تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نخ دندان
نویسنده: زهره خالقی

تمام اتفاقاتی که ممکن بود فردا شب در مهمانی خاله ام بیافتد را پیش بینی کرده بودم  مدام در خیالم به سوال هایی که احتمال داشت دختر خاله هایم از من بپرسند جواب میدادم و یا به موضوعاتی که شاید درباره شان صحبت میکردیم فکر میکردم،چندین بار در طول روز طرز لبخند زدن خود را جلوی آینه تمرین میکردم تا ببینم از نظر آنها چگونه به نظر میایم،نحوه ی سلام احوال پرسی خود را بارها تکرار میکردم تا بتوانم با لحن جالب تری آنرا بگویم شال لیمویی رنگی که میخواستم بپوشم چروک شده بود از بس که آن را به مدل های مختلفی دور سرم میپیچاندم تا هر چه بیشتر خاص تر و خیره کننده تر باشم،گالری گوشیم پر شده بود از عکس های نیم رخی که از خودم گرفته بودم،آن شب طولانی ترین مدت مسواک زدن را امتحان کردم و اولین باری بود که قبل از خواب ماسک به صورتم میزدم. همسرم را بیزار کردم بس که پرسیدم ست لباس هایم چطور است؟بهتر نیست آن کفش مشکی را بپوشم یا آن یکی گردنبند را بیندازم؟ و همسرم میگفت کفشهایت را که جلوی در میگذاری وگردنبندت هم زیر لباست است چرا نگرانی هر کدام که راحتی بپوش اما من به جانش غر میزدم که بلد نیست مرا راهنمایی کند که بهترین هایم را بپوشم.

فردا صبح که شد دوش گرفتم و موهایم را با حوصله ی فراوان خشک کردم و اتو کردم یک ماسک سفید کننده پوست روی صورتم گذاشتم وبا دقت زیاد به ناخن هایم لاک زدم ،آنقدر استرس داشتم که نتوانستم ناهار درست کنم و همسرم زحمت یک املت چرب و چیلی را کشید و حتی برای من هم لقمه میگرفت تا لاک ناخن هایم خراب نشود.

ما همیشه عادت داشتیم به مهمانی شام که دعوت میشدیم از عصر به خانه میزبان میرفتیم برای همین هر چه به بعد از ظهر نزدیک میشدیم استرس من بیشتر میشد، لبخند های بزانه تری میزدم وعکس های نیم رخی ام بیشتر شبیه اسب بود، ابروهایم کج وکوله به نظر میامد وبه پیشانی ام خط هایی افتاده بود، مدل شالی که از بین ده ها مدل انتخابش کرده بودم که ببندم مرا شبیه مرتاض های هندی میکرد که تصمیم گرفتم همینطور ساده آن را روی سرم بیاندازم. ساعت چهارونیم شروع کردم به آرایش کردن با حوصله و دقت تمام یک ساعت طول کشید که آرایش صورتم تمام شد. در همین یک ساعت همسرم هم تمرین شنای روزانه اش را رفت هم چرتی زد هم دوش گرفت و هم ظرفهای ناهار را شست.همین که لباس هایم را پوشیدم و کاملا آماده بودم خواستم برای آخرین بار لبخندی در آینه بزنم که یادم آمد مسواک نزده ام لباسهایم را در آوردم با حوصله ی تمام مسواک زدم با خودم گفتم بد نیست که نخ دندان هم بکشم اما همین که نخ را بین دو دندان پایینی ام کردم نخ با شدت به لثه هایم خورد و خونریزی کرد فکر کردم چندبار که دهانم را اب بکشم تمام است اما انگار شاه رگم را زده باشم خونش از چند لایه دستمال هم میگذشت، بالاخره فشار دادن دستمال جواب داد و خونش بند آمد. شاید بیست دقیقه طول کشید تا دوباره آماده شوم و آرایشم را مرتب کنم. دندانم درد خفیفی داشت ولی مهم نبود خواستیم از خانه خارج شویم که نگاه همسرم روی لب هایم خیره ماند فکر کردم رژلبم زیادی جذاب است لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم:

_ خجالت نکش بیا ببوس

 و لبهایم را غنچه کردم گفت :

_ نه! ثریا ااا فک کنم لثت ورم کرده

لب و لوچه ام آویزان شد فوری رفتم جلوی آینه و دیدم بععععله مثل اینکه به لب پایینم ژل تزریق کرده باشم یا یک چیزی مثل آدامس یاهسته آلو را پشت لبم پنهان کرده باشم شده بود. شوکه شدم نمیدانستم باید چیکار کنم به خودم نگاه کردم به چشمانم و انگار من و او به هم گفتیم نمیشود با این وضع به مهمانی رفت یک لحظه آنقدر عصبانی شدم که خودم  را پرت کردم روی تخت و های های گریه کردم همسرم متعجب شد جلو امد تا چیزی بگوید اما فریاد زدم:

– برو بیرون سجاد…برو بیرون

 و او فهمید که باید مرا با خودم تنها بگذارد،با حرص و عصبانیت لباسهایم را از تنم کندم وبه گوشه کنار اتاق پرتاب کردم ،شال لیمویی رنگم را دیوانه وار روی صورتم کشیدم و آرایشم را بهم ریختم و بعد زانوی غم بغل کردم و گریه کردم. بعد از مدتی که آرام تر شدم همسرم وارد اتاق شد با اینکه سرم بین دستهایم بود میتوانستم حس کنم طوری نگاهم میکند که انگار بچه ی پنج ساله ام و لحظه ای بعد روبه رویم نشست و سعی کرد سرم را بالا بگیرد اما من نمیخواستم نگاهش کنم زورش بهم رسید و صورتم را بین دستانش گرفت وبا شصتش اشک گونه هایم را پاک کرد و گفت:

_ ثریا …اصلا مهم نیست به اون مهمونی بریم یا نه، آرامش تو مهمتره عزیزه من

به جرات میتوانم بگویم یک آن تمام سختگیری هایم احمقانه جلوه کرد و من از دختر پنج ساله ای به بانوی  باوقارو متینی تبدیل شدم و بعد ناخودآگاه از خودم خنده ام گرفت باورم نمیشد این من بودم که چند دقیقه پیش لباسهایم را پرت میکردم. همسرم پیشانی ام را بوسید و هر دو باهم آنقدر خندیدیم که نفس کم اوردیم.

بعد از نیم ساعت ورم لثه ام خوابید و نامحسوس شد و به سلیقه ی همسرم یک تیپ ساده زدم و راهی مهمانی شدیم،مهمانی آرامی بود ولی در نگاه هایی که بین من و همسرم رد و بدل میشد پر از قهقهه بود و عشق.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود خانم خالقی. دو سوم ابتدایی داستان، گیرا و جذاب بود. فقط کاش این مهمانی در داستان از اهمیت خاصی برخوردار بود، مثلا اتفاق خاصی قرار بود بیفتد یا مهمان ویژه ای حضور داشت، به طبع آن حساسیت ثریا معنی دار تر میشد. آخر داستان کمی کوتاه بود و نتیجۀ داستان برای خواننده خیلی معمولی به نظر میرسد، انگار چیز ی تغییر نکرده و فقط آن روز حساسیت ثریا فروکش کرده و به احتمال زیاد بعدا همان آش و همان کاسه. موفق باشید. عالی هستید 🙂

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    عالی بود. موفق باشی

  3. محدثه افتخاری گفت:

    باهاش ارتباط برقرار کردم چون مشابهش واسم پیش اومده 😅 موفق باشید .

  4. فاطمه طهماسبی گفت:

    داستان روان و جالبی داشت پیامش هم این بود که حساسیت های بی مورد چقدر می‌تونه به آدم لطمه وارد کنه

  5. فریده فرد گفت:

    چقدر روایت روان و جذابی بود آفرین 👏👏👏