تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مرد نقابدار
نویسنده: مسعود اکبری

 

وکیل سیمسون، آنقدر دستپاچه و مضطرب بود که مدام نقش بر زمین می شد.عرق از جبینش روان بود و دائم پشت سرش را نگاه می‌کرد. مردی ناشناس که چهره اش را پشت نقابی عجیب و غریب  مخفی کرده بود، سایه به سایه تعقیبش می کرد.هالۀ شوم مرد غریبه  به خوبی نمایان بود و وکیل سیمسون، ترسی عظیم که تاکنون به مانندش را تجربه نکرده بود با تمام وجود احساس می کرد.به سختی گام بر می داشت.پاهایش سنگین و کرخت شده بود و نفس نفس می زد.دیگر چیزی نمانده بود که باتلاق مرگ او را در خود فرو برد. هر گونه تلاشی برای شناسایی آن مرد بی فایده بود.مرد ناشناس، قد بلندی داشت و نقابی به دو رنگ نقره ایی و قرمز و خطی از وسط که محدوده رنگ ها را جدا می کرد، چهره اش را پوشانده بود.یک پالتوی خاکستری درست به مانند پالتوی خودش بر تن داشت و شیء نوک تیزی که در تاریکی برق می زد در دست راستش دیده می شد. به دلایلی که برایش روشن نبود مرد نقابدار در آن شب ترسناک او را تعقیب می کرد.باران هر لحظه شدیدتر می شد و صدای وکیل بیچاره را که درخواست کمک می کرد در درون خود خفه می کرد. فریاد هایش بی فایده بود. انگار که کل شهر مرده باشند و مرد نقابدار و خودش تنها کسانی هستند که زنده اند. دیگر جایی برای فرار نداشت در یک کوچه ی بن بست گیر افتاده بود. نه راه پس داشت و نه راه پیش.ترسی کشنده که تا بحال نظیرش را لمس نکرده بود وجودش را فراگرفت و او را از پا انداخت. روی زانوهایش بر زمین نشست. سرش را پایین گرفته بود و جرأت نداشت آن را بلند کند. صدای پاهای مرد نقابدار هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد.صدای تیک تاک ساعت فرشته ی مرگ را که به شماره افتاده بود به روشنی احساس می کرد.قلبش تند تند می تپید و نزدیک بود از شدت ترس منفجر شود. هرگز پایان زندگی اش را اینگونه تصور نمی کرد.مثل بدبخت بیچاره ها به نظر می رسید.شلوارش گلی و کثیف بود و آشغال های بوگندو و تهوع آور دور تا دورش را گرفته بودند. آنقدر آنجا می ماند تا بوی گند جنازه بی جانش همه جا پخش شود، یا سگ‌های ولگرد آن را از هم بدرند. این افکار به سختی آزارش می داد و از درون به تدریج کارش را می‌ساختند. اکنون،مرد نقابدار درست روبرویش قرار داشت و هیچ مانعی بین آنها نبود. با ترس و وحشت فراوان سرش را به آرامی بالا آورد حالا دیگر بیش از هر زمانی می ترسید. مرد نقابدار بی آنکه کلمه ایی بگوید و یا حرکتی انجام دهد همانطور بی حرکت ایستاده و به شکلی هراسناک به او زل زده بود. همین سکوت از هر چیزی بدتر بود و بدن وکیل را به مورمور انداخت.زبانش بند آمده بود وهرچه تلاش کرد تا چیزی بگوید نتوانست. انگار کلمات از ذهنش گریخته بودند. بالاخره بعد از زور و ضرب  فراوان ناله ایی موحش از نهادش برخاست که حتی موهای بدن خودش را هم  سیخ کرد. با لحنی وحشیانه که بیشتر به صدای کفتار می‌مانست چیزهایی بر زبان راند که خودش هم ندانست که دارد چه می‌گوید. بار دیگر ترس وجودش را قبضه کرد و روحش به درد آمد.دیوانه وار تلاش کرد تا درست سخن بگوید، اما فایده ایی نداشت. مرد نقابدار همانطور بی حرکت ایستاده بود و جنون و استیصال وکیل را نظاره می‌کرد. تقلای یک ماهی که تنگ آبش شکسته و در وسط بیابان گیر افتاده است. به درستی نمی‌توان گفت که مرد نقابدار در آن لحظه چه حسی داشت و به چه فکر می کرد.هرچه بود زیر نقاب عجیبش پنهان گشته بود.تنها چیزی که می توان گفت این است که پلیدی و شرارت از او می بارید.وکیل هالۀ شیطانی مرد تقابدار را به خوبی احساس می کرد.می توانست شرارت و پستی که سراسر وجود مرد نقابدار را پوشانده بود به روشنی ببیند.شرارت وپستی که انگار قبلا هم آن را در وجود کس دیگری دیده بود.در آن لحظه اتفاقی افتاد که وکیل را درجا میخ کوب کرد و نزدیک بود برق از سرش بپرد.دختر جوانی که بیشتر از پانزده سال نداشت با لباسی سفید که به رنگ خون مزین شده بود در برابر چشمانش پدیدار گشت.گیسوان بلندی داشت، و چشمانی به سردی سنگ که کینه و نفرت از آن می بارید.نگاهش آنقدر سنگین بود که وکیل به سختی می توانست سرش را بالا بگیرد و به او نگاه کند.چشمان وکیل داشت از حدقه درمی آمد. آنقدر این صحنه واقعی بود که برای لحظه ایی خیال کرد که واقعا دارد اتفاق می افتد.هر چند نام دختر را فراموش کرده بود اما چهره اش را هرگز از یاد نمی برد.چهره ای معصومانه با لبخندی شیرین بر لب که پاکیش یادآور کودک تازه به دنیا آمده ایی بود.اما دیگر خبری از آن چهرۀ معصومانه و بی گناه نبود.چیزی که وکیل با چشمانش می دید هیچ گونه شباهتی به آن دختری که می شناخت، نداشت. انسانی بی روح و سنگدل،که درد،نفرت و کینه از رخسارش جاری بود.موهایش بر پرزاغ نشسته و به کلی سفید بودند.لبانش ترک خورده،زخمی و بی روح بود.و چشمانی داشت به سردی سنگ،که یادآور زمستانی سوزناک و طولانی بود.شعلۀ انتقام در چشمان دختر برافروخته گشت.نبرد سهمگین آتش و برف وکیل جنایتکار را تا سرحد مرگ ترساند. ترس و وحشت در مغز و استخوانش نفوذ کرده بود.سردی برف و گرمی آتش را به سختی می شد تحمل کرد.گذشتۀ ننگینش را مثل یک فیلم سینمایی در چشمان دخترک می دید. آن دختر که آن روز این گونه در برابر چشمان وکیل ظاهر شد کسی بود که پانزده سال پیش حکم مرگش را با دستان خود امضاء کرده بود. پانزده سال پیش پرونده تجاوز تاجری ثروتمند به یک دختر جوان روستایی را عهده دار شد.تمام شواهد علیه تاجر بود و راه گریزی دیده نمی شد.وکیل سیمسون مردی دغلباز و فریبکار که حتی شیطان هم در دروغ گویی به گرد پایش نمی رسید حاضر شد در قبال مبلغی هنگفت پرونده را بپذیرد. وکیل جز پول به چیز دیگری اهمیت نمی داد و هر چیزی جز پول در نظرش پوچ و بی اهمیت جلوه می کرد. با چرب زبانی و سخنرانی توانست هیئت حاکمۀ فاسد را که خودشان هم دست کمی از امثال وکیل و تاجر نداشتند خام کند.برنامه را طوری پیش برد که در پایان دادگاه حتی یک نفر هم شک نداشت که تاجر بی گناه است.البته این پیش فرض که دختر گناهکار است از قبل در ذهن هیئت حاکمه وجود داشت و سخنان وکیل دقیقا همان چیزی بود که دوست داشتند بشنوند.هر کدام از اعضاء با استدلالی که به نظر خودشان منطقی می آمد سعی در تبرئه تاجر داشتند.یکی از اعضاءگفت:«جناب تاجر انسان خوشنام و دست و دلبازی هستند که همیشه در کمک به فقرا و نیازمندان پیش صف بوده اند.امکان ندارد همچین انسان شریفی دست به چنین عمل زشتی بزند.»یکی دیگر از اعضاء که ریش بلند و سفیدی داشت و جای سوختگی در پیشانی اش نمایان بود از جایش برخاست و با پرخاش گفت:«از همان اول هم مشخص بود که این دختر هرزه ایی بیش نیست!تو را خدا ظاهرش را نگاه کنید.حتی موهایش را به درستی نپوشانده و پاهایش از زیر دامن کوتاهش معلوم است. حتی اگر کسی به او دست درازی کرده و یا چپ چپ نگاهش کرده همه اش تقصیر خودش است.دوستان من حتما شنیده اید که می گویند کرم از خود درخت است!»دیگر اعضاء هم هر یک با آوردن استدلالی دختر بیچاره را محکوم کردند و او را گناهکار دانستند.حالا انگشت اتهام تماما به سوی دختر دراز شده بود و همه اتفاق نظر داشتند که او گناهکار است.قاضی پایان دادگاه را اعلام کرد و دختر به علت تهمت به تاجری خوشنام و دست و دلباز که مورد احترام تمام مردم بود مجرم شناخته و به سه سال زندان محکوم شد.دختر بیچاره با سرافکندگی و شرم سرش را پایین انداخته بود و گریه می کرد.دوست نداشت چشمش توی چشم کفتارهای انسان نمایی بیفتد که دور تا دورش حلقه زده بودند و با خوشحالی به سرنوشت تلخ او می خندیدند.درک این اتفاقات برایش سخت بود.آخر او که گناهی نکرده و فقط یک قربانی بود.چرا او باید کسی باشد که سرزنش می شود؟این او بود که عفتش دریده و آبرویش پایمال شده بود.این افکار به سختی جسم و روحش را آزار می دادند.پشیمانی سراسر وجودش را فراگرفت.با خود اندیشید:«اگر سکوت می کردم حداقل آبرویم نمی رفت.» در نهایت از جایی که فکرش را نمی کرد ضربت نهایی بر جسم نیمه جانش وارد آمد و او را به کلی درهم شکست.از خانواده طرد شد و او را مایه ننگ و شرمساری خانواده خطاب کردند.خانه و کاشانه اش را و عزت و آبرویش را از او گرفتند پشت میله های زنگ زده زندان درحالی که بالهایش را شکسته و تنش را زخمی کرده بودند رهایش کردند تا آرام آرام جان بدهد.اما دختر آزادی روح را به زندان جسم و مرگ را به زندگی در بند ترجیح داد.جانش را گرفت،روحش را آزاد کرد و آسمان خانۀ جدیدش شد. پانزده سال بعد، شب بیست و چهارم از ماه سپتامبر و این بار در سال۱۹۲۴،مرگی دیگر در راه بود.این بار نوبت به گناهکار رسیده بود تا تقاص گناهانش را بدهد.باران رفته بود و برف به جایش می بارید.باد سردی وزیدن گرفته بود و کلاه وکیل را با خود برد.دختر هم رفته بود.انگار که هرگز وجود نداشته است.قیافه وکیل نزار و بی حال بود.چند سالی پیرتر شده بود و برف موهایش را سفید کرده بود.روشن بود که مرگ را پذیرفته است.مرد نقابدار با شیئی نوک تیز که درتاریکی می درخشید و خون از آن روان بود یک گام دیگر به وکیل نزدیک شد. نقابدار با چند ضربۀ محکم و پی در پی سینۀ وکیل را شکافت.وکیل در حالی که آخرین نفس های عمرش را می کشید کوشید تا نقاب مرد ناشناس را از چهره اش برگیرد.آنچه که وکیل سیمسون دید آنقدر شوکه کننده و هراسناک بود که در حالی که  چشمانش از حدقه درآمده و دهانش از تعجب بازمانده بود، درجا تمام کرد.مرد نقابدار کسی جز خودش نبود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. Rayhaneh گفت:

    سرشار از هیجان.
    موفق باشید و تندرست.

  2. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام آقای اکبری : توی این داستان متهم اصلی
    تاجر هست که فقط تجاوز کرد و داد گاه و هیئت منصفه را خرید و مجازات نشد . متهم اصلی بعدی قاضی و هیئت منصفه است و بعد وکیل
    پولکی که وظیفه اش دفاع از موکلش هست
    تحت هر شرایطی. و در داستان شما متهم درجه چهارم مجازات می شود آنهم توسط خودش بعد
    از پانزده سال ،
    سلیس و روان نوشته بودید ولی ابهام زیاد داشت
    موفق و ماندگار باشید و قلمتان پر توان

    • مسعود اکبری گفت:

      درود آقای مجد سپاسگزارم که خوندید.بله حرف شما می تونه از یک نظر درست باشه ولی اگه دقت کنید در متن گفته شده که تمام شواهد علیه تاجر بود و راه گریزی دیده نمی شد.
      یعنی اونقدر مدارک مستدل و محکم بوده که متهم نمی تونسته از مجازات فرار کنه.هر چند هیئت حاکمه و قاضی هم فاسد باشند.در اینجاست که وکیل وارد میشه و با چرب زبونی و دغل بازی ورق روبرمی گردونه و تاجر رو تبرئه میکنه.
      به نظرتون این نمی تونه وکیل رو مقصر اصلی پرونده کنه؟
      در ضمن آیا در دنیای واقعی تمام گناهکاران به سزای اعمالشون میرسن؟آیا بعضی ها به گونه ایی از زیر تیغ عدالت فرار نمی کنند؟
      در رابطه با وکیل هم که گفتین بعد از پانزده سال و توسط خودش مجازات شد،دقت کنید که این قضیه که وکیل پشت نقاب ،چهره خودش رو دید میخاد این منظور رو برسونه که اعمال و گناهان خود وکیل بود که سرانجام یقشو گرفت و اون رو به سزای عملش رسوند.نه اینکه مرد نقابدار یک شخصیت واقعی باشه،بلکه اون گناهان وکیل هست که به سراغش اومده تا تقاص جنایاتش رو ازش بگیره.چنین آدمی مطمئناً قبلا هم پرونده های این چنینی زیادی داشته و حق انسان های بسیاری رو پایمال کرده در نتیجه این عوامل، به نظر من گناهکار اصلی باید خود وکیل باشه.

  3. پرستو انصاری گفت:

    هیجان داستان و واژه‌هایی که برای توصیف استفاده‌کرده بودین خیلی خوب بود
    آدم با داستان همراه میشد و کنجکاو که مرده نقاب‌دار کیه
    یه جور حالت جالبی داشت من هر جاش رو که می‌خوندم، تصویری که ذهنم می‌ساخت شبیه کارتونای کاغذی و انیمه‌ها بود
    ولی به نظرم آخرش اگه نمی‌گفتین مرده نقاب دار کیه جالبترم میشد( نظر منه فقط)
    خسته نباشید

    • مسعود اکبری گفت:

      خوشحالم که خوشتون اومد.بله به نکته خیلی خوبی اشاره کردین.این طوری پایان داستان راز آلودتر می شد و عنصر غافلگیری بیشتر به چشم می اومد.و صد البته تلاش ذهنی خواننده برای کشف هویت نقابدار مرموز🙂.تو بازنویسی حتما بهش توجه می کنم.یاد فیلم «خاطرات یک قتل »افتادم.اگه ندیدینش پیشنهاد می کنم حتما نگاه کنین.یکی از شاهکارهای سینمای جهانه.

  4. محدثه افتخاری گفت:

    لذت بردم ، موفق باشید