تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان نوشا
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

داستان نوشا  ،                                                               من چی بگم با کی بگم ، پیش کی درد و دل کنم ،،،،،
این همه اسرار مگو را به کی منتقل کنم ،،،،،،،
این شعر رو حوضی هست و قدیمی . آدما چقدر با خودشون حرف دارن ، که خیلی هاش را با خودشون به گور می برن و به کسی منتقل نمی کنند . داستانهای زیادی در دل این فرو خورده ها هست . داشتم کتاب عباس معروفی را می خواندم . داستانی را تو هشتاد سال پیش می گفت که از سینه یه زن بیرون اومده بود و داستان زندگی مردمی را می گفت که از روز بعد
یا حتی وقتی صبح چشم باز می کردن از ظهرشون خبر نداشتن . گاری که مرده ها را جمع
می کرد ، یاغی ها که تو کوه بودن و هر روز و
هر شب شبیخون می زدن . می کشتن و کشته می شدن ، گاری بهشت مرده ها را به قبرستان می برد ، معصوم به زخمی ها رسیدگی می کرد و اگر موندنی بود نوشا را صدا می زد که قنداق بیاورد . زندگی چیز غریبی است ، دوست داشتنی است با هزار رنگ زهر و زندگی ولی اهریمن جنگ ، اهریمن پلیدی دست بردار نیست ،
در این بحبوحه ننگ و نفرت و نابودی زندگی راه خود را می پوید ، مثل باریکه آبی در کوهستان ،
می غلتد و می غلتد تا به جریانی بپیوندد . زندگی هم همینطور است . آرزویی در راه ، احساسی در کالبد ، چشم اندازی در ورای دور
در آرزوی خوشبختی . نوشا دختر یکی یک دونه جناب سرهنگ نیلوفری ، عزیز دردانه و چشم و چراغ پدر بود . ریشه آنها سنگسری بود و از عشایر دلاور ایران زمین که طولانی ترین کوچ و ییلاق و قشلاق به طول هزار و پانصد کیلومتر
را دارا بودند . پدر نمی خواست که در سنگسر بماند ولی چشم براه یک فرمان تا آخر عمر ماندگار شد . نوشا به گذشته فکر می کرد ،
زمانی که نو نهالی تازه رسته بود ، شاد و زیبا ،
مست و مستور مست . سرهنگ در این هنگامه پر آشوب چون کوه بود و تمام ناشدنی برای نوشا .
هفده ساله است و همراه مادر به خیاط خانه
می رود ، در میدان نزدیک خیاط خانه پسر را می بینید ، با دستهای گلی به جلو در آمده باد موهایش را توی چشمش می ریزد ، با ساعد دست موهایش را به یک طرف می زند و دختری را زیر چادر محو تماشایش می بیند . اندکی سرخ می شود و به داخل دکان پناه می برد . مادر سه بار صدایش می کند ولی او خیره به جایی نامعلوم
نمی شنود ، با دست بر شانه اش می زند و با نگاه
نگاهش را جستجو می کند . چیزی نمی بیند ولی
حسش خبری دارد ، نمی داند خوش یا ناخوش ،
خودش هم داشته ، بویش را حس می کند .

مادر در دلش می گوید ؛
آه چه غرقاب مهیبی است عشق ،،،،
مهلکه پر ز نهیبی است عشق ،،،،،،،
نگران و در سکوت به سمت خانه ره می پیمود .
نوشا به هر طرف می نگریست ، صورت و موهای
رها در باد پسر را می دید . آن شب تا صبح نخوابید . روز و شبش به زاری می گذشت .
روز به روز نالان تر و نحیف تر می شد . دکتر به بالینش آوردند . دکتر معصوم بود ، چهل ساله که او را دوا نوشت و چقدر آرزو می کرد کاش بیست
سالش بود و جرئت می کرد تا به خواستگاری او
برود ،با این افکار از خانه سرهنگ بیرون آمد .
سرهنگ از خانم  حال دختر سوگلی اش را می پرسید و حیران که چه دردی است ، مادر با خود می گفت ؛
عاشقی پیداست از زاری دل ،،،،،
نیست بیماری چو بیماری دل ،،،،،،،
عاقبت موضوع را با سرهنگ در میان گذاشت و
مامور شد تا کنیه و اصل و نصب پسر را جویا شود . پسر در کارگاهی شاگرد کوزه گر بود ، از
شهری دیگر آمده بود و دنبال برادرانش می گشت
که پیدایشان نکرده بود . هیچ کس را نداشت و در خواب هم نمی دید که داماد سرهنگ شود .
مادر دختر را به دیدار پسر برد تا شاید خللی در
او بوجود بیاید ، افسوس زندگی افسانه است و افسون ، نامش حسین بود ، به همین خاطر کوزه گر بر کوزه هایش مهر حسینا می کوبید . حسین که خانواده سرهنگ او را حسینا صدایش می کردند به زودی داماد سرهنگ شد و داماد سر خانه . نوشا خوشبخت بود و در کام خوشبختی،
حسینا هم از بدبختی نجات پیدا کرده بود و
گاه گاهی به سر کار می رفت و کوزه های مخصوص برای نوشا می ساخت . روزگار هم انگار چشم دیدن خوشبختی را ندارد ، سرهنگ مریض شده بود و روز به روز در تب می سوخت .
نا آرامی در شهر دوباره اوج گرفته بود و همواره صدای تیر می آمد ، سرهنگ روز به روز بدتر می شد ، حسینا بالای بام قرار می گرفت تا یاغی ها
به حریم آنها تجاوز نکنند . آن روز نحس که خوشبختی را از نوشا گرفت مه غلیظی بود ،
برف زیادی هم باریده بود ، حسینا صبحانه خورد ، لباس گرم پوشید و به بالای بام رفت
تا پناه بگیرد و نظاره کند ، صدای تیر آمد و
آخ . قلب نیوشا فرو ریخت ، به بالای بام دوید
و حسینا را غرق در خون دید ، ناله ای دلخراش و جیغی سهمگین بر کشید ، گویی دل و جگر او هم
با تیر دژخیم به درد آمد ، نگاه حسینا با او مثل روز اول در هم آمیخته و در دم جان داد .
گاری بهشت حسینا را به گورستان برد .
سرهنگ سه روز دیگر دوام آورد و جان به جان آفرین تسلیم کرد . نیوشا و مادر خوشبختی و پشتیبان خود را از دست دادند ، در آن روزگار غم و اندوه و نا امنی دکتر معصوم نیوشا را از مادر خواستگاری کرد . نیوشا که دیگر برایش فرقی
نمی کرد به خاطر مادر و موقعیت شان پذیرفت .
دکتر معصوم در همان خانه ساکن شد و مجروحان را دوا و دکتر می کرد . گاری بهشت هر روز به آنجا سر می زد ، مجروح می آورد و مرده می برد . نیوشا خیره به راهی دور با خود گفت ، آه خوشبختی کجاست ، چقدر سخت می آید و زود می رود . افسوس

هوشنگ مرادی نهم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما