تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آن سالها
نویسنده: حسین شهریاری

سالها می گذرد، از مرگ پدربزرگ اما هنوز رمز شاد بودن و عاشقانه زندگی کردنش را نفهمیده ام. با اینکه از خیلی چیزها بی بهره بود.
پدربزرگ مُرد اما هیچوقت پیتزا و نان باگت نخورد، چیز برگر و مرغ کنتاگی هم نخورده بود. لب هایش طعم مزه قلیان های میوه ای را نچشیده بود. هرگز اسم بیف استراگانف شاید به گوشش هم نخورده بود، اما گونه های گلبرگ مانند مادر بزرگ طعم همه چیزهای خوشمزه را برایش مجسم میکرد. شاید طعم و لیوان به هم زدن های مشروب برایش همان خیسی لبهای مادربزرگ بوده است. چون شراب را هم لب نزده بود. اسم سیگارها را هم نمی دانست.
پدربزرگ ۷۰ سال عمر کرد، اما طعم دستپخت مادربزرگ را با غذای هیچ رستورانی عوض نکرد. مُرد اما هیچ وقت دسر غذایش کافه گلاسه و کرم کارامل نبود. دسر غذای پدربزرگ دو دانه خرما بود، که با دست رنج خودش تهیه میشد. هیچوقت کافه نرفت، موهیتو و دیگر دسرها و نوشیدنی ها، حتی اسم شان را هم نشنیده بود. اما هر روز با شربت آبلیمو در کنار مادربزرگ مست میشد، همیشه سرحال و شاد بود.
پدربزرگ در احمد آباد متولد شد در میان نخلستان های سر به فلک کشیده همانجا قد کشید، اما در روستای دهلیان با خیالی آسوده مُرد. مادربزرگ هنوز در فراقش اشک می ریزد و با خاطراتش زندگی میکند.
پدربزرگ مُرد اما هرگز پارتی و دورهمی های مجردی نرفت، رقص نورها را ندید. جایی نرفته بود که زن و مرد با هم مختلط در حال رقص باشند. اما همیشه برای مادربزرگ مستانه، در حال رقص خدمت و شانه کردن زلف هایش بود. هیچوقت سینما نرفت، حتی تلویزیون LED &LCD را هم ندید، اما مدام تشنه پخش مستقیم نگاه مادر بزرگ بود.
پدربزرگ خیلی چیزها را ندید، اما همیشه سرحال بود و از زندگی لذت می برد. بچه که بودم مُرد، نشد بپرسم چطوری از زندگی لذت بردی و عاشقانه زندگی کردی؟ آه از این همه حسرت که توی دلم ماند. و این روزها با همه امکانات احساس تنهایی و غربت و درد میکنیم. راز آن سالها و پدربزرگ در چه چیزی بود. نشد بپرسم چطوری باید شاد باشیم، با اینکه از خیلی مزایا بی بهره بودی از زندگی لذت بردی و عاشقانه زندگی کردی. بیاد ندارم و از کسی نشنیده ام که مادربزرگ حتی یک ذره از او دلخواه شده باشد. مردم دار بودنش هم زبان زد بود. صبور بودنش اشک من را در می آورد. وقتی آن مردک نانجیب بخاطر موضوعی پیش پا افتاده درصورتی که بی تقصیر بود، بند انداخته بود گردنش و او را کشیده بود، نفس هایش به شماره افتاده بود. فقط به او خندیده بود. وقتی گفته بودند کاری نمیکنی؟ گفته بود: جوان است و جاهل. وای از این همه صبوری، اگر این روزها کسی این بلا را سر ما بیاورد، هفت جدش را جلو چشمانش می آوریم، چون تکنولوژی و زندگی کسالت بار و رفتارهای چندش آور ما را بی اعصاب کرده است. صبر برایمان بی معنی شده است. با آرامش مثال زدنی اش موسیقی عشق را می نواخت.
پدربزرگ مُرد، اما صدای شهرام شهپره و بهنام بانی را نشنید. صدای مدونا و مایل جکسون که به هیچ وجه .
اما همیشه در گوش مادربزرگ به سبک خودش ترانه می خواند.
همیشه صبح ها با صدای خروسش بیدار میشد، بعد از نماز، چای را دم میکرد. با صدای نفس هایش، مادربزرگ بیدار میشد، صبحانه اش همیشه آماده بود.
بعد از آن به نخلستان می رفت و ظهرها با صدای اذان رادیو کوچکی که داشت، وسط نخلستان نماز می خواند.
پدربزرگ هیچوقت کت و شلوار نپوشید، ادکلن هم نمی زد. اما همیشه بهار نارنج، توی سجاده مادربزرگ می گذاشت. وقتی مادربزرگ سجده می رفت و بعد از سلام نماز، بوسه ای بر دستان پدربزرگ میزد. رمز این همه دوست داشتن، در آن سالها چی بود. چرا ما این دوست داشتن ها را درک نمی کنیم.
اگر نمرده بود، حالا ازش می پرسیدم. اما حیف…
پدربزرگ از این دنیا چیز زیادی نخواسته بود. سوار ماشین شاسی بلند نشده بود. جایی غیر از آغوش مادربزرگ نرفته بود. اسم تایلند، پاتایا و آنتالیا حتی به گوشش نخورده بود. حتی نمی دانست کلاردشت و جواهر ده کجاست. نمی دانست رژ لب و ریمل چیست، و کجا استفاده میشود . نه اینکه زن ستیز یا مرد سالار باشد نه، مادربزرگ نخواسته بود. سالها عمر کرد مانیکور و شنیون در فرهنگ لغتش نبود. اما به سبک خودش گیس های مادربزرگ را می بافت.
اما حالا ما با استفاده از این همه غذاهای روز دنیا و گردش و تفریح، شادی هایمان اندازه آن روزهای پدربزرگ نیست. از این کافه به آن کافه می رویم کافه گلاسه و قهوه و انواع نوشیدنی ها و دسرهایی که با اضافه کردن یک دانه اسمارتیز اسم شان عوض می‌شود، لذت بخش نیست و حال نمی کنیم.
چه چیزی نیست که آن زمان بود، که آرام و با عشق زندگی میکرد. با دم پختک مادربزرگ لذت می برد و با نیم نگاهی از مادربزرگ، مجنون وار دوستت دارم را برایش زمزمه میکرد.
پدر بزرگ مُرد و به من نگفت چه چیزی تغییر کرده که حتی نگاه، هزاران دختر جوان هم قلب های بهم ریخته مان را آرام نمی کند. به راحتی و با اطمینان خاطر نمی توانیم به همدیگر دل بدهیم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    نظرات دوستان آنقدر کامل بود که حرفی نمی گذارد
    عالی وپراز احساس ناب گذشته
    خیلی دیر فهمیدیم که چیارو از دست دادیم جاشو با چی پر کردیم.
    موفق باشید

  2. فریده فرد گفت:

    چه صحنه هایی را به تصویر کشیده بودید آفرین 👏👏👏پراز احساس و پاکی درست مثل پاکی طلوع خورشید در روستایی که مردمش با آواز خوش خروس لبِ بام بیدار میشوند .

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    وای از این داستان. بر دل می نشیند هر آنچه از دل برآید. این دغدغۀ دردناک را به خوبی درک میکنم، چون خودم با وجود حیرتی که تکنولوژی برام به وجود میاره باهاش مخالفم و اون رو عامل انحطاط و زوال آدم امروزی می دونم.«دسرهایی که با یک دانه اسمارتیز اسمشان عوض میشود» ما در دنیایی زندگی میکنیم با هزاران انتخاب! گیج و نادان و سردرگم شدیم. هزاران سال طبیعی زندگی کردیم و الان چیزی حدود صد سال است که زندگی ما به اندازه هزاران سال تغییر کرده. چه بد سرنوشتی است وقتی نمی شود لذت واقعی را حفظ کرد، همه چیز مثل ماهی از دست آدم لیز میخورد. رسالت امروز ما مبنی بر انسان بودن از دشوارترین رسالت هاست…

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر مرد جوان و نازنین
      انسانی فرهیخته و با ارزش
      دکتر محمدصالح نازنین
      هر کلمه از طرف شما لطفی است بیکران
      چه خوب است در عصر تکنولوژی انسان های نازنینی چون شما هستند
      ممنون که با کامنت و متن زیبایت دلگرمم کردی

  4. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری

    ممنون از داستان زیباتون.
    اشک رو تو چشام آوردین.

    دو زندگی و دو نسل رو مقایسه کردین.
    پر نوستالژی و حسرت بود.
    می دو نین راز پدر بزرگ اصالت بود.
    راز مادربزرگ سادگی بود.

    من سادگی و اصالت رو دوست دارم.
    انسان به سادگی برمیگرده چون
    تو ذاتش هست.
    زجر میکشیم چون از ذاتمون جدا شدیم.
    داستانتون یه تلنگر هست.
    هم درد داره هم هوشیاری.

    بازهم عشق رو به شکلی دیگر ، زیبا توصیف کردین.

    خدا قوت.

    راستی
    کمک حال پدر شدین؟
    ایشالا که سلامت باشن

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      آنیتا خانم خوشحالم که پیام شما رو دیدم. کجا هستید! از این جمع دور نشید مگر برای مصلحت 🙂

    • آنیتا گفت:

      مرسییی آقای محمودآبادی

      یادم میکنین.
      یه کم ازتلگرام و انتشار داستان
      فاصله گرفتم.ولی
      مینویسم
      شماهم بنویسین.

    • فریده فرد گفت:

      آنیتا جان نگرانت بودم ایمیل زدم‌و پیام فرستادم ولی جواب ندادید
      خداراشکر که سلامت هستید
      بی صبرانه منتظر پیامتون هستم 🌺🌺

    • آنیتا گفت:

      قربونت فریده جان یادم میکنین

      سلامت باشی عزیزم.ببخش ندیدم.
      مشکلی نیست. هفته بعد تلگرام
      میام خدمتتون .

    • حسین شهریاری گفت:

      سلام و درود بر آنتیا خانم بزرگوار
      ستاره سهیل شدی
      ممنون از این همه لطف
      چشمات همیشه برق بزنه از ذوق و عشق
      دقیقا اصالت و سادگی
      شما خیلی کار درست و کار بلد هستید
      خوب واژه ها را درک می کنید
      زنده باد
      بله یک هفته در خدمت پدر بودم