تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

انهدام آرزو (ویرایش یک داستان قدیمی)
نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

درست زمانی که مسافر سوار ماشینش شد موبایلش زنگ زد. امید بود، برای کاری که رضا بابتش پیشنهاد شراکت داده بود زنگ می‌زد. رضا به مسافر گفت: «لطفا در را محکم ببندید، خراب است» بعد به مکالمه با امید پرداخت: «خیلی وقت است ندیدمت، وقت کار سر و کله‌ات پیدا می‌شود وگرنه…» امید عذر و بهانه‌ای تراشید و رضا ادامه داد: «امید جان الان مسافر دارم، میرم فرودگاه طبق معمول. ولی باید سر این قضیه باهات صحبت کنم، شاید وقت نشه امروز ببینمت، پس پای تلفن میگم؛ ته و توی همه چیز رو در آوردم. می‌تونیم باهم شروع کنیم. اگر تو پول بزاری، در اولین فرصت این ماشین رو آب می‌کنم و به فکر یک ون می‌افتم. تو هم سرمایه‌ت رو جمع و جور کن و به هتل بگو فکر آشپز باشه. خیالت جمع امید، فکر همه جایش را کرده‌م کمتر از یک سال، پولی به جیب می‌زنیم که نگو و نپرس! آن‌ دفعه به من گفتی دو تومان از هتل می‌گیری. خوب، درآمد این کجا و آن کجا! خودم راحت ماهی ۴ تومان توی مسیر فرودگاه دارم، اما آنهایی که وارد این کاسبی شدن را دیده‌ام؛ خیلی راضین… خب، ببین من با پول این ماشین میتونم یک ون بخرم و حتی دستی به سر و روش بکشم.
برای کنار خیابان آماده‌ش می‌کنم، باید صندلی‌های عقب رو برداشت، روی ستون ماشین جای آویزِ لوازم آشپزی و اینجور چیزا گذاشت، کپسول گاز هم اگر بیرون از ماشین نصب بشه، دیگه عالیه. می‌مونه مواد اولیه آشپزی. از سیب زمینی سرخ کرده تا پیتزا و برگر رو میشه کنار خیابان فروخت، فقط کافیست آشپز خوبی داشته باشی؛ که با وجود تو از این بابت خیالم راحته.
یک کیلو سیب زمینی میخری سه هزار تومان حداقل سه وعده برای مشتری درمیاد هرکدام ده تومان، ده برابر سود. جواز کسب و باقی خورده کاری‌هاش هم با خودم…»

رضا به فرودگاه رسید و مسافر پیاده شد. تمام فکرش درگیر برنامه‌ای بود که در سر داشت. امیدوار بود بتواند با امید، دوست قدیمی‌اش، که آشپز یک هتل بود، فروش غذای خیابانی راه بی‌اندازد. برای کاسبی مغز خوبی داشت. تجربۀ مثبتی از شراکت نداشت، اما به امید مطمئن بود و کار هم به نظرش کار خوبی بود. تجهیز ون و فروشندگی با او، آشپزی با امید.
دو هفته بعد از آن مکالمه، وقتی هر دو سنگ‌هایشان را وا کندند، کار آغاز شد. امید با میل و علاقه فراوان، پشت پنجره ون، با پیشبند آشپزی می‌ایستاد و سفارشی را که رضا از مشتری می‌گرفت، آماده می‌کرد. چون در خیابانی مشغول شده بودند که رقبای چندانی نداشتند، کار خوب پیش رفت.

یک ماه گذشت، همه جا خبر پیچید که ویروس جدیدی در چین کشف شده که به ریه‌ها حمله می‌کند و تا به حال جان صدها نفر را گرفته است. دولت چین نیز مناطق آلوده را قرنطینه کرده است. یک ماه از این خبر گذشت تا اینکه ویروس به ایران آمد و بعد هم به کشورهای دیگر. چند وقت پس از همه‌گیری ویروس در ایران ، یک روز صبح قبل از اینکه رضا برای خرید مواد غذایی به بازار برود، خبری شنید. سراسیمه به امید زنگ زد و گفت: «خبر داری؟» امید گفت: «نه چی شده؟» رضا با غمی در صدا و ناله گفت: «گاومان زایید.
بحث ویروس جدیه! دولت می‌خواد همه رستوران‌ها رو تعطیل کنه.» امید با دلشوره گفت: «یعنی ما هم باید تعطیل کنیم؟ حالا کی تمام می‌شه؟!» رضا گفت: « ما توی خیابان غذا دست مردم می‌دیم، هیچ شانسی نداریم، مطمئن باش. معلوم نیست، شاید شش ماه شاید هم بیشتر.» امید با لحن ناامیدانه‌ای گفت: «شوخی نکن رضا. من از هتل آمدم بیرون. از بچه‌ها شنیدم جای من نیرو آوردن! رضا من همه‌ش پنج میلیون داشتم، که با تو لوازم خریدم، الان چه خاکی به سرم بریزم!» رضا با ناراحتی گفت: «کف دستم رو بو نکرده بودم رفیق. ماشین خودم رفت پای این ونِ بی‌مصرف، حالا تو این شرایط رو دستم می‌مونه. از طرفی هنوز پول خرجی که کردیم در نیومده.
بیچاره‌ایم امید…»

 یک سال گذشت و اوضاع عوض نشد.ون به فروش رفت، مشتری ون یک طبیعت‌گرد بود، که می‌خواست ون را تبدیل به کمپر کند و با آن سفر کند. اما زیر قیمت خرید و رضا توانست با پولش یک ماشین قدیمی بخرد. دیگر نتوانست در مسیر فرودگاه کار کند. تصمیم گرفت وارد آژانس شود. هتلِ امید هم به کل تعطیل شد. هتل‌ها طبق قانون جدید، هیچ مسافری پذیرش نمی‌کردند.
این بود که امید به خانه پدر و مادرش رفت. رضا هم با کمی دوندگی توانست در یک آژانس شبانه‌روزی، کار پیدا کند.
کرونا تمام نشد، دیگر نه امید توانست در هتل کار پیدا کند و نه رضا توانست ماشین بهتر بخرد؛ با رکود اقتصادی و تورم روزافزون، آرزوهایشان منهدم شده بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما