تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خاله جان عسل
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

خاله جان عسل ،                                                            قرار بود با دوستش برن کویر . ساعت سه بعد از ظهر بهش زنگ زده بود و قرار شب گذاشته بودن .تا ساعت هشت کار پیش آمد و دوباره زنگ زد ، منتظرش بودن . به در خونه شون رفت ، دوستی قدیمی هم اونجا بود و دو آشنای دیگر هم اضافه شد . به روستا رفتند و همونجا موندگار شدند . شب خوبی بود و تک و تعریف های خودمانی ، آخر شب دوستان رفتند . او و دوست قدیمی که اسمش عباس آقا است خوابیدند . عباس از قدیمی های بازار اراک
هست ، البته پدر فرش فروش بازار بود و ایشان
ابتدا معلم بود و در روستا درس می داد و بعد استعفا داد و با دو نفر آشنا گاوداری می زنند و رندان به خیال خودشان کلاه سرش می گذارند . عباس کلا واگذار و شغل پدری را دنبال می کنه و شکر خدا راضی هست .
پدر عباس از اون آدمهایی بود که روش قسم می خوردن ، و حرفشان سند امظا شده محضری بود .و کلا جز حق نمی گفت . عباس تعریف کرد که یک روز در بازار چند فرش را دیدم و خریدم .خودشان بار زدند و چرخی به طرف مغازه براه افتاد ، در راه دو خریدار پیدا شد ، در حجره ای
آشنا فرشها را باز کردند و خریدند و سود قابل توجهی کرد . پول گاری را هم خودشان حساب کردند . وقتی به مغازه رسیدم و جریان را تعریف کردم ، پدر اخم در هم کشید ‌و گفت این بدترین
معامله ای بود که تا کنون انجام داده ای . گفتم چرا پدر سود خوبی کرد ، گفت برای این کار چه زحمتی کشیدی ، خودشان باز کردند ، خودشان دیدند ، خودشان خریدند ، سود خوبی هم داشت، پول گاری هم خودشان دادند ، به فرش هم دست نزدی ، این بدترین معامله ای بوده که من و فرزندانم تا بحال انجام داده بودیم ، ما در خانواده مان نان بی زحمت نمی خوریم . عباس نیز خود اسطوره ای بود و خیر خواه . پس از ازدواج با همسرش که او نیز معلم و از عباس هم فراتر بود صاحب فرزند پسری شدند . که خیلی زود هنوز نشکفته بر اثر بیماری ، فلج نود در صدی شد و اکنون نیز که بیست و اندی سال دارد تر و خشکش می کنند . به خاطر او دیگر بچه دار نشدند ، عباس از خانمی تعریف کرد که تا ده سال پیش رئیس دبیرستان ایراندخت اراک بود و اکنون در تهران زندگی می کند . خانم افسر مینا عراقی همسر آقای دکتر تجرلو بود که او هم دکترای ادبیات و علوم طبیعی بود ، خانم مینا عراقی زمانی که رئیس دبیرستان بود ، آموزش و پرورش نامش را برای زیارت مکه داده بود . زمانی که اسمش در آمد سهمیه اش را فروخت
پولی که سالها پس انداز کرده بود ، رویش گذاشت و با وکیل به زندان رفت . چند زندانی را آزاد کرد ، و زمان آزادی به هر کدام صد هزار تومان در پاکت هدیه داد . سپس دوستان و فامیل و آشنایان را به بهترین رستوران شهر دعوت کرد و ولیمه مکه رفتنش را داد و درس بزرگی را در تاریخ اراک و ایران به یادگار گذاشت . خانم افسر مینا عراقی
را از بس کار های خیر انجام داده بود ، دوستان و فامیل خاله جان عسل نام نهاده بودند چون رنگ مهربانی بود ، هست ، و خواهد بود .
خاله جان عسل و همسرش سه فرزند دارند ، دو پسر به نام پیام و نیام و یک دختر به نام گلبرگ که از اجزای گل گرفته شده و با انتخاب نام هم وطن پرستی را تدریس می کنند .
راهش پر رهرو ، اندیشه اش بر قرار باد ،
درود بر این بانوی شرف ایران زمین ،

هوشنگ مرادی چهاردهم شهریور ماه ‌۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه خوب که از آدمای درست و حسابی دوروبرتون مینویسید، آدم هم کیف میکنه هم میفهمه بابا هنوز هستن یه سریا که تو این بلبشور هم خوب و پاک باشن😀
    خدا خاله جان عسل و خانوادشو حفظ کنه🌺
    خسته نباشید