تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سرکوفت
نویسنده: علی بدیع‌زاده

سرکوفت و طعنه جای سلام و علیک و خوش و بش را گرفته بود. او را که می دیدند یا دست به گوش کناری می گرفتند و پچ پچ کنان و خنده‌ای ریز به دهان به یک می گفتند: «می خواهد نویسنده شود! داستان نویس! باورت می شود. می خواهد بشود بزرگ ترین داستان نویس قرن! خودش می گوید. اتاقش را پر کرده از کتاب های گوناگون، کتابهای همین آدم هایی که می گوید می خواهد جایشان را بگیرد. پسرک دیوانه شده. آخر کسی نیست بگوید پدرت داستان نویس بوده یا مادرت؟ اصلا کدام کس تو داستان می نوشته که حالا تو می خواهی جای او را بگیری؟ هیچ کس تو این کاره نبوده، تمام اهل و خویش تو یا کارگر بوده‌اند یا کشاورز و حال… خدا به پدر و مادرش صبر بدهد. باد چه امید و آرزوهایی او را به دانشگاه راهی کردند! حیف این جوانی که پای این آرزوهای واهی تباه می‌شود. حیف. به عمر ما که برسد پی خواهد برد به حرفی که می‌زنیمش. الان کله‌اش یک هوا باد دارد. یک هوا که چه عرض کنم! ای پسر… ای پسر چه می کنی تو با جوانیت؟ چه می کنی؟!»

  • « من به جوانی خود عشق می ورزم و از آن کمال بهره را می برم تا به آنچه که برای آن ساخته شدم دست پیدا کنم. من می خواهم داستان نویسی تراز اول شوم و برای این خواسته‌ی خود از هیچ تلاشی فروگذاری نمی کنم. خیلی ها از این آرزو ها در سر می پرورانند اما آنچه که مهم است این عمل کردن است. خواستن را همه می خواهند اما کیست که عمل کند؟ من عمل می کنم. این را در خودم به عینه می بینم. حال آنکه شما کورید و نمی‌بینید مشکل من نیست، ‌عیب از چشمان شماست. بروید به پیش چشم پزشک!»

این حرف ها را با خود در دل می زد چراکه می دانست که با گفتن مستقیم این حرف ها به مخربان آرزویش نه تنها سرزنش نمی شود که طرد هم می شود. البته در مورد کسانی که او را صراحتا به سخره می گرفتندش مروتی نداشت و با خصمی آشکار به آنها می توپید و بمبارانشان می کرد. اما باز هم… هر چقدر هم که سعی می کرد دهان ها را بسته نگه دارد نمی شد. حتا اگر می بست هم می دانست و می توانست بخواند که چه در پشت زبان دهانشان در جریان است. شاید آب را ندیده باشد اما صدایش را از پشت سد که شنیده است. مشکل هم دقیقا همین بود. حرف در دلشان بود،‌ بدان اعتقاد داشتند و این اعتقاد را نمی‌شد از جانشان زدود. با آن عمری زندگی کرده بودند و مگر آسان بود چنین چیزی؟ پس… باید چه کار می کرد. باید خود را به کناره‌ای می کشید و سرش را به کار خود وامی داشت. بسیار بیش تر از پیش. بسیار. طوری که صدایشان را نشنود و صورتشان را نبیند. فکر می کنید راه‌حل او چه بود؟ هر وقت صدایش می کردند هندزفری می کرد در گوش و آهنگ گوش می داد و می نوشت و در زمان هایی هم که صورت ها و چشم ها نگاهش می کردند سر خود را بیشتر به داخل کتاب و کاغذش می برد. بیش از آنقدر بینی‌اش می خورد به صفحه کتاب. چه باید می کرد جز آنکه تحمل کند تا برسد به هدفش؟ جز این ها کار دیگری هم هست که باید انجام بدهد؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما