تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ازما بهتران
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

از ما بهتران ،                                                          داستانهای زیادی از جن و پری و از ما بهتران شنیده بود . از پدر ، دایی ، عمه و عمو و افراد غریبه ، در فیلمها هم دیده بود . مثلا حسن کچل پرویز صیاد با چهل گیس داستان . از طرفی
داستان و تمثیل زیبای قوز بالا قوز که شاهکار ادبیات تمثیلی است و با این شعر شروع می شود . شبی گوژپشتی به حمام شد ،،،،،،،عروسی جن دید و گلفام شد ،،،،،،،، کسی نمی داند این شعر
از کیست ولی بسیار آموزنده است و می توان بی نهایت درباره اش نوشت . برقصید و خندید و خنداندشان، ،،، به شادی به نام نکو خواندشان ،،،،
و را جانیان دوست پنداشتند، ،،،، ز پشت وی آن قوز برداشتند ،،،،،، تا همین جا سوالات بسیاری
مطرح می شود که هر آدم متفکری را به فکر وا میدارد . اولا که در قرآن و کتب آسمانی از وجود جن و انس خبر می دهد . د‌وم اینکه جنیان یا از ما بهتران از انسانها قوی ترند چون ز پشت وی آن قوز برداشتند با چه امکانی و چگونه ؟
الله و اعلم . دگر گوژ پشتی چو این را شنید ،،،
شبی سوی حمام جنی دوید ،،،،،،هزار نکته تا اینجا
درش نهفته است . در آن شب عزیزی ز جن مرده بود ،،،،،،که اهلش همه دل افسرده بود ،،،،،، اوج داستان در این جا است . در آن بزم ماتم که بود
جای غم ،،،،،، نهاد آن نگون بخت شادان قدم ،،،،
کاری که ما بخصوص در این مملکت مکرر انجام می دهیم و هیچ چیزی سر جای خودش نیست .
ندانسته رقصید دارای قوز ،،،،، نهادند قوزیش بالای قوز، ،،،،،مثل قوزهایی که هر روز مسئولین
بر پشت ملت اظافه می کنند . خردمند هر کار بر جا کند ،،،،،،، خر است آنکه هر کار هر جا کند،،،،،،
اما دریغ از خردمند ، حکیم طوس هم درباره خرد
شعر جانکاهی دارد و افسوس و هیهات بسیار .
در این افکار یاد داستانی از احمد افتاد که پدر تعریف کرده بود و آن زمانی بوده که احمد در روستا زندگی می کرد . ساعت نزدیک سه صبح است ، صدایی آشنا احمد را می خواند . او بر
می خیزد و دوستان باغ و گلستان شهر را بر پشت درب خانه می بیند و آنها را تعارف می کند . آنها می گویند که باید به آسیاب بروند
آنجا دوستان منتظر هستند و احمد راهی می شود و در آسیاب قدیمی دوستان بسیاری از
اهل خرابات را می بیند . آنها استکانهای را به هم می زدن و به احمد تعارف نمی کردن . احمد شاکی می شود و توتون در چپق می ریزد و آتش می زند و آنها را به خانه باغ دعوت می کند و چایی . بهش می گن شما برو چایی را روبه راه
کن تا ما بیاییم ، احمد به خانه باغ می آید و
چای منقلی دبش درست می کند و منتظر می ماند ، عاقبت صبح می شود و هوا روشن . احمد بیدار شد و هیچ کس را ندید ، همه بچه های شهر
را یادش بود . بلند شد و به آسیاب بادی رفت و هرچه دقت کرد جز جای پاهای خود ندید و توتون سوخته ای که خود خالی کرده بود .
با اینکه دلدار بود لرزی مبهم وجودش را فرا گرفت و بعدها که از دوستان پرسیده بود ،
همه متحیر شده بودند .
از این دست داستانها بسیار شنیده بود و بر این باور بود که از ما بهتران هم وجود دارند هم از ما
واقعا بهتر هستند ، ما آنها را جن و پری می خوانیم و خارجی ها آنها را فرا زمینی . فرا زمینی ها هم قدرت دارند و کارهای خارقالعاده
انجام می دهند . به عجایب جهان فکر می کرد .
به باغهای معلق بابل ، به اهرام ثلاثه مصر ، به مثلث برمودا ، به هواپیما ی ناپدید شده مالزی ،
و با خود فکر می کرد بشر امروز با بوجود آوردن
این همه جنگ ، نابرابری ، دنائت و پستی هرگز به
گرد پای از ما بهتران نخواهندرسید .

هوشنگ مرادی بیست و ششم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    سلام آقای مرادی
    جالب بود و آدم میترسوند😁
    البته اوایل شکل داستانی نداشت ولی رفته رفته بهترتر شد
    مخصوصا داستان احمد جالب و خیلی ترسناک بودش
    اون شعر که اول آورده بودین هم جالب بود و باز ترسناک 😁
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی گفت:

      ممنونم بانوی گرامی ، با داستان و بی داستان همراه خوب و عزیزی هستی و مشوق و همراه ، که اگر هیچ کس هم داستانت را نخواند ، پرستو می خواند و هرازگاهی بر می گردی که ببینی او چه می گوید ، یاد دوران بچگی می افتم ، توی روستای مرادآباد یه خونه بزرگ داشتیم که طبقه دوم یه اطاق بزرگ خیلی با صفا داشت که از سه طرف در و پنجره داشت و رنگ دیوار ها کرم خاصی بود که با آب یا شیره
      گل رنگ زده بودند و جلوه ای خاص داشت با تیر چوبی ، بهار که می شد یک جفت پرستو در لای تیر ها لانه می کردند ، نمی دانم پرواز پرستو ها را دیده ای یا نه ، مثل
      هواپیما ها ی بدون موتور مثل اینکه همیشه در حال شیرجه زدن هستند ، پنجره همیشه باز بود و زمانی هم که نبودیم ، شیشه ای را بیرون آورده بودیم که از همون جا می رفتند و می آمدند و جوجه می کردند و سالی دو جوجه پروازی می کردند . ولی خیلی وقت است که آن پروازهای زیبا را ندیده ام ،
      حالا نه اون اطاق طبقه بالا هست نه آن حال و هوای زندگی و هیچ کس نمی داند پرستو ها کی و کجا به لانه بر می گردند ، ،،،،
      این هم یه داستان دیگه تقدیم به بانو پرستو انصاری ،،،،، شاد باش و دیر زی

      • پرستو انصاری گفت:

        آقای مرادی بزرگوار چه قشنگ و زیبا بود این داستان پرستو‌ها😀
        مرسییی از شما
        داستان خوب رو باید خوند
        سلامت باشید و پاینده🌺