تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

گرگ و گله
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

گرگ و گله  .                                                                    تو قصه های کودکی ننه و ننه بزرگ هامون می گفتن باز می پروندن ، یا مرغ هما رو سر هر که
می نشست پادشاه می شد . تو قصه ها اوج خوشبختی بود و تو واقعیت ، بدبختی یک ملت ،
یک خاک ، یک مرز و بوم و به نابودی کشیدن نسل انسان . همه فکر می کنن کسی که از طبقه مردم باشه ، نداری را حس کرده باشه ، سردی و گرمی روزگار را چشیده باشه هرگز به مردم خیانت نمی کنه . ولی توی تاریخ نمونه های بیشماری داریم که درست برعکس عمل می کند ،
اشعاری هم سروده شده که اوج این بدبختی را نشان می دهد . وای اگر مرد گدا یک شبه سلطان بشود ،،،،،،مثل آن است که گرگی سگ چوپان بشود ،،،،، هر چه فکر می کرد گرگ هم اگر سگ چوپان می شد در سطحی که این افراد در طول تاریخ نابودی به بار آوردند ، تباهی به جای نمی گذاشتند . اوائل بهار بود ، هوا گاهی اخم می کرد و گاه می خندید و گاه باران های
تند با تندر و رعد در هم می آمیخت . چوپان ها در پی تدارک و به صحرا رفتن شبانه روزی بودند . خورجین ها
انباشته از مواد ضروری ، چوب دستی ، چراغ قوه ، آتش زنه ، حتی سنگ چخ ماق ، بالاپوش بارانی و هر آنچه در کوه و در و دشت به دردشان
می خورد . ده گله عشایری به هم می پیوستند تا در منطقه عشایری اشترانکوه هم از حیوانات وحشی بخصوص گرگ در امان باشند ، هم اینکه هوای یکدیگر را داشته باشند . هر گله ای حد اقل دو سگ داشت که از قبل هم با هم آشنا بودند و
مانند یک دژ مستحکم از گوسفندان محافظت می کردند . چوپانها پشت و پشم گوسفندان را رنگهای مختلف می زدند تا شمارش آنها راحت تر شود و هم چوپانها و هم سگهای گله گوسفندان گله خود را می شناختند. منطقه زیبا و دامنه های اشترانکوه را چوپانان به خوبی می شناختند و
حتی از گیاهان دارویی آن بهره می بردند و برای
خانواده و فروش جمع آوری می کردند و به گوسفندان بیمار نیز می خوراندند . شبها گوسفندان را
در جایی علامت گذاری شده می خواباندند . نی می زدند و آواز می خواندند . چند ساعتی یک
بار دو نفری چرخی می زدند و اگر سگها زیاد سر و صدا می کردند با تفنگ یکی دو تیر در می کردند . بدین صورت هیچ درنده ای یارای نزدیک شدن به گله را نداشت . ببری سگ بزرگ گله بود که گل ممد پنجاه ساله خیلی به او می نازید .
گل ممد مسن ترین چوپان بود و همه از او حرف شنوی داشتند . هم گیاهان را می شناخت ، هم درد گوسفندان را . ببری هم خود بخود فرمانده سگها می شد و هر کار که او می خواست سگها انجام می دادند . بارها پیش آمده بود که گوسفندی گم شده بود ، زائیده بود و ببری بعد از
یک شبانه روز سالم به گله ملحق کرده بودش . بدین خاطر مورد توجه همه چوپانان بود و از همه بیشتر بهش می رسیدند . گله گرگها چندین روز بود که گله گوسفندان را دنبال می کرد و از هر جایی که می خواستن نفوذ کنند ببری دست آنها را خوانده بود و چنان یورشی می آورد که گرگها دچار تلفات هم شده بودند و گرگ جوانی از پرتگاه سقوط کرده و مرده بود . چوپان ها متوجه گرگها شده بودند و خیلی مواظبت می کردند . گرگ پیر که توله گرگها را گرسنه
و نفوذ به گله را غیر ممکن دید به فکر فرو رفت .
گله گرگها را جمع کرد ، به دره ای دیگر رفت و از میان گله زیباترین و جوان ترین گرگ ماده را برگزید . یکی دو روز در کنار خود داشتش و انواع حیله ها را از عشق و مکر و فریب به او آموخت . سپس تا حدی اجازه داد که به گله
گوسفندان نزدیک شوند که احساس خطر جدی نکنند . گرگ ماده دلفریب چند قدمی جلوتر .
به محض اینکه سگها نزدیک می شدند که در
راس آنها ببری بود گرگها فرار می کردند و
ماده عروس بوی عشق را در هوا می پراکند و
پا به فرار می گذاشت . هر روز و هر شب این عمل تکرار می شد و ببری مست و مست تر می گشت . دیگر از آن یورش وحشیانه خبری نبود ،
گویی خود نیز عادت کرده بود و به صورت بازی در آمده بود . دیگر بقیه سگها را با خود نمی آورد . ماده جوان دلبری می کرد و به او نزدیکتر
می شد . شب بعد ببری را را به دنبال خود کشید
و در دره ای خاموش شهد عشق را به او چشانید .
گرگ پیر روزنه را پیدا کرده بود ، از مطمئن ترین
جای گله نفوذ می کرد و یکی دو بره می برد و
ببری به کامیابی مشغول . کار به جایی رسید که
با گرگها همکاری می کرد و گوسفندی را از گله جدا و به دامن گرگها می انداخت . گل ممد زمانی
متوجه خیانت شد که بیست تا سی گوسفند را تلفات داده بودند . وقتی برای ببری نقشه کشیدند
که مجازاتش کنند چون با گرگها زندگی و نزد عشق باخته بود حس کرد و به گله گرگها پیوست و گرگ شد . گل ممد و چوپانان سال سختی را گذراندند و با تلفات جبران ناپذیر برگشتند، ولی این شعر آزارش می داد ؛ مثل آن است که گرگی  سگ چوپان بشود . او با خودش می گفت ، وای
از آن روز که سگ چوپان گرگ خاموش شود ،،،،
سگ و چوپان جملگی خام و مدهوش شود .

هوشنگ مرادی بیست و دوم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چقدر کیف کردم با این داستان
    نقشه‌ی گرگ‌ها برای از راه بدر کردن ببری خیلی جالب بود و عاقبت کار ببری جالب‌تر، آدم رو به فکر می‌برد واقعا.
    توصیفات داستانتون هم خوب بود
    اینکه یه سرنخ ابتدای داستان میدید و بعد خود داستان رو مطرح میکنید اینجا به جون داستان نشسته بود و جالبش کرده‌بود.
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی گفت:

      خوشحالم که دوست داشتید بانو و خوشحال تر که هستی و تشویق می کنی ، البته من بی رحم ترم و تشویق من نقدهای سخت هم دارد ،،،،،شاداب و پویا باشید الاهی