تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

انسانها در سایه می میرند
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

انسانها در سایه می میرند
سخن گفتن در باره انسانی که دیگر نیست شاید سخت باشد . شاید به بیراهه قضاوت رفته باشیم ، و شاید و شاید های بسیار دیگر .
دکتر حمید از این دست آدمها بود . چند باری دیده بودمش، شاید به اندازه انگشتان یک دست ، شاید هم بیشتر . یک بار هم بسیار به هم نزدیک شده بودیم ، و حتی در باره مسائل خصوصی و زندگیش نیز سخنانی گفته بود . طبیعتی آرام داشت ، پسر بزرگ خانواده بود و پنجاه و یک ساله . من هم بسیار دلم می خواست که بیشتر ببینمش و این احساس نزدیکی را نزدیک و نزدیک تر گردانم . افسوس که مشغله های زندگی و شرایط بد اقتصادی و شاید بیشتر از اینها فاصله ای که حجب و حیا باعث آن می شد این امر میسر نگردید . کاش ما آدمها راحت تر حرف می زدیم و افکار و آمال و آرزوها مان را به زبان می آوردیم . شاید در زندگی تاثیر گذار تر می شد . همسر و دو دختر دکتر به کانادا
رفته بودند و مقیم بودند . دکتر در بیمارستان های رشت ، فومن ، رودسر و صومعه سرا جراح
عمومی بود و پیوندهای زیادی را حتی در جنگل
انجام داده بود و از نقص عضو جنگل بانان جلوگیری کرده بود . مردم دوستش داشتند .
دکتر حمید در میان آدمها تنها بود ، در میان فامیل تنها بود ، در میان همکاران پزشکی نیز
تنها بود . او به سوگند کاری که در حرفه اش
یاد کرده بود پای بند بود . برای این سوگند
حریمی قائل بود و هرگز به بیراهه نرفت .
دکتر حمید در خانه ویلایی که در فومن داشت
زندگی می کرد و انواع وسائل پزشکی را در حد یک بیمارستان کوچک نیز در خانه داشت .
یک پرستار روزانه هم با او همکاری می کرد .
دکتر حمید که همه آمال و آرزوهایش را از دست رفته می دید . با ورود کرونا به کشور ، با حضور در مناطق پر خطر به استقبال کووید نوزده شتافت . با وجود اینکه در چهار بیمارستان
کار می کرد و همکاران نیز حال و روزش را دیده بودند . با قرنطینه در خانه تنهائی اش مرگ خود خواسته با شرافت را پذیرا شد . غروب پرستار  ماسک اکسیژن را در خانه اش برایش استوار کرد ، دکتر هنوز حرف می زد ولی به سختی ،
با صدایی گرفته ، به کارها رسیدگی کرد و رفت .
در اون لحظه های مرگ و زندگی بر دکتر چه گذشت ، کسی ندانست چگونه عفریت مرگ دکتر حمید را با خود برد و او را که برای مردمان آن مناطق زندگی ساز بود از دستشان گرفت 
فردا صبح وقتی پرستار آمد ، اکسیژن را تمام شده دید و دکتر را بر روی زمین مرده یافت .
بدین ترتیب انسانی که در اجتماع مثبت ، در
حرفه پزشکی خوش نقش و تاثیر گذار بود .
در سایه جهل اجتماعی که بر او تحمیل شده بود
چنین معصومانه مرگ را پذیرا شد ، تا دل دوستدارانش را که هرگز نشناخته بودندش داغی
تا ابد به یادگار بگذارد .

به یاد دکتر حمید لطیفی
هوشنگ مرادی پانزدهم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه قشنگ بود
    دکتر حمید، خدا رحمتش کنه، چه کاریزماتیک بودن، شبیه دکترای قهرمان فیلما😀 آدم چه ذوق میکنه واقعی بودن و چه بد که اینطور از دستمون رفتن.
    چه خوب که نوشتین ازشون، کاش بتونید بیشتر منتشر کنید این داستانو
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سپاس بانو ، سپاس شهرزاد قصه گو ،
      چقدر خوب که اولین نفر هستی که می خونی ، همراه خوبم بپا عقب نیفتی پس بنویس ، چه خوب چه بد ، از قوه تخیل استفاده کن ، از اینترنت استفاده کن .
      از نویسنده های بزرگ ، از طبیعت ، از درد ،
      از رنج و از شادیهای کوچک در طول تاریخ .
      بنویس ،،،،،،، موفق باشی