تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کودکِ فروشی
نویسنده: پریسا مشکین پوش

نمای اول

تو گرماگرم کرونا با ماسک و دستکش و الکل رفتم پایتخت، برای تعمیر لپ تاپم.

مغازه دار: مشکل از باطریه، هزینه اش میشه یک میلیون، میخوای عوض کنی؟ مگه زیاد جا به جا میشی؟

من: خوب بلاخره که چی باید عوض بشه؟

مغازه دار: شرایطش را داری؟ از نظر مالی منظورمه؟

تعجب کردم نگران شرایط من بود، چقدر با انصاف پس هنوز چنین آدمایی پیدا میشن.

همون موقع یک آقایی که از مغازه دارهای همون جا بود خوشحال و خندان با جعبه شیرینی  آمد داخل مغازه و گفت: بفرما شیرینی من پدر شدم، مغازه دار سرش به کار گرم بود و به نظر میرسید تمایلی برای برداشتن شیرینی ندارد.

تازه وارد: آقا بفرما، خدایی ضد کروناست بلاخره نمیشه شیرینی پدر شدن منو نخوری،

 یک از شاگردان مغازه که رفته بود بیرون آمد داخل مغازه و گفت: آخ جون این نون خامه ای خوردن داره، سریع یکی برداشت و گفت؛ ممد وسواسی نباش دیگه نون خامه ای بزن روشن شی، پدر شده دیگه دستش را رد نکن…

با دیدن پدر تازه از تنور درآمده فکر کردم چه تصویر زیبایی است، زندگی در جریانه چه کرونا باشه چه کرونا نباشه، زندگی مسیری مشخص و پویاست، بچه باید به دنیا بیاد.

بزرگ که بشه بهش میگن سال کرونا بدنیا اومدی محاله کسی سال ۹۹ را فراموش کنه، قدیما از مادر بزرگم خیلی شنیده بودم سال وبا،سال قحطی…

نمای دوم

کم کم داشتم می فهمیدم در تلاطمه که همه چیز به دست میاد، وقتی اوضاع آروم و ساکته زمان یادگیری است، یاد کتاب قله ها و دره ها افتادم، نمی دونم دقیقا داره چه اتفاقی می افته ولی به نظر میاد که  دره بزرگی جلوی رومه، این دگردیسی تبدیل شدن از کرم به پروانه دمارم را درآورده، برای اینکه این رشد کامل بشه اصلا حال خوبی ندارم، انگار پروانه ها به جای ابنکه بال های پروازم بشن دارن توی دلم رخت میشورن، دائم چنگ میزنن، صداشون هم میاد انگار دارن با هم آواز میخونن:

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

با صدای گرومپی که به شیشه میخوره به خودم میام ( لحظه حال) پسری با صورتی کثیف چسبیده به شیشه، دستمال میفروشه، راننده میگه برو رد کارت

پسرک: خاله از من خرید نمیکنی؟ غذا برام نمیخری؟

راننده: برو پسر، کسی خرید نداره مزاحم نشو

پسرک: عمو برام ساندویچ میخری؟

چراغ سبز می شود و حرکت می کنیم

واقعا ما از کی عموها و خاله های کودکان خیابانی شدیم؟

غذا برام نمیخری خاله؟

گل بخر خاله؟

فال نمیخوای خاله؟

عمو پول میدی غذا بخرم؟

عمو ازم یک دستمال بخر؟

و وقتی نمیخری بهت میگن: چقدر خسیسی، خوب این همه تیپ زدی یه دشت هم به ما بده.

چراغ بعدی…

دختری چادر به کمر با کودکی رنگ پریده در بغل، چشمانی بی رمق و صورتی کثیف اسفند به دست به سمت ماشین می آید.

دود می کند که بلاها را دور کند، در حالی که خودش آلوده به هزاران بلاست…

راننده: برو دختر جون خفه مون کردی

من: پنجره را پایین می دهم تا پولی به او بدهم…

راننده: خانم نده بهش، شما می دونید این ها از کجا میان؟ اینها اصلا صاحب ندارن!

من: منظورتون چیه؟

راننده: بذارید قصه این ها را براتون بگم، توی اون محله های پایین که بعید می دونم گذارتون تا حالا به اونجاها افتاده باشه، زنانی هستند که فقط می زایند!!! 

می زایند تا خرج موادشان در بیاد، بچه که بدنیا آمد می دهند به مواد فروش رابطه مادر با بند ناف برای همیشه قطع میشه، این بچه ها سرمایه مواد فروشند .

برا ی گدایی آنها را می گذارد روی دوش این دختر، روی کول اون زن،  اینجوری بزرگ می شوند، بچه های خودشان که نیست این بازی اینهاست برای برانگیختن حس ترحم ما.

اغلب این بچه ها سوءتغذیه دارند برای همین رنگشون پریده و زرده، در ثانی مادری که معتاده فکر می کنید چه بچه ایی به دنیا میاره.

میرم توی فکر، واقعا بچهِ فروشی عاقبتش چیزی به جز دستفروشی نیست!

پدری نیست که ذوق کنه برای تولد نوزادش، نون خامه ایی پخش کنه، مادری نیست که نگران گشنگی و سرما گرمای بچه باشه…

این بچه توی خیابون بدنیا اومده ، مال خیابونه، محکومه که تو خیابون ها پرسه بزنه آشغال جمع کنه و به زور وسیله ای را بفروشه،

و برای خودش خاله ها و عمو های خیالی بیافرینه.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    یکی از خصلت های (بد یا خوبش رو نمی دونم) ما ایرانیها عادت کردنه
    مثل آزمایش قدرت تحمل قورباغه ها که در آخر از جوشی آب می میرند ولی دم نمی زنند
    دلیل اینهمه فقر بدبختی موارد تعرض اعدام های گاه وبی گاه و…..هزاران موضوع دیگه فقط عادت کردن ما به همه چیز هست دو روز در شبکه ها با اه وایش اظهار فضل می کنیم وبعد هم می گذرد وبه خاطرات می پیونده
    حال بچه های خیابانی هم اینطوره یه مدت فیلم ساختند احسان علی خانی توبرنامه هاش گفت حالا هم فراموش شدند.
    حیف براین سرمایه های بی مصرفی که داریم
    قلمت پرتوان دوست خوبم
    عالی نوشتید

  2. هوشنگ مرادی گفت:

    بچه های خیابون مال خیابون هستند با هزار درد و رنج و مشکلات جنسی و مرض و تجاوز در کشوری بی در و پیکر .
    خیلی خوب به تصویر کشیده بودی و عادی شدن درد در نگاه راننده همان معضل اجتماعی
    خوب ، زیبا و روان بود . موفق باشید بانو