تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

یک سفر فوتبالی
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

یک سفر فوتبالی  ،                                                        اوایل انقلاب بود و ما تو لیگ حذفی کشور قهرمان استان مرکزی بودیم ، یعنی تو بیست و هشت تیم دسته یک اراک اول شدیم .
آنقدر جنگ زده به اراک آمده بود که فقط دو تا تیم از جنگ زده ها بود و بازی کن های طراز اول
داشتند . بضاعت فوتبال از حالا خیلی بالاتر بود .
وقتی با جنگزده ها بازی داشتیم غوغا می شد ، طبل و سنج و کر کشیدن خوزستانی های عاشق
فوتبال دیدنی بود . خلاصه در اراک قهرمان شدیم و در استان هم همینطور ، وارد لیگ حذفی کشور شدیم . اون موقع لیگ برتر وجود نداشت و لیگ آزادگان یادگار زمان شاه هم برگذار نمی شد . پس از چندین بازی از جمله بازی با نقده و پاکدیس ارومیه به یک چهارم نهایی رسیدیم و باید با توربو مشهد بازی می کردیم . ابتدا تیم توربو به اراک آمد . تیم خوبی بودند و دو بازیکن دعوت به تیم ملی داشتند . بازی یک ، یک شد
و ده روز بعد ما باید به مشهد می رفتیم . تیم
بضاعت مالی چندانی نداشت ، خودمان پول ماهیانه پرداخت می کردیم . هر وقت به مسابقه
در شهری دیگر می رفتیم می نی بوس کرایه ای و وقتی زیر نظر مرکز گسترش قرار گرفتیم ، می نی بوس اداره در اختیار مون بود
که راننده اش آقای غلامی بود ، جوانی خوشرو
با موهای کم پشت .
به هر جایی که می رفتیم ، دو برابر بازیکنان
تماشاچی و هواخواه داشتیم .
حال که به مشهد می رفتیم همه ساکهای خود را بسته و مهیای سفر شده بودن . بیست و هفت هشت نفر داخل می نی بوس تا مشهد رفتیم ،
چند نفری هم از تهران و شهرهای دیگر آمدند .
هتلی هم برایمان دست وپا کرده بودند . ساعت پنج و شش بعد از ظهر حرکت کردیم و تمام شب در راه بودیم . چندین بار بین راه نگه داشت و ساعت نزدیک به ده صبح به مشهد رسیدیم . یک روز جلوتر آمده بودیم که استراحت کنیم . پس از جا بجایی و استراحت به خیابان و خرید و امام رضا رفتیم ، عده ای به زیارت و عده ای هم به سیاحت و خرید رفتند . زود تر به هتل برگشتیم و مشغول بازی رک یا شلم شدیم .
بعد از صرف شام زیاد رخصت بازی با ورق را
ندادند و باید به استراحت می پرداختیم . هیجان بازی خواب را از چشمانمان ربوده بود ، به هر جان کندنی خوابیدیم . ساعت نه نشده بیدار شدیم و پس از صرف صبحانه مفصل به چند
گروه تقسیم شدیم ، یعنی کسایی که با هم مچ بودن با هم راه افتادن . ما هم هشت نه نفر بودیم که اکثرا بازیکنای فیکس بعد از ظهر بودن .
اطراف حرم پر از عکاسخانه است که کلاه خود
و زره و شمشیر و دستار دارد . همگی به یک عکاسخانه رفتیم و هر کس به خود چیزی می بست و شمایلی آویزان می کرد . دفاع وسط مون
قد بلندی داشت و دستاری که به سر و گردن می بست کوتاه بود . عکاس باشی خود دستاری آورد
و برایش بست ، و در حین بستن به او گفت حالا
ببینیم بعد از ظهر می تونی هد بزنی ، و خندید .
عکسی گرفتیم که حداقل دو تا شمر در آن متصور بود ، اگر می شد عکس را هم ضمیمه
می کردیم تا ببینید پر بیراه نگفته ایم .
قرار شد عکسها را سر زمین بازی تحویل بدهد ،
به هتل آمدیم و ناهار خوردیم ، ساعت چهار استادیوم بودیم و لباس پوشیدیم ، ارنج تقریبا
معلوم بود و مربی که دو سال با ما فرق سنی داشت توصیه های لازم را کرد . می جنگید ، با چنگ و دندون ، از همدیگه حمایت بکنید ، گل نخوریم .
به داخل زمین رفتیم و گرم کردیم ، با بلندگو به
جلو جایگاه دعوت و به صف شدیم . اول بازیکنان مهمان معرفی شدند و ما یکی یکی
به تماشاچی ادای احترام کردیم و اونها هم هومان کردند ، سپس بازیکنان میزبان معرفی ، که هر نامی که برده می شد استادیوم از جا کنده می شد و وقتی بازیکنان محبوب دعوت تیم ملی را معرفی کردند ورزشگاه ترکید . چهار داور بازی که از استانهای دیگر بودند معرفی و هر کدام در جای خود قرار گرفتند ، داور ذخیره یا ناظر به بیرون رفت و با سوت داور بازی شروع شد . هر حمله ای که اونا می کردن ورزشگاه بر می خواست ، و در هر حمله برای فرو ریختن دروازه میهمان بی تابی می کردند . روند بازی نشان از بازی پر گلی به سود میزبان را نشان می داد .دو سه بازیکن از تیم ما ترشیده بودن و همین باعث شده بود فشار زیادی روی ما بیارن . بعد از پانزده دقیقه اول با تهییج و با قر زدن بهتر شدن و ما از زیر فشار بیرون آمدیم . و بازی با اندک برتری میزبان به آخرای نیمه اول نزدیک می شد . درست دقیقه آخر و آخرین حمله تیم مقابل در یک درگیری هوایی دفاع وسط ما همون که عکاس باشی بهش گفت که ببینم بعد از ظهر می تونی هد بزنی ، زخمی شد و پیشانی اش شکست ، یعنی پیشانی اش را شکستند و او از بازی بیرون رفت .

به محض شروع دوباره داور سوت پایان نیمه اول بازی را به صدا در آورد و ما به رختکن رفتیم . پس از استراحت و گوش سپردن به
حرفهای مربی از قبیل بجنگید ، با چنگ و دندون
از دروازه دفاع کنید و فقط به فکر ضد حمله باشید . اینا الان میان که کار را تمام کنن و فقط تو فکر حمله هستند ، هر توپی که گرفتید بیندازید پشت دفاع حمید فرار کنه . پنج دقیقه نگذشته بود که تو یه سانتر حمید با سر توپ را
از وسط نیمه دزدید و به طرف دروازه یورش
برد و با دروازه بان تک به تک شد ، و هنرمندانه گل را به
ثمر رسانید . توپ را به وسط نیمه آوردند و داور سوت شروع دوباره بازی را به صدا در آورد .
از این لحظه به بعد طوفان شروع شد ، تیم حریف یکپارچه حمله شدند و از چپ و راست
توپ می ریختند . و هر چه بیشتر به این کار اصرار می ورزیدند ، به در بسته تر می خوردند .
چهل و پنج دقیقه هر کاری کردند که به گل
مساوی برسند ، نشد که نشد ، البته بد شانس هم بودند . بارها توپ به تیر دروازه خورد ولی وارد دروازه نشد . وقت قانونی تمام شد و وارد وقتهای اضافی شدیم . هشت دقیقه وقت اضافه
به ما یک عمر گذشت ، وقتی داور سوت پایان بازی را به صدا در آورد همه بچه ها به آسمان پریدند و آه از نهاد تماشاچی مشهدی که برای برد پر گل آمده بودند و یکپارچه تیمشان را تشویق کرده بودند در آمد . عکاس باشی به وسط میدان آمد و پاکت عکسها را به دست یکی از بچه ها داد . نه عکس دسته جمعی با شمایل و زنجیر و ،،،، دو شمر سبیل از بناگوش در رفته . به رختکن رفتیم و در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم پس از استراحت و دوش و گردش با می نی بوس مرکز گسترش
و راننده آن آقای غلامی عازم اراک شدیم .
تعداد بچه ها بیشتر شده بود و سی و سه نفر
در یک می نی بوس به اراک آمدیم . و این در حالی بود که بیست کیلومتر آخر ایستاده در حالی که حتی جای پایم را نمی توانستم عوض کنم
به اراک رسیدیم .

هوشنگ مرادی چهارم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه سفر فوتبالی جالبی بود آقای مرادی😀
    چه تجربیات هیجان‌انگیز و جالبی دارید واقعا
    حتما استرس و هیجان زیادی داشته این بازی.
    مثل همیشه توصیفات خیلی زنده و ملموس بودن و آدم را میبردن با خودشون
    داستان خیلی جالب و بامزه و زیبایی بودش
    اینکه یه عده برا برد بیان و کسی انتظار نداشته باشه و ببازن حس شادی خاصی تو تیم برنده میزاره و یه جور افتخار و غرور😀
    خسته نباشید

  2. محدثه افتخاری گفت:

    خسته نباشید ، داستان جذابی بود ، داستان خیلی سریع پیش میرفت ، اوایل داستان دوست داشتم از اعضای تیم میگفتید و خصوصیات اخلاقیشان تا بعد که پیشانی یکی شکست ، خودتون رجوع نمیکردید و خواننده اون بازیکن رو میشناخت ، اما کلا خاطره شیرینی بود .

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سلام بانوی گرامی ؛ مثل اینکه اراکی های زیادی توی صد داستان داریم ، درست
      می گویید ، بازی بعدی ما هم با استقلال
      تو امجدیه بود که تا دقیقه هشتاد مساوی بودیم و داور هم به نفع آنها قضاوت می کرد
      و بازیکنان مشهور و تیم ملی استقلال به همدیگه فحش خواهر و مادر می دادند و اگر همه اینها را شرح می دادم به درازا می کشید ، اگر اراکی هستید عکسهای تیم گسترش با استقلال را برای تان بفرستم و
      عکس عکاس باشی
      موفق باشی