تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دختر دریا
نویسنده: حسین شهریاری

روزی که امیر عاشق شده بود. کنار ساحل پیاده روی می رفت. دختر جوانی با مانتو کوتاه و روسری مشکی را می دیدید، گاهی چادر بندری با برقع (رو بند) می پوشید. او هم پیاده روی میکرد. بعد از پیاده روی با نایلون مشکی که همراه داشت تکه های نان را به دریا می ریخت و چیزهایی برای خودش زمزمه میکرد.
صدایش گاهی بلند می شد که زمخت و مردانه به نظر می رسید. صدایی پیر و خسته داشت، با پوستی سبزه و چین و چروک های صورتش نشان از این داشت، که در وجودش غوغایی برپا بود.
موقع رو به رو شدن با او نه لطافت بهار و نه زیبایی دریا را داشت. امیر افکارش از دیدن و رفتار او چون امواج خروشان دریا پریشان شده بود. روزهای بعدی که او را می دید از دور نگاهش می کرد. درست از داخل قهوه خانه ای که روبروی دریا بود، گاهی چای و یا قهوه و کیک می خورد. دور بودن از چین و چروک های صورت و چهره غمگینش باعث شده بود، تاثیر غم انگیزی در وجودش ایجاد کند. از نگاه کردن به او لذت می برد و به خاطر همین احساس بدی به او دست می داد.
دختر جوان موقع زمزمه کردن با دریا، چشمهایش را می بست و گاهی دستهایش به نشانه دعا بالا می برد. هنگام دعا کردن رنج می کشید و سرش به جهت های مختلف می چرخاند. به دریا که نگاه میکرد عصبی تر میشد. موقع دعا نا آرام بود. احتیاج داشت که دعایش بر آورده شود.یا کسی به حرفهای دلش گوش کند.
امیر با صاحب قهوه خانه دوست شده بود، می گفت: چند وقتی هست که اینجا را اجاره کرده است، و رفتار این دختر با بقیه متفاوت است. هر روز وقتی قهوه خانه را باز میکرد، اول میزی که رو به دریا بود و می دانست پاتوق امیر است تمیز میکرد. می دانست هر روز به عشق دختر دریا می آید و رفتارهای او را زیر نظر میگیرد.
میگفت: میدانم برای دیدن دختر دریا می آیی اینجا، ولی تا حالا بخاطر رفتار و حرکاتش کسی با او صمیمی نشده است. گاهی صبح و گاهی غروب می آید، نان خشک را به دریا می ریزد با کسی هم حرف نمی‌زند. اجازه هم نمی دهد مرغان دریایی و حیوانات دیگر نان ها را بخورند.
چند روزی فرصت نشد پیاده روی برود، آخر هفته یک ساعت قبل از غروب آفتاب، مرخصی گرفت و ته مانده نان های خشک شرکت از آبدارچی گرفت. حرکت کرد به سمت دریا مثلا برای پیاده روی، در حالی که کیسه نان دستش بود می دوید. به نگاه مردم بی توجه بود، در این فکر بود که چطور با دختر دریا شروع به حرف زدن کند. رسید همان جایی که همیشه می نشست. منتظر ماند، احساس عجیبی در وجودش حس میکرد. خیلی طول کشید، نیامد روزهای بعد هم نیامد. نگرانش شده بود. هر روز منتطرش می ماند. به او عادت کرده بود، تمام نقشه هایش نقش بر آب شده بود.
امیر عاشق شده بود، دلش میخواست با او حرف بزند. هر چند صاحب قهوه خانه که حالا دوست شده بود با امیر می گفت: دختر دریا اهل این حرفها نیست، اما مگر دل عاشق این حرفها را می شنود؟
آبدارچی شرکت هر روز نان های مانده را داخل کیسه می گذاشت و به او می داد. گاهی صبح و عصر می رفت کنار دریا، اما از دختر دریا خبری نبود.
صاحب قهوه خانه می گفت: اسم تو را هم باید بزاریم پسر دریا،رفتارت عوض شده. خنده تلخی کرد، در دلش آشوبی به پا بود. چیزی در رفتار دختر دریا بود که او وابسته کرده بود.
بعد از پیاده روی رفت که قهوه ای بخورد. دید دوستش یا همان صاحب قهوه خانه، لبخند مرموزانه ای میزند. گفت: تبریک چشم و دلت روشن…
مات منظورش شده بود، که چشمش به صندلی کنار دریا افتاد که همیشه دختر دریا می نشست. زنی با لباسی سر تا پا مشکی نشسته بود، با کیسه ای مشکی، مردد بود که خودش است یا نه. ترجیح داد قهوه را رها کند، کیسه به دست به طرف صندلی رفت. هوا چنان شرجی بود، که از شرجی و شرم خیس عرق شده بود.
صورتش به طرف دریا بود، خودش بود، اما این بار غمگین تر به نظر می رسید. تقریبا هم سن خودش بود، اما شکسته بود و موهایی سفیدش نشان از غمی سنگین داشت.
کنارش با فاصله نشست بی آنکه ذره ای به امیر توجه کند، سلام کرد سری تکان داد و هیچ حرفی نزد.
به او گفت: چند روز پیدات نبود، ماهی های دریا نگرانت بودند. نگاهی سنگین کرد و گوشه چشمانش اشکی نمایان شد. گفت: برادرم… نتوانست ادامه بدهد. گفت: برادرت چی؟
گفت: بخاطر سرطان جوان مرگ شد. شروع کرد به ضجه زدن بسان زنهای شوهر مرده و بی کس و تنها.
متعجب شده بود که دارد با او حرف میزند. دلش می خواست سرش را به آغوش بکشد، ولی نمی توانست.
شانه هایش از گریه می لرزید. با همان حال رفت کنار دریا و نان خشک ها را به دریا می ریخت، او هم کیسه را باز کرد و نان ها را به دریا ریخت.
امیر گفت: می توانم یک سوال بپرسم؟
گفت: بفرمایید
احساس کرد حرف زدن با او برایش سخت است، ولی با این حال گفت: رفتار شما مرا از ته دل تحت تاثیر قرار داده است . معنی این کارهای شما را نمی دانم.
چرا نان ها را توی دریا می ریزید؟ و اجازه نمیدهید حیوانات انها را بخورند؟
دختر دریا لبخند غمناکی زد و گفت: بی دلیل نیست که این کار را انجام می دهم. سالها پیش پدرم ناخدا بود، مسافر داشت لنج اش غرق شد. خیلی ها غرق شدند یا خوراک ماهی ها شدند‌. کودکانی که گرسنه لب ساحل از گرسنگی مرده بودند‌. پدرم هم مُرده بود. حالا من این نان ها را می ریزم برای کودکانی که شاید لنجی غرق شده باشد، یا در میان آب های خروشان دریا خراب شده باشد.
در حالیکه با دستمالش اشک چشم هایش را خشک میکرد ادامه داد و گفت: امیدوارم با این کار روح پدرم آرام بگیرد.
گفت: می توانم سوال دیگری بپرسم؟
گفت: بپرس
پرسید اسمت چیه؟ و چرا همیشه کتاب به همراه داری؟
گفت: اسمم ماه افروز هست، پدرم این اسم را خیلی دوست داشت و خیلی هم اهل کتاب بود.
به او گفت چیزی درونم مرا به تو وابسته کرده است
گفت: زندگی ات….
نگذاشت حرفش تمام شود گفت هر روز عصر قرارمان همین جا!
این بار خنده ای کرد و گفت: عجیب آدمی هستی.
امیر خندید و گفت ببین دریا هم مثل دل من آشوب و بی قرار است.
با صدایی لرزان گفت: ممنون که با من همراه هستی، چقد دوست داشتم با کسی حرف بزنم. نمی توانستم رابطه ای برقرار کنم اما تو طلسم چند ساله مرا شکستی.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فایی گفت:

    فایی گفت:
    ۱۱ دی, ۱۳۹۹ در ۰۵:۳۹
    موضوع داستانتون خیلی جالب بود.
    جمله بندی ها و توصیفات شما از حال و هوای جنوب و دریا هم خوشایند و دلنشین بود.

    چرایی حضور دختر دریا هم جرایی غافلگیرکننده ای بود و سخت میشد حدس زد.
    اما شخصیت دختر دریا رو در حد یک تیپ نگه داشتید. کاش به جز توضیح رفتار متفاوتش، تو مکالمه اش با شخصیت مرد داستان‌؛ یک شخصیت مستقل و هویت بهش میدادید.

    اخر داستان رو خیلی با عجبه و یهویی بهم آوردید.

    پیشنهاد میکنم کتاب «سمفونی هامون» از دکتر آران رو بخونید. ایشون همین حال و هواهای عاشقانه رو در روح محلی توصیف کردند و حس خویی از آمیختگی فرهنگ و داستان به خواننده میده.

    قلمتون مانا

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر فابی عزیز
      ممنون از توجه شما بزرگوار
      چشم به نکاتی فرمودین حتما توجه می کنم
      متوجه نشدم از شخصیت مستقل ؟؟؟

  2. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام و درود آقای شهریاری ، دختر دریا زیبا و
    دلنشین بود . قلمت ماندگار ، قلبت یادگار ،
    دست و دلت پایدار ،،،،،،،
    موفق باشی و مانا

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    همراه همیشه خسته نباشید.

  4. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود بر نویسندۀ عشق. آمدم بنویسم که همیشه از عشق بنویسید که اول با کامنت آنیتا خانم مواجه شدم که پیش از من مطلب را رسانده بود 🙂
    بله استاد شهریاری این همه علاقه شما به موضوع عشق نوید خلق داستان های عاشقانۀ بی بدیلی رو میده. پاینده باشید 🙂

    • حسین شهریاری گفت:

      زنده باد
      عشق لحظه هایمان را می سازد

      اي عشق، اي ترنم نامت ترانه‌ها
      معشوق آشناي همه عاشقانه‌ها

      اي معني جمال به هر صورتي که هست
      مضمون و محتواي تمام ترانه‌ها

      با هر نسيم، دست تکان مي‌دهد گلي
      هر نامه‌اي ز نام تو دارد نشانه‌ها
      قیصر امین پور

      ممنون از مهر و لطف شما استاد من

  5. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری
    ادامه بدین. اونقدر از عشق بنویسین
    که دلهای سرد و سنگ آدما رو گرم کنین.
    باید یه کتاب با داستانهای عاشقانه ی ساده و با طعم
    جنوبی بهمون بدین. بازم از دریا بنویسین.
    ممنون که با داستانتون منو بردین به جنوب
    دریا
    عشق
    پاکی .
    مرسی که نوشتین.

    • حسین شهریاری گفت:

      زنده باد
      حتما چشم
      عشق روایت همه زیبایی هاست
      اگه خدا بی مه توفیک هادیت تصمیموم هستن ای عاشکانه ون بندر و دیریا بنویسوم

      صداقت و نگاه زیبای شما و موج دلگرمی شما قابل ستایش است
      از اینکه قلم و شعور من قاصر از پاسخگویی به الطاف شماست بی نهایت شرمنده ام

    • آنیتا گفت:

      ممنون از لطف شما

      با لهجه خودتون خوندم.
      خوشحال شدم که لهجه جنوبی
      نوشتین.
      ببخشین میگم لهجه جنوبی دقیقا نمیدونم این لهجه اسمشو چی بگم.

      • حسین شهریاری گفت:

        درود بر آنیتا خانم
        بندرعباسی های اصیل اینجوری حرف میزنند تقریبا
        چون من به این زبان ننوشته بودم بعضی از قواعد رو رعایت نکرده بودم🙈🙃

  6. آنیتا گفت:

    سلام آقای شهریاری
    خوبین؟
    خوشحال شدم اومدین با دختر دریا.

    نخونده بهتون گفته بودم داستان بی نظیری میشه.

    فهمیدم چرا نبودین😉 رو داستانتون
    کار کردین. چقدر فرق کرده گفتارتون ،
    نوشته ها پخته تر ، اصیلتر و دلنشین تر
    شدن.
    عاشق دریا و غمِ ماه افروز شدم. چه اسم زیبایی
    چه عشق پاکی.
    چقد ساده و صادقانه و عمیق عشق
    رو به تصویر کشیدین.

    کاش همه عشقا اینجوری باشن‌

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر آنیتا خانم عزیز و دوست داشتنی

      چه گویم یا چه بنویسم چه دارم
      کدامین حسنت ای گل بر شمارم
      کلامت خط عشق روزگاران
      دو چشمت وسعت سبز بهاران

      ممنون از نگاه زیبا و با ارزش شما