تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مسافر بهشت
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

مسافر بهشت ،                                                                وقتی سر حال بود ،صبح آفتاب زده و آفتاب نزده
از دروازه حاج علی نقی راه می افتاد ، داخل بازار
می شد و تا سر بازار می رفت و برمی گشت .
با همه کاسبها آشنا بود و جواب هر سوالی را می دانست . مشت حسن دو بار مرگ را جواب کرده بود . مشت حسن همیشه خروسخوان بیدار بود ،
گاهی نماز را در خانه می خواند ولی اغلب وقتها
به مسجد می آمد نماز را می خواند با تنی چند از
مسجدی ها که همه همدیگر را می شناختند خوش و بش می کرد . به نانوایی می رفت نان
دو آتیشه خشخاشی می گرفت ، به بقالی عامو غلام می رفت یک سیر پنیر تبریز می خرید و به
خانه می آمد . همسرش بی بی فاطمه سفره صبحانه را گسترده بود ، پنیر و مربی بالنگ ،نون آب زده ده که بهش شاته می گفتند و مثل ورق گل نازک بود ، سماور ذغالی خوش نقش  و چای دم کرده دیشلمه ، آخ چه حالی می ده صبحانه خوردن . بچه ها خواب بودن پسر بزرگش چهار ده ساله بود و کوچیکه ده سال داشت . عسلک دختر شیرین زبونش هم پنج ساله بود . پس از صرف صبحانه به بازار می اومد ، دکان را باز و آب و جارو می کرد . همه جا را دستمال می کشید . همسایه دکانها که می آمدند اول در دکان مشتی می اومدن و سر به سرش می ذاشتن و شوخی می کردن که مشتی حموم بوده ، بعله ، نبات داری بعله و همگی می خندیدن و سرحال می اومدن . البته هوای هم دیگه را هم داشتن . مشتی حسن خرازی داشت و
همه متاعی می فروخت . از ده براش کره و روغن و ماست و عسل هم می آوردن، برای همین هر روز سفارش داشت و جلو مغازه پر بود از بسو های ماست و پنیر و عسل و قره قروت .
ایوب پسرش به مدرسه می رفت و وقت بیکاری کمک پدر می کرد . روز گار بر وفق مراد بود و مشتی در فکر بود مغازه بغلی را هم بخرد و سفارشی ها را در آنجا بفروشد و در حقیقت مغازه ای برای ایوب دست و پا کند . آن روز
مش حسن طبق معمول صبح زود برخاست به
مسجد رفت و نماز خواند ، بعد نماز از مسجدی ها هم سفارش ماست و عسل و کره و خامه و سر شیر گرفت . به نانوایی و دکان عمو غلام رفت و با نان تازه و پنیر به خانه رفت ، صبحانه خورد ، به بازار آمد و دکان را باز کرد . آب و جارو کرد و همه جا را دستمال کشید . یک دور دیگر همه جا
را بررسی کرد و به طرف صندلی پشت پیش خوان آمد که بنشیند ، جلو قفسه سینه اش تیر کشید ، دردی جانکاه را احساس کرد ، سیاه شد و دمر روی صندلی افتاد .
همسایه دکان ها که آمدند صدایش کردند ، صدایی نیامد ، به این طرف و آن طرف نگاه کردند و چون او را نیافتند وارد دکان شدند و او را دمر بر روی صندلی  دیدند  . بعضی او را مرده می دانستند و عده ای مشکوک . بازار قرق شد از خیابان هم مردم به داخل بازار هجوم می آوردن
همسایه ها توی سرشون می زدن و گریه می کردن . دیگر همه به یقین رسیده بودن که مشتی تموم کرده . در همین شلوغی و ولوله بود که مش یحیی عطار بازار با کیسه تو دستش سر رسید . به مشتی خبر داده بودن و او آمده بود که مطمئن بشه . مش یحیی داخل رفت و همه را بیرون کرد الا مرشد که بزرگ بازار بود . کیسه را روی پیشخوان
گذاشت و به کمک مرشد مشت حسن را طاق باز کف دکان خواباند . دست و نبض مشتی را گرفت
نبض ضعیف و مشکوکی داشت ، با یک وسیله ای مثل عود را داخل شیشه ها می کرد و داخل بینی
بیمار می کرد . برای بار چهارم هم انجام داد و افاقه ای نکرد ، به مرشد نگاه کرد و در صدد
جمع کردن شیشه ها بر آمد که ناخودآگاه دست مرشد بر روی دستش نشست . آفتاب از طاق ضربی بازار بر کف و کاسب ها که در دکان جمع بودن می تابید . مرشد سر به آسمان کرد و زیر لب چیزهایی گفت و به مش یحیی اشاره کرد . مشتی دو بار دیگر انجام داد و مرشد را نگاه کرد و وقتی دوباره مرشد را سر به آسمان دید برای بار سوم از دو محلول مخلوط به داخل بینی هل داد . به ناگاه صدایی خفه آمد و چیزی از بینی و
گلو به بیرون پرت شد و مشت حسن چشم
باز کرد و مش یحیی و مرشد را چون شبح دید .
اشک در چشمان مرشد حلقه بست ، دستمال
تمیزی از جیبش بیرون آورد، خیس کرد و بر
پیشانی و صورت مشت حسن کشید . وقتی
مشت حسن لبش جنبید ، مرشد با صدای بلند
خدا را شکر گفت و دستور پخش شیرینی داد .
مشت حسن را به بیمارستان بردند که پس از یک روز بستری و چکاب کامل مرخص شد و به خانه
آمد . اهالی محل اسفند دود می کردن و گلاب می پاشیدند و شیرینی پخش می کردند . توی
این دو روز کلی پول برای جهیزیه نوعروسان و کارهای خیر جمع شد که مرشد و معتمدین بازار برنامه ریزی می کردن . همسایه ها دکان مشت حسن را هم باز نگه داشتند و پس از یکهفته که مشت حسن دوباره به بازار آمد بازار را آذین بستند . مشت حسن با شرمی فروتنانه از همه تشکر می کرد . پاییز از راه رسید و برگها با
نقاشی و نمایشی عجیب شهر و محله و کوی و برزن را هزار رنگ کرده بود و آوای پرندگان خبر
عریونی باغ و باران و بوی خاک را می آوردن .
مشت حسن داشت مغازه را می بست، همسایه ها
کمکش می کردن و تا مشتی راهی نمی شد کنارش می موندن ، اون روز هم کمک کردن و تا
سر کوچه هم رسوندنش. مشت حسن به خونه اومد و وارد اطاق شد بی بی فاطمه به استقبالش اومد که درد اون روزی را تو سینه احساس کرد و
نشست ، بی بی متکا پشتش گذاشت و رفت که آب بیاره . وقتی برگشت مشتی هیچ علامتی از زندگی نداشت و چون سابقه داشت همه به بالینش آمدن . دکتر هم آمد و تایید کرد که مشت حسن تموم کرده . محشر کبری شد ، فک وفامیل
همه آمده بودن بازار به حالت نیمه تعطیل در آمده بود . آمبولانس اومد و پیکر مشت حسن را به بهشت زهرا بردن و فردا صبح مراسم سوم بودساعت ده صبح طبق عرف با آمبولانس به در خانه آوردند و روی دست به درون خانه آورده شد و دوباره راهی بهشت زهرا شدند و پس از اقامه نماز بساط تدفین مهیا شد و سنگ هم چیده شد
و ملا مشغول خواندن تلقین شد و در حین تکان دادن سر که می خواست به گله اش فرو کند ، صدای خفیفی از گلویش برخواست و وقتی ملا
چشم مشت حسن مرده را باز دید نعره ای زد و
روی مشتی غش کرد ، عده ای فرار کردن وقتی بالای سر مشت حسن آمدن او نمی دانست
کجاست و وقتی سنگها را برداشتند دوباره از
حال رفت ، بالای قبر خود ایستاده بود و زار می گریست ، لباسش دادند و مرشد او را مسافر بهشت نام نهاد به خانه اش بردند و همه را به نهار
دعوت کردند و این اولین ناهار در چنین مراسمی بود که خود مرده هم حضور داشت و از مردم تشکر و عذر خواهی می کرد ، تا ساعت چهار عصر ناهار می دادند و هنوز ادامه داشت .
گویی تمام شهر آمده بودند ، از فردا مشت حسن
از دروازه حاج علی نقی بیرون می آمد تا سر
بازار می آمد و بر می گشت ، با همه خوش و بش می کرد ، جواب همه سوالها را می دانست ، به دکان می آمد که دیگر ایوب اداره اش می کرد ،
مردم از قول مرشد مسافر بهشتش می خواندند و
او نیز حالتی روحانی یافته بود . در تمام شهر
شهره بود و حتی مسافران برای دیدنش به بازار
می آمدند و با احترام به او می نگریستند ،

هوشنگ مرادی بیست و پنجم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    سلام آقای مرادی
    چه قشنگ بود
    حال و هوای بازار و اون صبحانه‌ی بی بی فاطمه طوری بود آدم دلش نمی‌‌خواست تموم بشه
    بازم مثل همیشه کنجکاو شدم بدونم داستان واقعیه تا بیشتر ذوق کنم از وجود همچین آدمایی؟
    چه اهل بازار خوبی آدم دلش میرفت با حجره‌های و کاسب‌های با مرام
    چقدر عجیب بود که سر مراسم تدفین زنده شدن و چه حس خاصی داره آدم، هی بقیه فک کنن فوت کردی و هی زنده باشی
    پایان بندی داستان هم خیلی خوب بود
    خلاصه که از اون داستان خوباتون بود
    منم به شما نمره‌ی قبولی میدم😁
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی گفت:

      سلام بانو نه اول که شروع کردم همون یه خط اول بود که نوشتم ، بقیه را با ذهن خودم ساختم ، هنوز هم می شه بیشتر و بهترش کرد ، و سپاس که خوندین و خوشتون اومد ، مثلا می شد ملای تلقین را مریض کرد و بعد چند روز به قبرستون فرستاد ، چه داستانی می شه در آینده
      سپاس بانوی قصه
      موفق باشید