تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان کوتاه عام شنبه
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

  1. داستان کوتاه عام شنبه .                                                  تو روستا راه می رفت ، یه زنجیر دستش بود و تاب میداد . بردن ، خوردن ، دو کلمه ای که
    به جمله همیشگی عام شنبه تبدیل شده بود . یه
    روز وارد روستا شده بود و همون جا ماندگار شد .‌ چون روز شنبه وارد شده بود اسمش را عام شنبه گذاشتند . هر کس هرچی داشت که به دردش نمی خورد به عام شنبه می داد . تو یه خونه خرابه که یه اتاق تقریبا سالم داشت ، عام شنبه وسایلش را گذاشته بود و اهالی هم در و پیکرش را درست کرده بودن که راحت باشه .
    عام شنبه بیشتر وقتها زیر لب یه چیزایی می گفت که کسی سر در نمی آورد . با اینکه بعضی
    اوقات سلیس و درست حرف می زد . مثلا یک روز موقع نماز در مسجد را باز کرده بود و گفته بود ، آقای آخوند ؛ شما که سرکتاب وا می کنی تو کتابا ننوشته ، خدا ، پیر ، پیغومبر به اطاعت عام شنبه . و آقای آخوند که دستپاچه شده بود ،
    گفته بود ، چرا عام شنبه ، نوشته خدا و پیر و
    پیغومبر به اطاعت عام شنبه . و از اون روز به بعد هر از گاهی عام شنبه درب مسجد را باز می کرد و سوالش را تکرار می کرد و جواب هم به اطاعت عام شنبه بود که کس دیگه ای می گفت و عام شنبه مقاومت می کرد و باید از دهان آقای آخوند می شنید . کسی ندانست چی را بردن و چی را خوردن و کیا بودن . فقط یک روز دیگر عام شنبه
    پیدایش نشد و مردم خانه و روستا را هر چقدر گشتند ، پیدایش نکردند . حتی از روستاهای دیگر هم کسی او را ندید . روزی که آمد با شعار بردن و
    خوردن آمد ، و از قضا روز شنبه هم ناپدید شد .
    ولی شعار بردن و خوردن تا دنیا دنیا باقی است و
    ادامه دارد .
    هوشنگ مرادی هشتم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    داستان جالبی بود و کوتاه
    باید چندبار دیگه هم بخونم تا بهتر بفهم.
    ولی زیبا و خلاصه بود
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      بانوی همراه ، و دوست داشتنی ، اگر از حد
      گذر نکرده باشم ، . باید بگویم احساس و اندیشه در یک رهگذر با هم همسفر هستند ، ولی هرگز دو نظر گاه از یک گذر عبور نکردند .
      پاینده ایران ، پاینده بانو