تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اراک و احمد
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

اراک و احمد .                                                                ایالت پاساردا معروف به ماد سفلی منطقه ای است که سکنی در آن به پانزده هزار سال قبل بر می گردد ، در عصر نو سنگی . وجود تپه های بسیاری که از گذشته های دور ، بخصوص آثار بجای مانده از زمان مادها ، نشان از شکوه و طراوت زندگی در آن زمان بوده است . آثار بجا مانده از شهری به نام عراق عجم در چهل کیلومتری شهر اراک حاکی از تمدنی کهن است .
تپه های تاریخی چلپی در ساروق و مشهد ذلف آباد از هزاره دوم قبل از میلاد خبر می دهد و حکومت عیلامیان . بعد از حمله اعراب این منطقه را جبال و یونانیان آن را مدیا می خواندند . در زمان قاجاریه و حکومت فتحعلی شاه ، یوسف خان گرجی سپهدار از مرکز خواست تا در این منطقه پادگان احداث کند و سرباز گیری کند . با موافقت مرکز و تامین بودجه اولین شهری که با نقشه و خیابانهای شش در هشت در آخرین نقطه اقتدار فراهانی ها و شروع خطه کزازها ، دو نیروی قدرتمند آن مناطق ، در شمال
کوه سفیدخانی ساخته می شود و نامش را سلطان آباد می گذارند که با کتیبه بر سر در بازار کوبیده می شود ، اولین ساکنین قلعه از روستای دستکره یا دستجرده و روستای ده کهنه و سه ده ( سنجان ، کرهرود و فیجان ) بوده اند ، که وقتی بعدها دولت مالیاتی بابت خانه ها وضع می کند ، بسیاری دیوارها را خراب و فرار می کرده اند تریزر مهندس فرانسوی به همراه ژنرال گاردن که به دستور ناپلئون به ایران آمده بود ، سلطان آباد را مانند نیس فرانسه یافت و در خاطرات خود نیز آنجا را نیس ایران نامید . بعدها در زمان پهلوی چون سلطان آباد در شاهراه قرار گرفته بود مورد توجه بیشتر قرار گرفت وبه اراک تغییر نام داد ، البته بر وزن عراق که نزدیکتر بود و نام شهری بود که در منطقه آستانه قرار داشت . وقتی راه آهن در جنگ جهانی دوم کشیده شد ، شاه راه مهم تهران جنوب بود که اکنون پس از یک صد سال در زیر راه آهن اراک محوطه ای پیدا شد که انبار مهمات آلمان ها در آن زمان بوده و اکنون به سفره خانه تبدیل شده است . در زمان جنبش مشروطه اراک پنج انجمن مشروطه خواهی داشته که بسیار فعال بوده و یکی از کانونهای مشروطه خواهی بود . زمانی که مردم ده کهنه به اراک آمدند نایب حسینعلی و خانواده برادرش کل قنبر که از زمین دارهای
بزرگ ده کهنه بودند به اراک آورده شده و ساکن
شدند ، کل قنبر قبلا در سفر حج بیمار و مرده بود ، نایب حسینعلی که خود در مصدر امور بود خود را در برابر بچه های برادرش مسئول می دانست ، اسم این دو احمد و عباس بود ،عباس که کوچکتر بود آرام بود ، ولی احمد سرکش و رام نشدنی . نایب ، احمد را به ملایی فرستاد ، و به ملای آموزش سفارش کرد . پس از چند روز عرصه بر احمد تنگ شد ، به بازار رفت و زرنکناد(ماده منفجره) خرید و فتیله و روغن چراغ . صبح سحر به ملایی رفت ، تشک ملا
را برداشت زیرش را چال کرد و زرنکناد را در آن جای داد . سپس نخ ها را روغنی کرد و به هم تابید و از سوراخی که زیر در تعبیه کرده بود به بیرون برد . فتیله را در زیر خاک پنهان کرد و
همه چیز را به حالت عادی برگرداند . به خانه آمد
و با بچه های دیگر شوخی کنان به مکتب آمد .
یکی دو ساعتی مشغول بود تا ملا هم که حواسش به او بود چون سفارش او را کرده بودند
خام شد . به هوای دست شستن یا دستشویی
بیرون رفت ، به سمت دستشویی رفت و وقتی مطمئن شد که کسی مواظبش نیست . خاک را کنار زد ، فتیله را روشن کرد ، خوب که گرفت
به کلاس درس مکتب برگشت و به انتظار نشست . فتیله به نخ روغنی رسید و آهسته آهسته از زیر و کنار دیوار  به تشک ملا رسید ، از آنهم گذشت و به مخزن زرنکناد رسید و به یکباره منفجر شد . ملا نیم متر به بالا پرت شد
و به کله به زمین خورد و بیهوش شد . احمد که
کمی قلبش جریحه دار شده بود چون نمی خواست به آن شدت حالی اش کند و از طرفی هم می ترسید که بمیرد ، فرار را بر قرار ترجیح داد . شیرین کاری احمد را به نایب حسینعلی خبر دادند . ملا را به شفاخانه بردند و چهل روز بر جا افتاد . نایب به خانواده ملا رسیدگی کرد و ملا را
هم دوا و دکتر ، تا خوب شد . مامورای نایب پس از چندین روز احمد را کت بسته نزدش آوردند و در یکی از اتاقهای ارگ حصر خانگی شد و پس از چندی قول داد که سر براه شود و از فیض و کمالات استاد ملا بهر مند شود . روزی که قرار بود احمد به پیش ملا برود ، ملا به نزد نایب حسینعلی آمد و او را به خاک کل قنبر پدر احمد و برادر نایب قسم داد که احمد را به محضر ایشان نفرستد و باعث نان او نشود . تا اینجا زمین و زمان به هم دوخته شد که احمد با سواد نشود .
ولی نایب هم به خودش قول داده بود و از اون بالاتر ایشان از این بیدها نبود که به آن بادها بلرزد . خانمی را به او معرفی کردند یهودی ، مکتب خانه داشت و بسیار سخت گیر بود . نایب با ایشان صحبت کرد و حجت را تمام کرد و
با سه برابر و نیم شاگردان دیگر و شیرینی های آینده . خانم
ملا معلم یهودی قول داد اگر آتشفشان هم باشد او را رام خواهد کرد . بدین ترتیب احمد دوباره برای کسب علم و دانش راهی مکتب خانه گردید و به عموی نایبش قول داد که دست از پا خطا نکند . ملای یهود بسیار سختگیر و خیلی حواس جمع بود . از آنطرف دوستان عیار دستش می انداختند که مکتبی شده و داشت از پیراهن خود بدر می شد و خود را این کاره نمی دید . دوباره با دوستان عیار به بازار رفت و این بار یک سیر سوزن خرید . شبانه با عیاران به مکتب رفت . و چون ملا خانم خیلی حواس جمع بود میخ های چفت در را کشید و وارد شد ، تشک را برگرداند و یک سیر سوزن را یکی یکی داخل نالی یا تشک طوری جای داد که به هیچ وجه مشخص نبود .همه چیز را مرتب کرد ، در را درست کرد ،میخ ها را سر جایش کوبید و به خانه آمد . خودش دست نزده بود و همه کارها را دوستان انجام داده بودند ، او فقط ناظر بود . صبح درس و مشقش را برداشت و به ملایی شتافت . پا کار در ملایی را باز کرده بود و بچه ها طبق معمول
سر جاهایشان نشسته بودند . ملا خانم همه را بر انداز کرد و از نظر گذروند . نگاهی به احمد کرد و ا‌و را از همیشه سر براه تر دید ، به خود بالید و آفرین گفت . در این افکار دستوری
صادر کرد به تخته چیزی نوشت و به بالای تشک آمد و جلوس کرد ، که با جیغ دلخراشی ملایی را به سر گرفت و نیم خیز که شد تشک با او بلند شد . همسایه ها آمدند و 
 خانمها ، تمام سوزنها به هدف نشسته بودند . اورا با نالی دوخته شده بر بدنش به شفا خانه بردند . احمد هم مثل 
 سایرین خود را حیران نشان داد . پیش نایب هم بروز 
نداد و زیر بار نرفت ولی نایب خود می دانست .ملا خانم خوب شد و به ملکتب خانه برگشت ولی احمد را عذر خواست . نایب را به زمین و زمان قسم داد که باعث جانش نشود و نایب هم که خوب می دانست بی خیال فیلسوف
 شدن احمد شد . عباس برادر احمد خیلی کوچک بود و وقت بسیار داشت . البته احمد داستانهای زیادی دارد که در آینده نه چندان دور به آن خواهیم پرداخت .

هوشنگ مرادی بیست و یکم شهریور ماه ۱۳۹۹

پا ورقی ؛ احمد پدر بزرگ راوی داستان است و
حیف که فیلسوف نشد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه داستان بامزه و جالبی بود
    البته اول داستان شبیه دکلمه‌هایی بود که همراه با مستند پخش میشه ولی از جایی که داستان احمد شروع میشه خیلی جالب میشه، شیطنت‌های خیلی جالبی بود، بیچاره‌ ملا‌ها چی کشیدن.
    بعد پایانش رو هم یکم مرتبط با داستان و هیجان انگیز تر تموم کنید خیلی جالب تر میشه
    خسته نباشید

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی هم عالی .در ابتدا از مواضع وموقعیت های تاریخی سر در نیاوردم که اونم نقص سواد تاریخیم باعث شد . در کل داستان جذابی بود.