تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دوقطبی بیماری همه گیر عصر جدید
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

دو قطبی بیماری همه گیر عصر جدید
بهار بود و هوای بهاری با سبزه و نغمه پرندگان
عاشق و نرهای مست آواز خوان و ترنم گاه به گاه باران و سایه روشنهای آفتاب ، جویبار زندگی را چنان زیبا جاری ساخته بود که احدی در شکوه
هستی و دادار بزرگ شک نمی کرد . هوای بهار
با زیبائیش، با جلوه اش ، با شکوهش هر عاشقی را عاشقتر و هر جنبنده ای را فعال تر می کند . یعنی همه چیز را تشدید می گرداند. در این روز زیبا دلش می خواست به دشت و دمن و صحرا برود ولی باید به مغازه می رفت . کاسب بود و دست مردم چک داشت و باید آنها را پاس می کرد . از طرفی برادرش هم بیمار شده بود و کارهایی می کرد که تا آن موقع انجام نداده بود . بلند بلند حرف می زد و خیلی کم می خوابید ، نماز را سر وقت می خواند . در صورتی که اهل خرابات بود و اصلا نماز نمی خواند . مدتی پیش دکتر مغز و اعصاب بردن که بهتر نشد و روز به روز بدتر می شد . او مجبور بود به مغازه برود و شب هم پیش برادرش باشد . خیلی سخت می گذشت و شب و روزشان یکی شده بود . عاقبت ادعا کرد که امام زمان است و حرفهای عجیب و غریبی می زد . گاه خنده دار و گاه ناراحت کننده .
خانواده همسرش می گفتند که خدایی شده .
البته همگی از دراویش بودند و شاید داماد
یه لا قبایی که هیچ دین و ایمانی نداشت و
اکنون صحبت خدا و پیغمبر می کرد ، برایشان
جذاب بود . خلاصه تصمیم گرفته شد که به
تهران بروند . با یک مینی بوس عازم تهران شدند . خودش و خانمش ، پدر خانمش ،
پدر و برادر و دایی اش مسافران قصه و
مینی بوس بودند ، در بین راه به طرف تهران
چون در هواشناسی کار می کرد ، به راننده دستور ایست داد . پیاده شد و پیش همکاران که چند نفر بیشتر نبودند رفت . آنها را دعا کرد و پس از چندی رضایت داد و سوار ماشین شد . یکی از همکارانش گریه می کرد . نزدیک غروب به تهران رسیدند و به خواسته همسر و پدر خانمش او را به حسینیه امیر سلیمانی در پارک شهر بردند . همسر و پدر خانم و برادرش به حسینیه رفتند .
در قسمتی از حسینیه اتاق بزرگی بود بود و بسیار زیبا تزئین شده بود و در جای جای آن نوشته هایی با خط خوش نستعلیق بر دیوار نقش بسته بود . از جمله هو ۱۲۱ و عکس امام علی و جملاتی از مولا حسین . با میوه و چای و شیرینی از آنها پذیرایی کردند . پدر خانم را
بسیار ادب کردند و قصدشان کمک به آنها بود .
حسینیه امیر سلیمانی خود یک اثر تاریخی است
که داستانی شنیدنی دارد و امیر مططفی امیر سلیمانی ( مشیر الدوله ) فرزند عضدالدوله
از بزرگان قاجاری دستور ساخت آن را داده
که خود نیز از دراویش بزرگ آن زمان بوده است .
البته در سال ۱۳۵۸ در آتش می سوزد و در سال ۱۳۶۱ دوباره باز سازی می شود . آن شب به شعر خوانی و عرفان و فضای روحانی گذشت ولی بیمار جز دقایقی کوتاه نمی خوابید و برادرش بر عکس همسر و پدر خانمش به تشرف او باور نداشت . فردا صبح زود برخاستند و خداحافظی و تشکر کردند ، آنها هم خدایی در پذیرایی و تحویل گرفتن و از نظر آنها خدمت کردن سنگ تمام گذاشتند .
با یک ماشین در بست به خونه برادر دیگرشان در
شادمان رفتند . برادر بزرگتر هم آمد و پس از احوال پرسی سر برادر را در دامن گرفت و شقیقه هایش را ماساژ داد و او بخواب رفت . برادر بزرگ گفت حسین چیزیش نیست و سرش را بر بالین نهاد . بیش از پنج شش دقیقه نشد که حسین چشم باز کرد ‌ برخاست . همگی لباس پوشیدند
و آماده شدند . سوار پیکان برادر بزرگ شدند .
برادر بزرگ راننده بود و پدر جلو نشست حسین
در صندلی عقب و دایی و برادر ورزشکار در دو طرف او قرار گرفتند. از این پس مشکلات صد چندان شد ، اول به دایی فحاشی کرد و او بسیار ناراحت شد .پس از آن می گفت که ماشین را نگه دارند و وقتی می پرسیدند که چه کار می خواهد بکند ، می گفت با صد کیلومتر توی دیوار . دو نفری با زور نگهش می داشتند . به هر بیمارستانی می بردند پذیرا نمی شدند و با
مشقت دوباره سوار می شدند و به آدرس بیمارستانی دیگر می رفتند .
در خیابانی در نزدیکی پاسداران که خیلی عرصه بر او تنگ شده بود پیاده شدند . قدم رو راه می رفت و به آواز بلند به خمینی فحش می داد ،
که یک دفعه دو ، سه ماشین نگه داشت و تعدادی نیروی مسلح اطراف آنها گلن گدن کشیدن . حسین ادامه می داد و آنها را تهییج می کرد ، آنها حیران از کار آنها و حسین بودند که پدر و بقیه با دست بهشان حالی کردن که ریخته به هم یا زده سرش و دست خودش نیست و بیمار است ، سپس با بیسیم تماس گرفتند و تفنگچی ها جمع کردند و رفتند . دو باره سوار بر ماشین از بیمارستانی به بیمارستان دیگر . در بیمارستانی که اسمش را به خاطر نداشت ولی با پله هایی پهن به طرف پایین می رفت و راهرویی بزرگ داشت ، که حسین پاچه شلوارش را بالا زده بود و به زمین و زمان دشنام می داد و هیچ ترسی هم نداشت .

در آن بیمارستان یک قرص لارگاگتیل به او خوراندند و چون شب شده بود عازم منزل برادر
در شادمان شدند . با آن قرص پنج ، شش ساعتی
خوابید و حالش بهتر شد . برادر دیگر که در سفر بود آمد و چون جریان را می دانست با همسایه در میان گذاشت و ایشان فرشته نجات شد . بیمارستان نواب را در کیلومتر پنج جاده مخصوص کرج معرفی کرد و چون در آنجا کار می کرد سفارش کرد . حسین را به آنجا بردند و پس از انجام مراحل قانونی بستری شد . و گاه و بیگاه به ملاقاتش می رفتند .
او چون در شهرستان بود هفته ای یک بار به ملاقات می آمد . روزی که نم بارانی هم می بارید ، وقتی وارد حیاط بیمارستان شد مردی را دید که به چهار طرف نماز می خواند و با چشمانی نافذ هر ملاقات کننده ای را از نظر
می گذراند . به نزد برادر رفت که حالش خیلی بهتر شده بود . وقتی وصف حال مرد در باران را
توصیف کرد او گفت ؛ که نامش سید است و
از من جلو زده ، چون من ادعای امام زمانی کرده ام و او ادعای خدایی . او به چهار طرف نماز می خواند و می گوید ذات لایزال باری تعالا در حال نیایش است . فرد دیگری نزدیک تخت او بود
که مهندس آرشیتکت بود و کلمات تخصصی را به کار می برد که آنها سردر نمی آوردند . او در خیالش قصری صد طبقه می خواست بسازد و
درباره پروژه اش با همگان صحبت می کرد ،
قصری صد طبقه از شیر ، آنهم شیر خوراکی .
حسین بهتر شده بود و در گفتگو هایی که با دکتر حسین زاده داشت ، نقش بازی کرد و سر او را کلاه گذاشت و مرخص شد . به شهرستان آمد ولی به دو ماه نکشید که دوباره راهی تهران و بیمارستان
گردید و پس از گذراندن یک دوره کامل و با مصرف داروهای مربوط به آن تا چندین سال
مشگلی نداشت . برادرش نیز این مشگل برایش بوجود آمد ، البته در ابعادی کوچکتر و الان هفده سال است که قرص لیتیوم که مربوط به ترکیبات خون است مصرف می کند . او عقیده دارد که بیماری دو قطبی و به طور کلی دو قطبی بودن در وجود تمام آدمها وجود دارد و نسبی است . کیست که در زندگی افسرده و ناامید یا واله و شیدا نشده باشد . صفاتی که یکی از بارزترین نشانه های بیماران دو قطبی است .

هوشنگ مرادی هیجدهم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    سلام آقای مرادی
    داستان واقعی بود؟
    چون توصیفات دقیق و جالب بود پرسیدم.
    جدا که عجیب بیماری هست این دوقطبی، عجیب تر که مثل یه طیفه و هر کسی مقداری درگیریرش هست.
    موضوع جالبی بود واقعا
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی گفت:

      بله بانوی قصه ها ؛ واقعی واقعی و چه قصه هایی هست این انسان . هر نفر قصه غصه ها و شادی های اندک است با کوله باری از
      رنجها ، زخمها و رنجش های به جای مانده .
      در میان این همه درد گاه کور سوئی از امید چنان زندگی بخش می نماید که برای تمام ادوار زندگی می درخشد .
      سلامت و تندرست باشید و مانا چون سپهر زندگی ،،،،،