تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هر مکان یک خاطره
نویسنده: پریسا مشکین پوش

 

مجبور بودم برای کاری برم وزارت امور خارجه…

 همه چیز چقدر عوض شده بود، سال ها بود که به آن محله ها نرفته بودم خیابا ن سی تیر، میدان امام پر از موتوری و مسافر کش و سر و صدا بود…

بعد از پیاده  شدن از تاکسی وارد محوطه ایی شدم که با آهن هایی کاملا  جدا شده بود و تردد وسیله نقلیه ممنوع بود، هیچ صدایی نبود فقط سکوت، بعد از آن همه هیاهو در میدان امام  این آرامش ناگهانی توجه ام را جلب کرد انگار برای لحظه های زمان متوقف شده بود، نگاهی به پهنای خیابان و عظمت عمارت ها انداختم، یاد روسیه افتادم، وقتی به مسکو رفته بودم، وسعت خیابان، عظمت کاخ ها و کلیساها خیره کننده بود، تصویری که از میدان سرخ دیده بودم و زمانی که در آن قدم می زدم در این محوطه برایم تداعی شد، در آنجا کاخ ها و عمارت ها با تو از گذشته اشان سخن می گفتند، لازم نبود راهنمای گروه توضیحی بدهد همه چیز اشرافیت را فریاد می زد، همه چیز هویت داشت، مترو مسکو شبیه ورودی تالارهای عروسی بود با چلچراغ های بزرگ ، مجسمه های سنگی و نقاشی هایی از جنس سرامیک و فلز، هر ایستگاه که پیاده می شدی وارد موزه جدیدی میشدی هزاران برابر زیباتر از  ایستگاه قبلی، اونجا بود که فهمیدم عمارت های قدیمی شهر هویت  اون شهر را می سازند و افسوس خوردم که در شهر زیبای من تهران ساختمان های قدیمی مثل مهره های بازی دمینو فرو می ریزند و تمام خاطرات زیبای دوران کودکی و نوجوانی ما در گورهای دست جمعی دفن می شوند.

زمان دوباره به جریان افتاد و کارم را در وزارت امور خارجه دنبال کردم و راهی منزل شدم… زمانی را در میدان امام برای گرفتن اسنپ سپری کردم، تا بلاخره اسنپ امد، در مسیر از میدان فردوسی عبور کردیم دوباره زمان متوقف شد، تابستان است دختری ۱۰ ساله هستم،  همیشه برای خرید باقلوا با مادرم  به میدان فردوسی می آیم، مادرم عاشق باقلوای یزد است، قدیما همه شیرینی ها را نمیشد در مغازه ها ی شهر پیدا کردن مخصوصا شیرینی های که مخصوص شهرستان ها بود ، مغازه ای کوچک به شکل پاگرد در ضلع جنوب شرقی میدان فردوسی بود که شیرینی های یزد را به صورت عمده می آورد و می فروخت، یکی از مشتر ی های پرو پاقرص باقلوای آن مادرم بود و ما تقریبا ماهی یک بار می امدیم و ۳ بسته باقلوا می خریدیم ان روز هم مثل همیشه توی میدان نمی شد توقف کرد، مادرم به من گفت تو برو بخر، راستش چون مغازه یک حالت پاگرد داشت تمایلی به تنها رفتن نداشتم، خیلی از پله هاش می ترسیدم ولی با ترس و لرز رفتم و خریدم و برگشتم پلیس مادرم را به سمت پایین تر میدان فرستاده بود وقتی اومدم دیدم مادرم نیست ترسم بیشتر شد، پلیس بهم اشاره کرد که برم پایین  بلاخره ماشین سبز رنگ مون رو دیدم و خوشحال شدم سریع پریدم توی ماشین بقیه پول باقلوا را به مادرم دادم و راه افتادیم اون موقع به در باقلوا ها چسب نمیزدن یک پلمپ خاص فلزی داشت که به سختی باز می شد، مامان گفت حال یکیشو باز کن بخوریم، با کلید خونه افتادم به جون در باقلوا که بازش کنم، یکدفعه دیدم یک مورچه داره روی دستم راه میره با دستمال گرفتمش انداختم بیرون، همون موقع احساس کردم یکی داره پایم را قلقلک میده دیدم از جعبه  باقلوایی که زیر پام  بوده همینطور مورچه است که داره بالا میاد، جیغ زدم مامان، مامان این باقلواها پر مورچه است، مادرم نگه داشت، جعبه ها را انتقال دادیم به صندلی عقب، دوباره رفتیم سراغ  مغازه،که باقلواها را عوض کنیم، این بار با مامانم رفتیم، آقاهه اول تعجب کرد بعد رفت کارتون را آورد دید مورچه توی تمام جعبه ها رفته، ناچارا مجبور شدیم ازش قطاب بگیرم، مامانم اصلا خوشحال نشد،ناکام و بی باقلوا رفتیم خونه!!!

آهنگ پر از ناله راننده اسنپ مرا  برگردوند به زمان حال، از همون  آهنگ هایی که بهش میگن دیس لاو، خدایی چطوری میشه از صبح تا شب به این موزیک های منفی بیخود گوش کرد، من و پدرم همیشه توی ماشین صدای شاملو را گوش می کردیم…

دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست

گاهی اوقات هم با پدرم مشاعره می کردیم.

از جوان راننده خواستم که موزیک را خاموش کند…

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    زیبا بود موفق باشید

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    زیبا و عمیق و لذت بخش بود 🙂