تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هذیان وهم آلوده
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

هذیان وهم آلوده ،                                                           فکر ، فکر، فکر کجای مردم است که این همه جا می ماند . دختری افغان را بر صفحه گوشی اش سیو کرده بود ، با چشمان فیروزه ای ، بسیار زیبا
مثل طبیعتی بکر ، مثل یک برکه با حواصیل زرد
با آرامی امن . از خودش می پرسید آیا این چشمان هم امکان دارد در آرامشی امن به سر برد ؟ از شما هم می پرسم آیا امکان دارد ؟
کاش می توانستم زیبا ترین چشمهای جهان را در داستانم به صورت تصویر بیاورم . اذیتم می کند ، چشمهایم را می آزارد . نمی توانم تاب بیاورم ، باور ندارم که بگذارند زیبایی خلقت  ،
طبیعت یا هر آنچه تو می گویی سر سلامت به در برد . گرگها در راهند ، گرگها همیشه گرسنه اند .
عشق جز لحضه ای فرصت عرض اندام ندارد ،
سپس فرو می پاشد و خاکستر می شود .
با این افکار به یاد صادق افتاد که به عنتری که
لوطی اش مرده بود با زنجیر زندگی در راه ، راه را زندگی می کرد . تنها بود ، دغدغه های زندگی لحظه ای آرامش نمی گذاشت . عنتری همراهش نبود ولی فکر لوطی به همش ریخته بود . تنها بود مقداری غذا گرم کرد ، ماست و سالاد هم درست کرده در یخچال بود نمک و فلفل سیاه فراهم شد . تمام خانه را گشت پیدایش نکرد ، تلفن زد و پس از دقایقی خودش زنگ زد و آدرس داد .جلو چشمش بود ولی نمی دید ، کشمش پنجاه و پنج مهیا شد . خودش تنها ! یاد لوطی افتاد ،چگونه زیست ، چه کرد ، در زندگی چه کرد ؟
با عنترش چگونه بود ؟ اولین پیک را ریخت،
تنها ، نه سگی کوچک را در خانه گذاشته بودند .
اسمش صوفیا بود ، لقمه نانی صوفیا میل می نمود و پیکی او . یاد لوطی افتاد ، کاش لوطی هم با عنترش دواخوری کرده باشند ، کاش لوطی هم چنین فرصتی را پیدا کرده باشد . کاش لوطی
، لوطی چه ، لوطی خود درد بود .کاش صادق خان چوبک با لوطی بیشتر قاطی شده بود . کاش ، کاش ، کاش

هوشنگ مرادی نوزدهم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    خدا قوت فکر کنم تا داستان صادق چوبک رو نخونم نمیتونم با متنتون ارتباط بگیرم.

  2. پرستو انصاری گفت:

    سلام آقای مرادی
    داستان عجیبی بود من خیلی خوب متوجهش نشدم، شاید عمدی این کار رو کردین که مثل اسمش باشه که اگه اینطوره واقعا خلاقانه‌ هستش
    ولی فک میکنم در کل درباره رنج بشر و جهان بود.
    این پیک و پیاله که داخل داستاناتون هست منظور حالت معنویه و حال عجیبه روحه؟😁
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سلام بانو ، داستان صادق چوبک هم به اسارت انسان اشاره دارد و من هم در مورد
      دختر افغان شرح داده ام ، گرگ ها در راهند پس از آن خودم در خانه پیکی می نوشم و سگی که نان می خورد و رفیق راه من است
      یاد لوطی می افتم و زندگی سخت او که خود در زنجیر بود و عنترش را زنجیر کرده بود ، که پس از مردن عنتر پاره می کند این زنجیر بندگی را الی آخر
      سپاس که دنبال می کنید