاهر می گشت و با فریاد نه ، کمک کنید از خواب می پریدند . سه فرزند پسر و دختر و دامادشان نیز در بند بودند . باور نمی کرد ، مگر می شود همه مجرم باشند . از نظر حسین و بهیه این یک سناریوی از پیش ساخته شده بود .
آنها اعتقاد داشتند ، دشمنان خانواده آنها را نمی توانستند ببینند ، خوشبختی آنها برایشان تحمل ناپذیر بود برای همین دست به کار شدند که
خوشبختی را از آنها بگیرند . حسین می گفت
ای کاش یک جو انصاف داشتند ، بهیه می گفت
کاش احساس پدر و مادر یا حداقل انسان را می شناختند ، ای کاش طناب دار نبود ، اعدام نبود .
آخرین خبری که به آنها رسیده بود نوید را می خواستند به تهران منتقل کنند . بهیه می گفت به دلم بد آمده و حسین او را تسلی می داد ، می گفت خدا بزرگ است ، خدا کریم است ، خدا رحیم است و اشکهایش را پنهان می کرد تا در تنهایی زار بگرید . تا ساعت سه صبح نخوابیدند .
هنوز چشمشان گرم نشده بود که اتاق گاز و تیرباران و چوبه دار پیش چشمشان خودنمایی می کرد ، دیگر هرگز به خواب نرفتند . ساعت چهار و نیم صبح بود ، هر دو به نماز ایستادند
تا با خدای خود راز و نیاز کنند .
سحرگاه نوید را در سلول صدا زدند ، او هم خواب از چشمانش رخت بر بسته بود و به خیال
آنکه باید به جای دیگری منتقل شود وسائل اندکش را جمع کرد و با مامورها به راه افتاد .
همه چیز مشکوک بود و هراسی مبهم وجودش را
فرا گرفته بود . چشمهایش را بستند و ماشین حرکت کرد و وقتی پیاده شد و چشم بند را برداشتند با چوبه دار مواجه شد . اشک در چشمهایش حلقه بست ولی خودش را نگه داشت . یاد پدر و مادر و برادرانش و تنها خواهرش افتاد ، یاد شوهر خواهرش دوستان و
ورزشکاران ، یاد هم بندیان و افتاد . آرزو می کرد
ای کاش آنجا بودند تا حداقل خود را در آغوش آنها می انداخت و دیدار را به قیامت می کرد .
کاش یک بار دیگر صورت زجر کشیده پدر و مادرش را می دید ، ولی افسوس اینها هرگز میسر نمی شد . با دستور مافوق مامور اورا به طرف چوبه دار هدایت کرد و طناب را در گردنش آویخت . نوید در آخرین لحظات گفت نفرین بر اعدام ، ننگ به آنها که طناب دار را بر پا می کنند ، زنده باد زندگی ، زنده باد صلح ، زنده باد آزادی . طناب گلوی نوید را فشرد و راه نفس و فریاد آزادی را بر گلویش بست . بدین ترتیب
انسانی که حق حیات داشت و عشق را می شناخت و فرصت زندگی را که از کائنات گرفته بود در اندک زمانی از دست داد تا هیچ سکوی
قهرمانی منتظر دلاوری او نباشد . قلب جامعه ای
جریحه دار شد ، امید که دیگر هیچ طناب داری
بر پا نشود ، هیچ اعدامی را شاهد نباشیم و صلح را سر لوحه زندگی خویش سازیم .

هوشنگ مرادی بیست و نهم شهریور ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    اشکم تو چشمم جمع شد
    چه قشنگ نوشتین و چه خوب که نوشتین
    چی بهتر از اینکه قلم صدای عدالت باشه
    داستان خیلی اندازه و خوب بود
    نه پایانش ناگهانی بود و نه ابتداش اضافی به نظر من البته
    خیلی خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی گفت:

      سلام بانو ، من هم با بعضی از داستان هایم
      می گریم و گاهی نیز می خندم ، انسان اندیشه هست و احساس . اشکها و لبخندها
      زندگی را سامان می دهند ، ولی آیا خانواده ای که عزیزی را بدین صورت از دست می دهند ، جز اشک لبخندی را هم تجربه می کنند ؟؟؟؟ سپاس