تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شیخ دعانویس
نویسنده: لیلا فرزادمهر

 

دعانویس محله هشترود ،پیرمردی هفتادساله بود که او را “شیخ” می‌نامیدند. همه اهل محل او را با کارهای خارق‌العاده می‌شناختند و دهان‌به‌دهان، کارهای محیرالعقول او را برای تازه‌واردها با آب‌وتاب فراوان تعریف می‌کردند.

از کودکی بدون دو پا و یکدست به دنیا آمده بود. بعد از تولد این نوزاد ناقص پدر و مادر او را زیر سبدی در گوشه‌ای از حیاط قراردادند تا در سوزو سرمای شب زمستانی آذربایجان بمیرد.

 این کودک دوازدهمین فرزند خانواده بود. فقر و نداری، نگهداری از این کودک را محال کرده بود.

 مادر با اشک و آه فرزند را به دست دایه سپرد.

بارش برف سنگین شب گذشته،  سبد ونوزاد را از دید پنهان کرده بود. دایه ، بالباس گرم به سمت حیاط رفت. سرما از لابه لای درز لباسش تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. درد وعذاب کشتن کودک بی گناه، تا صبح لحظه ای رهایش نکرد.

برف‌ها را آرام‌آرام به کناری زد. از چیزی که می‌دید بخار داغ از گوشش‌ بیرون زد. اثری از نوزاد تازه به دنیا آمده نبود. بعد از جستجو در کمال تعجب کودک را در کنار سگ گله در آغول گوسفندان پیدا کرد.سگ خود را به دور کودک پیچیده بود تا مانع یخ‌زدگی او شود. کودک انگشت ناقص دست دیگر را دردهان گذاشته بودو می مکید.

 کودک را به داخل برد. با این اتفاق خانواده تصمیم گرفتند که از کودک نگهداری کنند. سال‌ها گذشت کودک در سایه خواهر و برادرهایش بزرگ شد.

شوق او در یادگیری باعث شد که خواهر و برادرها خواندن و نوشتن اولیه را به او بیاموزند. شیخ انرژی بی‌پایانی در حرف زدن داشت. برای حوائج زندگی همیشه محتاج بقیه بود با چرب زبانی که مثل بند ناف با او بدنیا آمد اما مثل بند ناف بریده نشد، دیگران را مجاب می کرد تا کارهایش را به سرانجام برسانند.

روزی کودکی شیطان او را به سخره گرفت. کودک را به کناری صدا کرد و برایش گفت که اگر ادامه دهی دعا می‌کنم که هرگز در زندگی نتوانی سلامت زندگی کنی.

 کودک حرفش را به شوخی گرفت واو را به عقب هل داد. صندلی چرخ‌دارش به دیوار اصابت کرد .روی زمین افتاد. شیخ نگاهی از روی خشم به پسر کرد و به کمک بقیه بچه‌ها روی صندلی نشست.

فردای آن روز، بیماری کودک شیطان با سرماخوردگی،  آغاز شد؛ هفته‌ها به ماه و ماه به سال کشیده شد. اثری از بهبود در کودک شیطان دیده نشد. بعد از یک سال، پسرنحیف ولاغر در آغوش پدر و مادرش جان داد.

داستان دعای شیخ نقل محافل ومجالس مردم خرافی شد و هرروز با اتفاقات ریزودرشت بیشتر معروف می‌شد.

شیخ جوانی برنا شده بودولقب” شیخ” برایش کمی بزرگ بود اما همه اهل محل او را این‌طور صدا می‌زدند.

 برای هرکسی دعای خیر می‌کرد در دم مرغ آمین آن را برآورده می‌کرد.

داستان‌های زیادی از شیخ روی زبان‌ها افتاده بود.

روزی درراهی به همراه چند مرد می‌رفتند که به بیابانی می‌رسند. غذایی برای خوردن نداشتند. شیخ دعایی می‌خواند و بعدازآن هم ظرفی پر از کشمش و خرما برایشان مهیا می‌شود. بعد از سیر شدن همراهان، شیخ با دست کشیدن روی صورت ، آنچه که ساخته‌شده بود را محو می‌کند. از این قبیل داستان‌ها آن‌قدر فراوان نقل می‌شد که از حوصله بحث خارج است.

 شیخ با خط کج‌ومعوج خود چیزی روی کاغذ می‌کشید و به دست افراد درخواست‌کننده می‌داد و جالب اینجا بود که دردم حوائج آن‌ها برآورده می‌شد.

کم‌کم از پول دعانویسی توانست مخارج خود و خانواده را تأمین کند روزگارشان بر وفق مراد شد. با احترام و ادب از او یاد می‌کردند.در هر جمعی شمع اصحاب بود.

سال‌ها گذشت شیخ به سن ازدواج رسید و عاشق دخترعموی زیبای خود شد. وقتی نام دختر عمو را در دهن می گرداند قند در دلش آب می شد.

پسری از ده بالا هم عاشق دخترعموی شیخ ‌شد. به پسر هشدار داد و این درگیری بین این دو نفر بالا گرفت.

 شیخ که راه برد را بسته می‌بیند پسرک را تهدید می‌کند . پسر با خنده‌های مستانه او را به تمسخر می‌گیرد. شیخ که متوجه تفاوتش با دیگران شده بود با ناامیدی برای پسر دعا می‌خواند که هرگز صاحب فرزند نشود.

این حرف به گوش همه اهل محل رسید.

دخترعمو و پسرده بالا در جشن مفصلی به عقد هم درآمدند. شیخ به جبران حقارت خود خیلی زود ازدواج کرد.

دختر عمووهمسرش بعد از سال‌ها زندگی مشترک هرگز صاحب فرزند نشدند و بعد از چند سال، پس از جدایی هردودر تنهایی مردند.

شیخ تا پایان عمرش با نان دعانویسی روزی خود و خانواده را فراهم کرد وزندگی مالی او از بقیه خواهر و برادرهایش بهتر بود. چند منشی ، راننده ، بادیگارد و نگهبان اموال منقول وغیر منقول اورا نگهداری می کردند.

تنها اولادی که از پدر و مادر تا پایان عمر نگهداری کرد؛ فرزندی بود که روزی او را برای مردن در سبد زیر برف گذاشتند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی گفت:

    سلام بانو فرزادمهر ؛ این شیخ حالا نیستش تا یه وردی، دعایی ، برای ایران خانم بخونه که دیگه
    دیکتاتور نزاد و گوش اینهایی که هست بپیچونه

    خدا خیرت بدهاد ، این که هرچی گفت شد و هر چی خواست رسید ،،،،،،

    به قول اکبر عبدی که موید باشید

    • لیلا فرزادمهر گفت:

      متاسفانه چند سال پیش فوت کردند.
      واقعا نمی دونم باور زیاد مردم بوده که اینطور می شده دعاش رد خور نداشته به قول دیده ها

    • لیلا فرزادمهر گفت:

      متاسفانه چند سال پیش فوت کردند.
      واقعا نمی دونم باور زیاد مردم بوده که اینطور می شده دعاش رد خور نداشته به قول دیده ها
      در ضمن داستان چطور بود نوع نگارش استاد عزیز

      • هوشنگ مرادی گفت:

        خیلی چیزا بود که انگلیسها آوردن و مردم هنوز هم روش قسم می خورن ، قسمها شون هم ردخور نداشته و نداره ،
        اعتقاد و اعتیاد یکی هستند ولی یکی به خود شخص لطمه می زنه یکی به کل جامعه به درازای تاریخ
        . پیروز و سر افراز باشید