تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

در پی خویش
نویسنده: ریحانه علی پور

برای بار چندم کاغذ رو مچاله و پرت کرد سمت سطل زباله. از بس این کارو کرده بود دیگه دستش خطا نمی رفت. کاغذ مچاله شده سرخوشانه از دستش رها می شد، پیچ و تابی می خورد و خیلی آروم فرود می اومد درست وسط سطل. یه صدای خش خش کوتاه و تمام. یعنی که یه برگه کاغذ دیگه هم از دست نوشتن وسواس گونه او راحت شده بود.

با دقت و وسواس خاصی کار می کرد. حتی همین مچاله کردن و دور انداختن کاغذ رو هم با دقت، حوصله و وسواسی مثال زدنی که خاص خودش بود انجام می داد. مدتی بود که این موضوع کلافه ش کرده بود. ده ها برگه کاغذ رو پر از نوشته کرده، مچاله کرده و دور انداخته بود. هنوز اون لحظه برای او نرسیده بود. لحظه ای که به حاصل کار و زحمات و وسواسش روی برگه ها نگاه کنه و لبخندی صمیمی و ناخودآگاه بر لبش بیاد. لبخندی سرشار از رضایت درونی از آنچه کرده. قبلاً به ذهنش رسیده بود نکنه همچین لحظه ای اصلاًبرای او وجود نداشته باشه. اما چه می تونست بکنه وقتی نوشتن دست از سر او بر نمی داشت.حتی اگه به گمان خودش بد می نوشت، باز هم می نوشت. هر چقدر هم بد.

ننوشتن خیلی آزارش می داد. نوشتن براش راه فراری از دست ننوشتن بود.

صبح زود بود. قبل از طلوع سپیده. پشت میز کار، تکیه داده به صندلی، تا حدودی راست و مستقیم و البته اندکی مایل به جلو نشسته بود. انگشتان یک دستشو  توی موهاش فرو برده بود. دست دیگه شو هم روی میز گذاشته و قلم رو در چنگ گرفته بود. تند و تند با نوعی حرص و ولع مشغول نوشتن بود. انگار اگر لحظه ای نمی نوشت، کلمات از بند ذهنش رها شده و فرار می کردن. باید می نوشت تا اون ها رو در بند کنه. لحظه ای درنگ جایز نبود.

بالاخره سرش رو از روی کاغذها و میز برداشت. نزدیک ظهر بود. سومین و آخرین فنجون قهوه اش هم بیش از دو ساعتی می شد که یخ کرده بود. مثل دو فنجون قبلی. سرشو بلند کرد. انگشتای دستش رو تو هم حلقه کرد و قولنجشون رو شکست. به عضلات دست و گردن و کمرش کش و قوسی داد. حداقل دو ساعتی میشد که از حالت نشستن خارج شده و کاملاًچنبره زده بود روی میز و برگه ها. به پشتی صندلی تکیه داد و سرش رو برد بالا و برای مدتی زل زد به سقف.

برگشت و به حاصل کارش روی برگه های کاغذ نگاه کرد. لبخندی ناخودآگاه و صمیمی بر لبش اومد. سرشار از رضایت درونی. پس این لحظه برای او هم وجود داشت. بالاخره نمایشنامه ش رو نوشته بود. سرشار از از وقایعی که از زندگی خودش الهام گرفته بود. او این نمایشنامه رو ننوشته بود. او این نمایشنامه رو زندگی کرده بود. حوادث و وقایع اون اگر اجرا می شدن، تنها بدلی نمایشی بودن از آنچه واقعاً در گذشته رخ داده بود.

اولین نکته ای که به ذهنش اومد اینکه باید برای شخصیت و نقش اول نمایشنامه ش یه بازیگر درست و حسابی پیدا کنه. با دقت و حوصله و نوعی وسواس. بازیگری که حاصل چندین سال زندگی و چند ده ساعت نوشتن او رو بازی کنه و نه اینکه سرسرانه به بازی بگیره. اما از این فکر ترسید و پشیمون شد. فکر کرد از اولین آدمی که سر راهم قرار بگیره میخوام که این نقشو بازی کنه. از دست وسواس خودش خسته بود. لباس عوض کرد و از خونه رفت بیرون. اولین کسی که دید، مرد همسایه ی روبه رویی بود که با صدای بلند و فریادگونه به او سلام می کرد. نمی دونست چرا ولی همیشه اونو به اسمی غیر از اسم خودش صدا می زد. یعنی او می تونست این نقشو بازی کنه؟ تو همین فکرا بود که رسید سر کوچه. زن همسایه که تازگیا با پیرمرد همسایه ازدواج کرده بود، بچه هاشو آورده بود تو کوچه بازی کنن. او چطور؟ می تونست؟ تو کوچه بالایی پسر چهل ساله عزب اوغلی همسایه رو دید. دکترا داشت و یه بار ازدواج کرده و یه بارم طلاق داده بود. یعنی او مناسب این نقش بود؟ بعد پیرمرد همسایه رو دید. نزدیکای هشتاد داشت. چند سالی میشد زن دومش فوت شده بود. بچه ها همه رفته خونه خودشون و او تنها مونده بود. پس براش آستین بالا زدن. با خانم جدیدش عاشق همدیگه بودن. یعنی او مورد مناسبی برای اجرای این نقش بود؟

باز کلافه شد. با دوستانش که تو زمینه ی فیلم سازی و بازیگری سررشته و فعالیتی داشتن تماس گرفت. چندتایی در حد تماس تلفنی. تعدادی هم دیدار حضوری. عده ای هم صرفاًبا مکاتبه یا نامه نگاری. از بین خیل پیشنهادات، چندتایی از بازیگرا که به ذهنیتش نزدیک تر بود انتخاب کرد. باهاشون قرار گذاشت و رفت و اومد. چندین و چند روز و هر کدوم بارها. اما کمتر کسی به دلش می نشست. اونایی که تاییدش نبودن، اگه کاغذ بودن حتماً مچاله شون می کرد و صاف مینداخت تو سطل زباله.

بسیار گشت و پرسید و معاشرت کرد و آزمون گرفت و نپسندید. اما سرانجام رسید اون لحظه ای که باید می رسید.اون لحظه ی حتمی.

اون روز با آخرین نفر لیست پیشنهادی بازیگراش قرار داشت. قرارشون هشت صبح بود. هنوز دو ساعتی وقت داشت. باید آماده میشد. این کارو هم با دقت ، حوصله و وسواس انجام می داد. لباساش رو پوشید. شونه رو برداشت. چند تار مو لابه لای دندونه ها گیر کرده بود. درشون آورد. جلوی آینه قدی ایستاد. داشت به دقت و آرومی موهاشو شونه می کرد که لبخندی صمیمی و ناخودآگاه اومد گوشه لبش. لبخندی سرشار از رضایت درونی. او بازیگر نمایشنامه ش رو پیدا کرده بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام بانو ؛ دقدقه اکثر نویسنده های صد داستان را به زیبایی تحریر کردی ، خیلی خوب بود ، آفرین . موفق باشید

  2. پرستو گفت:

    داستان تمیز و روانی بود😀
    لحظه‌هایی که از کلنجار رفتن با نوشتن گفته بودین، یه جورایی بوی آشنایی داشت برا هممون.
    این جمله‌‌ها رو “ننوشتن خیلی آزارش میداد.نوشتن براش راه فراری از دست ننوشتن بود.” خیلی دوست داشتم. خیلی حس مغز خودم رو بهم میداد.
    داستان نرم و شیرین بود
    خسته نباشید