تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عاشقی
نویسنده: پریسا مشکین پوش

 شاید گناه او فقط عاشقی بود، گاهی اوقات آدم نمی‌دونه چه‌طور باید دلشو رام کنه، عشق و مرگ تنها مواردی هستند که دعوت نشده به سراغ آدم میا‌ن امّا فرق‌شون اینه که مرگ خوب و بدش پایانه ولی عشق می‌تونه آدمو به اوج برسونه و گاهی هم رسوا کنه.

واقعاً تقدیره که آدم گاهی نیمه گمشده‌اش را اصلا پیدا نمی‌کنه و مجبور میشه به زور خودشو به یک نیمه دیگه بچسبونه، گاهی اوقات  هم نیمه گمشده‌اش را کمی دیرتر پیدا می‌کنه! ولی اگه دیر پیداش کرد باید چیکار کنه؟ رسوایی را به جون بخره؟ یا از خیرش بگذره؟

به نظر میرسه آدم باید تاوان سختی برای نیمه گمشده واقعیش بپردازه .همه آن‌هایی که از بیرون نگاه می‌کنن خبر از دل عاشق ندارن وقتی دل جایی بند می‌شه کندنش ممکن نیست. عقل در بست در اختیار دله و گوش عاشق به هیچ حرفی بدهکار نیست.  

میمنت هم مثل همه آدم‌های عاشق دیگه از این قاعده مستثنی نبود. او در نوجوانی به پسر عمه‌اش علاقه‌مند می‌شه ،آن‌ها با هم بزرگ می‌شن اما چون در فرهنگ ما ابراز عشق از طرف دخترها کمی مورد داره  و عیب محسوب میشه، سکوت می‌کنه و این عشق خاموش را برای خودش نگه می‌داره. مسعود برای ادامه تحصیل راهی فرنگ می‌شه و خوب طبیعی است که وقتی عشق آدم به راه دور میره آدم چه حالی پیدا می‌کنه. البته حرف و قول و قراری هم بین آن‌ها نبوده پس مثل پسر عمه و دختردایی عادی، نه عاشق و معشوق از هم خداحافظی می‌کنند.

امّا در دل میمنّت آشوبی به پا بود که هیچ‌کس به جز خودش و خدا خبر نداشت. معلوم نبود که این سفر تحصیلی تا کی ادامه خواهد داشت و چون حرفی هم رد و بدل نشده بود به طبع خواستگارهای زیادی سراغ دختر جوان می‌آمدن و میمنت نمی‌توانست همه آن‌ها را به دلیل یک عشق واهی دست به سر کنه. او فکر می کرد شاید مسعود هیچ علاقه‌ای به او نداشته باشه و در خارج ازدواج کنه و یا بیاد و بخواد با کس دیگری ازدواج کنه. عیب دخترها اینه که وقتی ذهناً پای ‌بند به عشقی می‌شن حتی فرضی رها شدن از آن براشون خیلی سخت و طاقت فرساست. پسرها در مورد عشق مثل دخترها فکر نمی‌کنن .

 میمنت مثل همه دخترهای دیگری که چنین تجربه‌ای را ممکنه  پشت سر گذاشته باشن سعی کرد عشق مسعود را درون خودش خاموش کنه تا بتونه به یکی از خواستگارها که از بقیه بهتر بود بله بگه! بعد از ازدواج میمنت سعی کرد حال و هوای خودش را  عوض کند و بپذیرد که زندگی واقعی که در انتظارش بوده همین است و باید با شرایط جدید خودش را وفق بدهد و فکر مسعود  و عاشقی را از سرش بیرون کند.

  کم کم به زندگی جدیدش عادت می کند و با آمدن فرزندانش یک دختر و یک پسر و تجربه مادر شدن کاملا خود را در موضع امنی حس میکند.

در جشن دهمین سالگرد ازدواجش عمه خانم خبر آمدن مسعود را به عنوان سورپرایز به همه فامیل می دهد، خبری که باعث خوشحالی همه شد میمنت را شوکه کرد!!!

عمه خانم خوشحال بود که تحصیلات پسرش در فرنگ به پایان رسیده و دوباره به وطن باز می گردد و مهم‌تر از همه  اینکه خانواده‌ها همیشه برای فرزندان تحصیل‌کرده و از خارج برگشته‌اشان به دنبال یه دختر خوب و اصیل ایرانی آفتاب مهتاب ندیده هستند.  

با حضور مجدد مسعود که دیگر برای خودش مردی شده بود بازار مهمانی‌های فامیلی خیلی داغ شد، هرشب منزل یکی از اقوام به مناسبت ورود مسعود مراسم جشن و پایکوبی برقرار بود و  هر کس دختر خوبی را می شناخت با خودش به مهمانی می آورد تا او را به مسعود  معرفی کند.

حالا بشنویم از میمنت:

میمنت با  وجود این که ۱۰ سال پیش ازدواج کرده بود و ۲ تا بچه داشت، با شنیدن خبر آمدن مسعود  حسابی جا خورد، او با این اندیشه که مسعود هرگز قرار نیست به ایران برگرده خودش را متقاعد کرده بود و اصلا فکر نمی کرد روزی مجبور باشه دوباره با او مواجه بشه و وحشت این را داشت که نکنه با دیدن دوباره مسعود آتش عشق خاموشش از زیر خاکستر بیرون بیاد، اگر این اتفاق بی افته چطور باید مهارش کنه؟

نگرانی اش از  زمانی بیشتر شد که شنیده بود مسعود ازدواج نکرده و همه به دنبال دختر مناسبی برای او هستند. دلش نمی خواست با او روبرو شود ولی دلیل قانع کننده ای  هم نمی توانست بیاورد، دختر دائی‌ مسعود بود و خواسته یا ناخواسته مجبور بود در جشن‌ها و محافلی که به مناسبت ورود او برگزار می‌شد شرکت کند.

با خودش فکر می‌کرد، مسعود حالا دیگر خیلی عوض شده، درثانی هرگز علاقه‌ایی به من نشان نداده بود ما فقط دختر دائی و پسرعمه‌ای بودیم که با هم صمیمی بودیم و توی بچگی خیلی تو سر و کله هم می‌زدیم از اون سال‌ها  خیلی گذشته حتی ممکنه اصلاً مرا فراموش کرده باشه، خارج هم که پر از دخترهای رنگ و وارنگه، اصلا امکان نداره که یاد من باشه.

برخلاف تصورات میمنت، مسعود حالا مردی جا افتاده، خوش تیپ و تحصیل کرده شده بود که شاید خیلی‌‌ها آرزوی رسیدن به وصالش را داشتن.

جالب بود که مسعود از لحظه ورودش به ایران همه اش سراغ میمنت را می‌گرفت، دختردائی و همبازی زمان کودکی‌اش.  با دیدن میمنت به یاد دوران شیرین کودکی  افتادند و شروع کردند به شیطنت و  مسخره بازی در آوردن،  بدون این ‌که به شرایط جدیدشان فکر کنند.

این شوخی کردن‌ها و حرف زدن‌های مداوم در مهمانی‌ها ادامه داشت، ولی اوضاع زمانی بدتر شد که میمنت فهمید مسعود هم به او علاقه داشته!!!

میمنت وقتی این موضوع را فهمید از مسعود گله‌مند شد که چرا موقع رفتن اینو بهش نگفته و مسعود گفته بود؛ نمی‌دونم چرا نگفتم، فکر کردم شاید قولی بدم  و نتونم پاش بیاستم و تو را هم بیخود امیدوار کنم، ولی همین ابراز علاقه  باعث شد عشق زیر خاکستر میمنت دوباره شعله‌ور شود طوری که هیچ‌کس قادر به خاموش‌کردن آن نبود.

این نشست و برخاست‌ها دیگه طوری شده بود که همه در مهمانی‌ها چشمشون دنبال مسعود و میمنت بود وکم کم شک‌ همه داشت به یقین بدل می‌شد که یک خبرهایی هست. عمه از یک طرف و دائی از طرف دیگر صداشون در آمد که این چه وضعیه؟

شوهر میمنت هم که دلخور شده بود، به او تذکر می‌داد که دیگه شورش را درآوردی از اول مهمانی‌ها همه‌اش با مسعود داری حرف می‌زنی این حرف‌های شما تمومی نداره، همه فامیل دارن پشت سرت حرف می‌زنن نمی‌شنوی، صدای پدرت هم در آمده، از طرف دیگه عمه خانم به من خورده می‌گیره که بی‌غیرتم، چرا زنم را جمع نمی‌کنم. اون پسرعمه‌ات هست که باشه، خاطرات کودکی هم به جای خود ولی فکر نمی‌کنی که دارید زیاده روی می‌کنید؟!

شاید اون از خارج اومده، خارجی شده و روابط و ضوابط را نمی‌دونه ولی تو چی؟ تو که خوب می‌دونی، زن شوهردار باید چه رفتاری داشته باشه؟

چشمت را بستی و خودت را  انداختی سر زبون‌ها…

این حرف‌ها گفته می‌شد ولی صدایی جز صدای عشق به گوش میمنت نمی‌رفت، او سرشار از عشق بود، عشق دوران جوانی که فکر می‌کرد یک ‌طرفه بوده ولی حالا می‌دید که اشتباه می کرده و طرف مقابل هم در تمام این مدت به او علاقه داشته، همین موضوع او را مست و شیدا کرده بود، او اصلا دور و برش را نمی‌دید و حرف ها را نمی‌شنید. همه‌ی دنیا برای او فقط مسعود بود و بس، با او بلند می‌شد،با او راه می‌فت، با او حرف می‌زد، با او غذا می‌خورد، تمام لحظاتش با او و فکر او سپری می‌شد.  بالاخره در کمال ناباوری تمام حرف و حدیث‌ها به واقعیت پیوست و میمنت علناً از شوهرش تقاضای طلاق کرد تا به محبوبش برسه، شوهرش هم سریع پذیرفت چون می‌دید که او دیگر آن میمنت سابق نیست تبدیل به یک مجنون شده و سر از پا نمی‌شناسه، البته او به شرطی قبول کرد که بچه ها را خودش نگه داره و میمنت هم سریع پذیرفت، چون برای او فقط رسیدن به وصال مسعود مطرح بود نه چیز دیگری.

در این میان عمه خانم از همه دل‌شکسته‌تر بود، هم شرمنده برادرش بود که چنین رسوایی به بار آمده، هم شرمنده دو بچه کوچک که بی مادر شده بودند.

و خودش هم ناکام از اینکه چه آرزوهایی برای پسر تحصیل‌کرده از خارج برگشته‌اش داشته، ولی حالا حتی روی این را نداشت که به کسی حتی تلفن کنه، چون ماجرای رسوایی پسرش و میمنت بر سر همه زبان‌ها بود.

سرانجام آن دو دلداده با تمام موانعی که وجود داشت به هم رسیدن، برای آن‌هایی که عاشقند و می‌خواهند به وصال معشوق برسند این خوش‌ترین پایانه!!

شاید همه اول فکر می‌کردن که این فقط یک هوس زود گذره و آتش عشق آن‌ها زود سرد می‌شه و میمنت پشیمان و سرافکنده سر خونه و زندگی‌اش بر می‌گرده ولی نه این‌طور نشد.

 مدت کوتاهی از ازدواج آن‌ها گذشت و مسعود روز به روز لاغرتر می‌شد، طوری که این لاغری بسیار محسوس بود، با اصرارهای مادرش به دکتر رفت و بعد از آزمایش‌های گوناگون کاشف به عمل آمد که او مبتلا به یک نوع سرطان پیشرفته معده است و کاری از دکترها برای او ساخته نیست و شاید حداکثر ۹ ماه دیگر زنده بماند.

این خبر مثل آوار بر سر میمنت بیچاره فرود آمد.

همه فامیل معتقد بودند، چون میمنت به شوهر و بچه‌هایش پشت کرده، این ماجرا پیش آمده،مسعود تا قبل از ازدواج مشکلی نداشت.

میمنت اینقدر سردرگم و آشفته بود که دیگر به حرف‌های مردم گوش نمی‌داد، او فقط دعا می کرد و می‌گفت؛من حاضرم تا آخر عمر تو را نبینم ولی تو دوباره سلامتی خودت را به‌ دست بیاری. متأسفانه اتفاق تلخی بود. دکترها می‌گفتند سرطلان خیلی پیشرفته است و کاری از دست ما ساخته نیست، عجیب است که شما اینقدر دیر متوجه شدید!

معلوم نبود که گفته‌های آن‌ها صحت داشت یا این تاوان عشق ممنوعه بود؟ 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    دوست خوبم خسته نباشید با نظر دوستمون آقای مرادی موافق هستم کمی سطحی بود

  2. هوشنگ مرادی گفت:

    سلام بانو ، عشق های ممنوعه به این راحتی در
    ایران ما جایی نداره ، بعد احساس پدر و مادر دختر و پسر ، حرف فامیل ، در باره اینها سخن نگفتید ، دختر دایی و پسر عمه را بردید سوئیس
    به عشق شون رسیدن و بیماری پسر عمه هم دست آویز به پایان بردن داستان بود ، در خانواده های ایرانی چنین دختری طرد می شود و معلوم نیست چه سرانجامی پیدا می کند . من به درست و غلط بودنش کاری ندارم ، زندگی هر کسی متعلق به خودشه ، ولی بچه ها و تعصب
    مرد و خیلی چیزهای دیگر در نظر گرفته نشده.
    عذر
    می خوام که بی پرده نظرم را می گم ،
    البته به این معتقد هستم که من و شما ابتدای راه هستیم و این کمبودها طبیعی است .
    موفق باشید ،

    • پریسا مشکین پوش گفت:

      ممنونم دوست عزیز
      از اینکه وقت گذاشتید،مطالعه کردید و نظرتون را گفتید.

      • پریسا مشکین پوش گفت:

        ممنونم دوست عزیز
        از اینکه وقت گذاشتید،مطالعه کردید و نظرتون را گفتید.
        حق با شماست باید در مورد خانواده، پدر و مادر، شوهر و بچه ها توضیح بیشتری داده شود.
        البته این داستان براساس یک زندگی واقعی بود، اسم ها و مکان ها را تغییر داده بودم، نکاتی را که گفتید حتما در نظر می گیرم تا داستان ساختار بهتری پیدا کند.