تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کل انداختن
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

کل انداختن                                                                    توی فامیل وقتی دور هم می نشستن از شیطونی های دوره بچه گی هاشون تعریف می کردن .
اصالت پدرش به اردبیل و خلخال برمی گشت ، و
مادرش متولد زنجان بود . حوادث زیادی باعث
شده بود به رشت بروند . پدر توی رشت کار می کرده و مادر با مادر بزرگش توی رشت بودن و
همونجا بود که اتفاق افتاد . هر آنچه دیده بیند دل کند یاد . دیده دید و دل از کف رفت. پدر که با دوستانش در عروسی مربوط به صاحب کار
دعوت شده بودن کل می اندازن و پدر می گه اولین دختری که از این در بیاد تو من باهاش ازدواج می کنم . دوستان بهش می گن ممد راست راستی هر دختری از این در بیاد باهاش عروسی می کنی ؟ و شرط بندی و قضیه جدی می شه و هفت هشت پسر بیست تا سی ساله که همگی کارگر کوره پز خانه بودن به در چشم می دوزن . مادر هیجده ساله بوده و در اون عروسی چون مال همسایه شون بود خدمت می کرد، یک سینی چای دستش دادند و اولین دختری بود که از اون
در وارد شد و ممد راست راستی گرفتار شد ، به خواستگاری می ره و ناپدری و مادر دختر از تهران میان . ناپدری که مرد خوبی هم بوده به ممد جواب رد می ده و می گه تو هیچی نداری. ممد که پیش دوستانش خجل شده بود لات بازی در میاره و کار به دعوا و کتک کاری می رسه و پای امنیه و ژاندارمری و بازداشت می رسه . و توی اون دعوا مادر وقتی جربزه ممد را می بینه عاشقش می شه و با وساطت بزرگای محل عروسی می کنن . ممد بیست و دوسالش بود و جیران هیجده سال و آه در بساط نداشتند . دو تایی تو کوره آجر پزی کار و زندگی می کردن . بعد یک سال به تهران آمدند و ممد کار بهتری پیدا کرد . در این هنگام اولین بچه شون که دختر بود به دنیا اومد ، ولی بیش از یک ماه دوام نیاورد .
اونم از بی تجربگی پدر و مادر . آخه بهش بستنی دادند و بعد سه روز مریضی از بین رفت . بعد از
اون هر دو سال یک بار یک بچه آورد و طی چهارده سال هفت بچه زائید . شش پسر و یک دختر . و وقتی شلوغ می کردن مادر تو سرش
می زد و گریه می کرد و می گفت ؛ ای ددم یال دی ، و بچه ها که هنوز فکر می کردن شوخی هست ، پشت سرش صف می گرفتن و تو سر زنان تکرار می کردن آی ددم یالدی .
حالا سالها گذشته ، کوچکترین بچه اونا چهل سالش هست و در کانادا زندگی می کنه . بچه های موفقی هم بودن . بزرگترین شون دکتر حمید بود .
جراح معروفی که در بیمارستانهای رشت و فومن و صومعه سرا خدمت می کرد و در اثر کرونا اونها را تنها گذاشت و غم بزرگی به وجود آورد . تا پیش از مرگ غم انگیز دکتر حمید ، هر وقت از گذشته صحبت می کردن ، از دست دادن دخترشون بزرگترین ضایعه زندگیشون بود و اشک شان را جاری می ساخت ، ولی اکنون نه تنها آنان که ایران در مرگ عزیزان شان می گرید .
هوشنگ مرادی هفتم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. شکوفه کمانی گفت:

    جالب بود الان موضوع کل انداختن بود یا ابراز تاسف از فوت این شهیددکتر والامقام ؟
    تلاش این پدر و مادر عالی بوده که خودشون رو از طبقه صفر مثلا رسانده اند به طبقه ۲۰ وغم انگیزه این کشوررجایگاه خوبی نداشته که فلان بچه به کانادا رفته
    فکر کنم اگر اسم داستان چیز دیگه ای بود بهتر بود
    اما قشنگ بود .

  2. پرستو انصاری گفت:

    آقای مرادی، داستان خیلی جالبی بود😀
    زندگی مادر و پدر خودتون بود؟
    خیلی شیرین و جذاب بود
    خدا رحمت کنه دکتر حمید رو و شما رو حفظ کنه ان‌شالله.
    ماجرای ازدواج هم خیلی بانمک و جالب بود
    خسته نباشید