تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چرا بوی آن را حس نمی کنند
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

چرا بوی آن را حس نمی کنند ،،                                         به آسمان نگاه کرد ، آسمان آبی که با دود اگزوز ماشین ها ، کار خانه ها و سایر آلاینده ها به آبی و خاکستری مخلوط در هم آمیخته و نه دیگر آبی بود ، نه خاکستری . این را کوهی که از راه دور می بینی مشخص می کند . مثل مردمانی بلاتکلیف ، آسمان هم مانده خود را چگونه بنمایاند . مثل آدمهایی که صبح بیدار می شوند
ولی کاری نیست که انجام دهند ، بیرون می آیند
چون در خانه نان ندارند . به دنبال کار هست ،
اما چه کاری ؟ حسین چند ماهی است از کار بیکار شده . در شرکتی کار می کرد که به بخش خصوصی واگذار شده بود . اختلاس کردند و
دار و ندار شرکت را بردند . همه چهارصد کارگر
بیکار شدند . در شرکت بسته شد و وکلای طلبکار ها ساختمان و زمین های آن را هم ضبط کردند ،
چند ماهی هر روز جلو درب شرکت و خیابانهای منتهی به آن راهپیمایی و شعار دادند . وعده هایی به آنها داده شد ولی هرگز ترتیب اثر داده نشد ، همه چیز در خانه ته کشیده بود . حسین
را اگر تیر می زدن خونش در نمی آمد . آنقدر قرض گرفته بود که دیگر خجالت می کشید که با
حتی یک آشنا روبرو شود . ماشین مدل پایین پراید هشتاد و یک داشت که همیشه خراب بود .
به هر جایی برای کار سر زده بود ولی افسوس .
کرونا هم مزید بر علت شده بود ، هر شب کابوس
می دید ، آرزو می کرد که دیگر صبح را نبیند و بمیرد . از روی پسر هفت و دو دختر ده و دوازده ساله اش خجالت می کشید . همسرش آنچه قابل فروختن بود را به او داده و فروخته بود . دلش می خواست فریاد بزند خدایا جانم را بگیر ، بارها
و بارها در کوچه و پشت بام با خشم فرو خورده این کار را کرده بود . خدایا چه کند ، به کی و کجا پناه ببرد ، تصمیمش را گرفت . بارها در خیابان و کوچه پس کوچه ها افرادی را در حال جمع آوری
پس مانده های قابل فروش دیده بود . یک روز هم پی آنها را گرفته بود و به جاهایی که اشیای جمع شده را می فروختند رفته بود ، دیگر خودش رویش نمی شد از کسی قرض کند ، همسرش پولی از همسایه قرض گرفت و در جیبش گذاشت ، یک چهار لیتری بنزین خرید و داخل باک ریخت . دستش را روی ماشین گذاشت و در دل گفت مردی کن و خراب نشو . ماسک زد و بعد از تاریکی به محله های دور از خانه رفت .
لباس گشادی پوشیده بود ، کلاه بر سر و ماسک بر
دهان و بینی به سطل آشغال نزدیک شد . این بدترین لحظه زندگی اش بود دستکش بر دست
چند بطری خالی ، کارتن و کاغذ را برداشت و داخل گونی انداخت . فکر می کرد همه دنیا
نگاهش می کنند . اینجا از کرونا ممنون بود که زدن ماسک را عادی کرده بود . از این کوچه به کوچه ای دیگر
رفت و گونیها را پر کرد . هوا روشن شده بود ، خود را به محلی که پسماند را می خریدند رساند و پشت در بسته
 آن سرش را روی فرمان گذاشت و خوابش برد .
در خواب می دید که با اکراه دست به زباله ها می زند ، خواب شرکت را می دید ، او که سر شیفت بود و فنی و باید تولید را او تایید می کرد ، دوباره کابوس دید همه او را در شرکت و دانشگاه
با انگشت نشان می دادند ، فرار می کرد و با در
بسته مواجه می شد . عاقبت دستی به شیشه خورد و از خواب پرید ، باید از جلو درب کنار می رفت ، دنده عقب گرفت تا درب باز شد و به داخل رفت . گونی ها را پایین آورد و با کلاه و ماسک جلو رفت . آنها را وزن کردند و صاحب کار پولی در دستش گذاشت و پرسید بار اولی هست که جنس میاری ؟ حسین با سر تایید کرد ، مرد گفت عادت می کنی . حسین به جای خلوتی رفت ، لباس عوض کرد ، به پمپ بنزین رفت و بنزین زد . نان تازه و پنیر گرفت و به خانه رفت . دوش گرفت و یک چای با لقمه ای نان خورد و دراز کشید و خیلی زود به خوابی عمیق فرو رفت .بچه ها به مدرسه نمی رفتند و امتحانات را هم مجازی داده بودند و سر و صدا و بازی می کردند ولی حسین در خواب بود و هیچ صدایی نمی شنید . همسرش غذای بچه ها را داد و خودش صبر کرد تا حسین بیدار شود . ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود که بیدارش کرد . حسین با اکراه بیدار شد و غذا خورد و دوباره خوابید . ساعت شش عصر بیدار شد چای خورد و به ماشین رسیدگی کرد . از آن پس هر شب بیرون می رفت
و صبح پس از فروش ضایعات به جایی خلوت می رفت . لباس عادی می پوشید ، خرید می کرد و به خانه می آمد . اولین کسی که متوجه شد همسرش بود که هر وقت جای خلوتی پیدا می کرد گریه می کرد . پس از مدتی تمام قرض هایش را داد ، به ماشین رسید و کم کم با همسرش در این مورد صحبت کرد ، پس از مدتی بچه ها هم متوجه شدند و برایشان عادی شد . یه روز حسین پس از مدتها کتابی را مطالعه می کرد که در باره  مافیا بود . یاد فیلمی افتاد که فرانکو نرو بازی می کرد و او دیده بود . دفتر را برداشت و در حالی که بلند بلند می گفت نوشت ، آدم وقتی توی کثافت زندگی می کنه ، بوی اون را دیگه حس نمی کنه . همسرش به اتاق آمد و پرسید چیزی گفتی ؟ گفت بله و جمله را تکرار کرد و توضیح داد که در فیلم وکیل شرافتمندی بود که بچه هایی
که زیر سن قانونی به دام مافیا می افتادن را وکالت می کرد و نجات می داد . یکی از این بچه ها را چندین بار نجات داد و با خرج خودش او را به دانشگاه فرستاد . ولی به ناگاه
با جرمی دوباره دستگیر شد و در دفاع جانانه ای که از او کرد تبرئه شد . سپس او دستها را باز کرد و وکیل او را در
 آغوش گرفت و در همین هنگام با تیغ شاه رگ گلوی وکیل را درید . پلیسها اورا در بر گرفتند و او در حالی که فریاد می زد اونا مجبورم کردن ، اسم همه شون را می گم به سوی زندان برده شد . آقای وکیل را خواستند به بیمارستان ببرند ولی او تنها یک جمله گفت ؛کسی که توی کثافت زندگی می کنه بوی اون را دیگه حس نمی کنه . وکیل با شرف به بیمارستان
نرسید و تموم کرد ولی جمله ای که گفت جاودانه شد . کثافت واقعی اون کسانی هستند که اختلاس می کنند ، حق دیگران را تباه و برای بدست آوردن مال مفت از روی جنازه مردمان رد می شوند . اونها تو کثافت واقعی زندگی می کنند و بوی اون را حس نمی کنند . اونهایی که شرکت ما را تعطیل کردن و زندگی چهارصد نفر را به نابودی کشیدن ،
اونا هرگز بوی کثافت را نمی فهمن چون خود کثافت هستند

.
هوشنگ مرادی شانزدهم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ابوالفضل عبدی گفت:

    نمره ت بیست همکلاسی پارسال پیرارسال دبیرستان مجیدی

  2. پرستو انصاری گفت:

    سلام آقای مرادی بزرگوار
    داستان غم انگیز ولی جالبی بود
    بعضی صحنه‌هاش شبیه فیلم بود، مثلا اونجا که حسین خواب میدید، و خیلی جالب بود این
    جمله‌ی قشنگی بود: اینکه کسی که تو کثافت هست…، واقعا قشنگ بود.
    خوبه باز حسین قصتون یه پولی دستش اومد.
    آدم یاد شعر عقاب و کلاغ هم می‌افتاد
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      بله بانوی گرامی ؛ از این جمله توی داستان های دیگه هم استفاده کردم . امروز به آسمون نگاه کردم و نوشتم تا نیمه داستان نوشته بودم که رفتم بیرون ، کار پیش اومد . توی راه به نظرم اومد که فیلمی که زمان شاه دیده بودمش به این داستان می خوره و از زبان حسین کارگر شرکت گفته شد .
      سپاس که خوندین و همیشه تشویقم می کنید ،من هم خوشحالم که شما همراه من هستید . امیدوارم که صد داستان مون با هم تموم بشه ،،،،،، موفق باشید