تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تیم فوتبال از تولد تا خاطره شدن
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

                   تیم فوتبال از تولد تا خاطره شدن                                                                                                            تازه انقلاب پیروز شده بود و من  توی تیم فوتبال
دارایی بازی می کردم . سرپرست ، مربی ، مدیر تیم آقای شاهکار بود . آدمی بواقع عاشق فوتبال که همه کاره تیم بود و بیش از حد توانش مایه می گذاشت ، تو اداره برق کار می کرد و وضع زندگیش بد نبود ، توپ و وسایل بازی توی خونه خودش بود و زمین پست و بلند خاکی هم نزدیک بود و سر کوچه . برای همین اکثر بچه ها به خونه آقای شاهکار می رفتن و با زن و بچه هاش آشنا بودن . یه طرف زمین تپه های خاکی بود که تماشاچی ها از روی آنها بازی را تماشا می کردن . وقتی توی این زمین بازی می کردیم منهای خاکی بودنش سیاه هم می شدیم . انگار
در گذشته میدان زغال فروشی بوده . یه تعدادی از بچه ها از صداقت و عشق آقای شاهکار سوء
استفاده می کردن . و زمان مسابقات که می شد
با کفشهای پاره می آمدن و کاری می کردن که
براشون کفش و چیزهای دیگر بخره ، و این کار
ا‌و و دوستش پسر حاجی را خیلی ناراحت میکرد . با آقای
شاهکار صحبت کردند و هرچه گفتند زیر بار نرفت . آنها می گفتند یا برای همه بچه ها باید باشه یا هیچکس ، به خرجش نرفت ، و عاقبت به پسر حاجی گفته بود ،  دندون کرمو را باید کند ، تهدید به ترک تیم
کردند ، آقای شاهکار کوتاه نیامد و چاره ای جز جدایی برایشان نماند . آقای شاهکار باور نمی کرد
و می خواست رویشان را کم کند و آنها هم که نمی خواستند به این مرحله برسد راه برگشتی برایشان نماند ، اولین کسی که با آنها تیم را ترک کرد ناصر بود . این سه تن همیشه باهم بودن و دارای اندیشه ، صادق و راستگو ، در چوب بری
دوستشان که دروازه بان بود کار می کردند و او هم دیگر به تمرین نرفت ، با هم به گفتگو نشستند
و تصمیم گرفتند خودشان تیم درست کنند .
جلسات زیادی گذاشته شد و با بسیاری از بازیکنان صحبت شد ، چون دارای خط فکری بودند و شناخته شده بازیکنان تیمهای دیگر نیز جزبشان شدند ، و اولین جلسه تمرین با تعداد اندکی انجام شد ، مربی پیشین هم که تازه از سربازی آمده بود به آنها پیوست .کاپتان جواد هم همینطور، همان سال در مسابقات شرکت کردند و چون ناهماهنگ بودن
در نیمه اول چهار گل خوردند و اختاپوس فوتبال
اراک گفته بود ، رفتند تو ده پونزده تا ، در اون
بازی و در بین نیمه مربی هنگامه کرد و با فریاد
تهدید به ترک تیم کرد و همین چاره ساز شد .
زمین بازی از میدان جنگ پیشی گرفت و ما چهار گل زدیم و گل پنجم هم میسر شد ولی در حالی که دروازه بان هم جا مانده بود ، با ناباوری توپ را به اوت زد . صدای فریادهای مربی تیم را به
یک آتش توفنده تبدیل کرده بود . در این زمان
یکی از پنج هسته تشکیل دهنده تیم به نام قدرت که در مرکز گسترش کار می کرد پیشنهاد داد تیم را تحت پوشش مرکز قرار دهیم و این کار انجام شد .
روز به روز تیم بهتر می شد ، در مسابقات شرکت کردیم .در دور اول همه تیمها را بردیم ، ، به تیم وحدت شش گل زدیم و ۶ -۱ بردیم ، تیم ماشین سازی و صنایع دعوا کردند و ما به نیمه نهایی
رفتیم ، تیم وحدت هم که با اختلاف پنج گل به ما باخته بود به نیمه نهایی آمد . مربی تیم وحدت که تازه به اراک آمده بود جنگ روانی راه انداخت و گفته بود آقای حیدری باید  شمع نذر کند و آش نذری بده تا با تیم ما در فینال روبرو نشه. ما تیم مقابلمان را بردیم و تیم وحدت هم برنده شد و به فینال رسید . کرکری مربی از تهران آمده آقا صفر ادامه داشت . روز بازی فینال تعیین شد و بازی در زمین ماشین سازی انجام می شد . یکی از بچه ها که اندیشه چپ داشت برای آن بازی تدارک دید ، مربی که بازی برایش دوچندان مهم شده بود هر روز بازیکنان را به تمرینهای سخت
وادار می کرد . سه روز تمرین پشت سر هم آنهم در کوه شادابی را از ما گرفت . روز موعود فرا رسید لباس ها را پوشیدیم و مرگ بر آمریکایی
که بر روی پاچه نوشته شده بود روی سینه مان
حک شد . داخل زمین شدیم ، انگار وزنه به پایمان بسته بودند ، با زور و تعصب می دویدیم .
از لذت فوتبال خبری نبود . به گل اول دست پیدا کردیم ولی خیلی طول نکشید که مساوی شدیم
و یک یک به رختکن آمدیم . نیمه دوم شروع شد
و تا بیست دقیقه آخر مساوی پیش رفت و در این
هنگام یک فرار ، یک ضد حمله و سانتر و گلزن آنها که هد خوب می زد گل دوم را به همان ترتیب
گل اول وارد دروازه ما کرد . پس از آن هر چه کردیم نشد که نشد و در یک فرار فوروارد ما
با دروازه حریف تک به تک شد ولی داور سوت
پایان را به صدا در آورد . اکبر توپ را با گل خالی به بیرون زد و چون فکر می کرد داور سوت را نزده  و باعث باخت شده  گریه می کرد ، بچه های دیگری هم از این ناکامی گریه می کردند ، بعضی هم مرگ بر آمریکا را که بر روی سینه مان بود مقصر دانستند . گذشت تمرینهای تیم شروع شد و ما در بازیها در حالی که استحقاق آن را داشتیم برنده نمی شدیم ، مدتی بود با دوست و یار و غار همیشه گی یعنی پسر حاجی مابین مون با مربی شکر آب بود . می خواستیم یک حرفی را بهش بزنیم ولی حجب و حیا و اون فاصله ای که هم او رعایت می کرد هم ما باعث شده بود که ما نتوانیم یا به خودمان اجازه چنین گستاخی را بدهیم . عاقبت یک روز در جلو مسجد سیدها ، ایشان که پیگیر
بود به سراغ ما آمد و شروع به صحبت کرد ،
در میان صحبتها من ناخواسته گفتم بابا سه ساله
ما یه حرفی را می خواهیم به شما بزنیم ولی نتوانسته ایم . گفتم و پشیمان شدم ، از او اصرار و از من انگار و از بس قسم داد و اصرار کرد به
او گفتم ، ما بازیکن های اراک هنوز بازی با توپ را بلد نیستیم . هر روز ما را به کوه می بری که
ران هایمان کلفت شود . اگر ران کلفت میخواهی
سر خیابان محسنی از کارگران انتخاب کن ببین
بازیکن های خوبی خواهند شد . هیچ سخن نگفت
ولی از فردای آن روز ما که از دو ساعت تمرین ،
یک ساعت و چهل و پنج دقیقه تمرین سخت انجام می دادیم و یک ربع ساعت بازی می کردیم . و دلمان برای بازی لک میزد ، قضیه بر عکس شد ‌ ما گرم می کردیم ده یا پانزده دقیقه .گااهی اوقات هم می گفت هر کس خودش را گرم کند و بازی می کردیم . پس از آن با تمرینهای خوب مربی ، جدی بودن ، رفیق بودن ایشان و
همدلی بازیکنان ، بخصوص هسته تیم ، ده سال متوالی تیم مقام آورد و بار ها در لیگ حذفی کشور بازی کرد
اکنون هم دوستان کانال تلگرامی به نام گسترش دارند و با یاد و خاطره های خوب گذشته به یکدیگر انرژی می دهند و گاه گاهی سراغ یکدیگر را می گیرند .
در این دوران با هم فوتبال بازی کردند ، سر کار رفتند ، زندگی تشکیل دادند و ،،،،، ولی هرگز همدیگر را فراموش نکردند

هوشنگ مرادی یازدهم شهریورماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    داستان بوی قدیما و بوی زندگی میداد
    خیلی حس خوب توش بود
    چه خوب فراز و نشیب‌های یک تیم و اختلاف بازیکن با مربی رو توصیف کرده بودین
    پایانش هم جالب بود، اینکه هنوز در کنار هم هستین
    آدم حس میکنه واقعا یه عالمه قصه و حرف هست که تو داستان جا نشده و این خیلی زیباست
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سلام بانو ، سلام شهرزاد قصه گو ، چند روزی است که بانوی قصه و غصه های ما قصه نمی گوید ، دشوار است برایم که شهرزاد قصه ها که برایش قصه گفتن از غصه هایمان از آب خوردن هم آسانتر می نمود چند روزی است
      که لب فرو بسته و خاموش است ، پندار من این است که در این هنگامه پر آشوب عزای وطن گرفته است و برای اعتراض به خر دجال جهل مهر خاموشی برگزیده است ،
      اینگونه نیست؟
      سپاس که وقت گذاشتید ، سپاس که بوی غصه ها را هم حس می کنی ، سپاس

      • پرستو انصاری گفت:

        آقای مرادی مهربان و بزرگوار چه بیشتر از این میتونه خوشحالم کنه که به یاد نوشته‌هام هستین و من رو شهرزاد قصه‌گو خطاب می‌کنید😀 خیلییییی مرسییی ازتون واقعااا😀🌺
        حقیقتا نمی‌دونم خودمم یکم شاید خستگی باشه…
        ولی ان‌شالله سعی می‌کنم خودمو جمع و جور کنم و منتشر کنم😀
        فعلا با خوندن داستانای شما کیف میکنم و حض میبرم از این همه لغت و واژه و خاطره شعر که بلدین.
        همیشه سلامت و شاد و سربلند باشید و قلمتون پربار🌺🌺🌺