تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هیچ
نویسنده: سارا کاف

باوری فرساینده تمام وجودش را آغشته کرده بود به ناامیدی و پوچی.

نشسته بود به انتظار هیچ چشمانش را میگشود و فرو می بست به جلوی آینه می رفت و می دید که خزان موهایش دارد جایش را به زمستان می دهد.

شب زنده دار بود مدام خیره میشد به نقطه ای و تنها تفکر می کرد به اعماق هیچ.

همه اش را فدای هیچ کرد.

احساس خفگی می کرد.دنیای متوحش بر معصومیت وجودش فرو آمده بود و نعره برمی آورد که تو محکومی.

مدام اشک می ریخت بی دلیل.تن ها نمی فهمند تن ها نمی فهمند دنیا ارزش زندگی ندارد. تن ها نمی فهمند هیچ باشکوه است و دنیا پست.تن ها قدر باهم بودن را نمی دانند. تن ها غرق جهلند.تن ها غرقند در زندگی و روزمرگی.تن ها غرق پوچند.غرق تعلق.غرق دنیای مهوع و پشنگیده خود که آغشته است به تباهی. تن ها غرق زمهریر اند.تن ها به تاراج می روند زیرا که هیچ را درک نمی کنند.تن ها غرق فتح قدرت شنیع دنیایند و به راستی که از زندگی چیزی جز مرگ عایدشان نمی شود.تن ها هرروز قبضه روح میشوند زیرا که آغشته اند به سالوسی و هرزه گی.

او خسته بود از تن ها.پیر شده بود مرگ به سراغش آمد و پرسید:زندگی را چه کردی؟

پاسخ داد:زندگی را زیسته ام .هیچ را زیسته ام .عینیت وجودم را یافته ام و تمام عمر به دنبال هیچ گشته ام.

مرگ پرسید:هیچ کجاست؟

پاسخ داد:هیچ در من است در تو است در کنه زمین است در ذات هر موجودیست.

مرگ گفت:مرگ چیست؟

پاسخ داد:مرگ زندگیست اما زندگی مرگ نیست.به مرگ می اندیشی زیرا که می دانی هنگامی که چشمانت را برای همیشه میبندی وارد جهانی دیگر میشوی که ابدیت است.اما اگر غرق زندگی شوی تمام قدرتت را به کار میبندی تا دوباره پلک بگشایی و جهان حضیض تن ها را بار دیگرنظاره کنی.جهان هیچیست که حضیض است زیرا که لبریز است از تن هایی که هیچ را درک نکرده و لجن مال میکنند.اما زندگی پس از مرگ هیچیست که ابدیت است و رفیع و منزه.

مرد چشمانش را بست و سفر کرد به ابدیت.

 

 

برای تو: ساعت ها خیره شدی تا بنویسی .درکت را نوشتی اما هنوز حس میکنی جاری نگشته ای.باهر کلمه خنجری اغشته به زهر وارد قلبت میکنی و بیرون میکشی.چون حس میکنی باید درد کشید تا هیچ را فهمید.باید  زجر کشید تا دانست دنیا حضیض است.

برای تو:زندگی کن اما هرگز به مردگی تن مده زیرا که اگر تن دهی میشوی همانند تن ها.

 

احساس نویسنده:مزخرفی توامان.پوچ مغزش را با هرکلمه هربار به چلیپا می کشد.همین.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رآمتین گفت:

    منتظر هیچ بودم، واااااای من عاشق واژۀ هیچ هستم، هیچ وقتی همه چیزا بشه قشنگتر زندگی میکنی، ممنونم ازت