تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان کمپ
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

داستان کمپ                                                                     در حال مطالعه بود و دلش می خواست جهان را کاوش کند . در لابلای مجلات و روزنامه ها و اینترنت دنبال گمشده ای می گشت .
در باره کمپ های موجود در دنیا جستجو می کرد . هر کدام از این کمپها به منظور خاصی بنا شده بود . کمپ پناه جویان ، انسانهایی که از جنگ و نداری و فقر یا فرار از حکومتهای جبار  توتالیتر دل به دریا و آواره گی زده بودند ، و در
جستجوی خوشبختی در این کمپها می پوسیدند
و تعداد اندکی راه به جایی می بردند تا زندگی را از نو شروع کنند . اینان هر کدام هزاران داستان در سینه دارند . داستانهایی از جنس ناکامی ، حرمان و آرزوهای بر باد رفته . از انسانهایی از
یاد رفته . صفحات دیگری را ورق زد ، کمپ آواره گان جنگ که تا آخر عمر هم می توانی درباره آن
بکاوی و و از درد و رنج انسانی بگویی و بنویسی . کلامی تمام نشدنی در دنیای انسانی
قرن بیست و یکم . کمپهای بوکا و الهول از این جمله هستند . کمپهای ترک اعتیاد که در سرتاسر دنیا رواج دارد و نظر به وسع معتاد ، امتیازات و نگهداری و مراقبت در آنها فرق دارد .
در اکثر این کمپها دارویی مصرف نمی شود و
بیمار با جان کندن و مواجهه مستقیم با درد جانسوز تاوانش را پس می دهد . دوستان و آشنایان بسیاری را در این کمپها دیده و داستانهای زیادی از ایشان ‌شنیده بود .
در ایران کمپی بر پا شده است که که افراد با نفوذ و پولدار در آن نگهداری می شود و کم از یک هتل پنج ستاره در وال استریت را ندارد . چون هر چیزی که بخواهند در آنجا امکانش میسر است .
و کمپهای بسیاری در جای جای دنیا که پر از هیجان و ماجرا جویی است و هر کسی از دو منظر نمی تواند به آن دست یابد . یکی قوای بدنی و دوم امکان مالی .
می خواست به هر کدام آنها سری بزند و از نزدیک
آنجا را ببیند . قبلا به کمپ آواره گان بوکا سر زده بود . با باروشا دختر کرد ایزدی از بیمارستانی
در سلیمانیه عراق ، با ماشینهای صلیب سرخ به کمپ بوکا وارد شده و سوله های یک شکل و بی روحی را در منطقه وسیعی از صحراهای سوزان عراق که توسط آمریکایی ها ساخته شده را
مشاهده کرده بود .
در این کمپ مبارزه برای مرگ و زندگی ادامه دارد . روزها و شبهای یکنواخت و سراسر دلهره و انواع شکنجه های روحی و جسمی . هنوز مرصده خبرنگار لبنانی الاصل CNN که به باروشا قول داده بود به کمپ بیاید و خواهر ناتنی باروشا محسوب می شد به کمپ نیامده . ولی قول داده که به زودی به آنجا می آید تا گزارشی تهیه کند و خاطرات تکان دهنده اسارت باروشا به دست داعش را دنبال کند .
از کمپ بوکا بیرون آمدند و سوار بر ماشینهای صلیب سرخ به کمپ الهول در شمال عراق سر می زنند . در آنجا وضعیت وخیم تر از حد تصور است
ولی آنها را به بهانه های پزشکی به آنجا راه نمی دهند . و عازم کمپ دیگری می شوند ، اما نه کمپ آواره گان . بلکه کمپی مربوط به ترک اعتیاد برای خواص ، در بهترین منطقه شمالی کشور ، در جایی که کوه و جنگل و دریا منظره ای چشم نواز را به ارمغان آورده . با هزار ترفند و توصیه وارد می شوند و چشم و دهانشان از تعجب باز می ماند . دیدن چنین جایی در تصورات هم نمی گنجید . منطقه ای وسیع دارای تفرجگاه های مختلف ، و دارای امکانات تفریحی دریایی ، صحرایی و و کوه و جنگل . و صد البته هتلی پنج ستاره و بیمارستانی مجهز با بهترین امکانات پزشکی در هر زمینه ای و مخصوصا ترک اعتیاد
شیشه و گل و سنبل و سایر مخدرات صنعتی ، که برای از ما بهتران ساخته شده و گاهی بیمارانی از فرزندان مسئولین روس و انگلیس و آمریکا و کشورهای اروپایی نیز به آنجا آورده می شوند .
آدم دلش لک می زند برای بیمار شدن و تحت مراقبت قرار گرفتن در این باغهای معلق . آخر
قسمتهایی به همین نام در آنجا بود که آنان را
راه ندادند ولی حدس می زدند که شهد و هور و انگبین در آنجا یافت بشود .
به آلمان رفتند و در والد سیل گارتن به کمپ عاشقان طبیعت برخوردند . در آنجا با کفشهای مخصوص و لوازم خاص باید چهل و پنج دقیقه
از درختان بالا بروی و تقلا کنی که به چادری استثنائی برسی که از درخت آویزان است و می توانی شبی را با ستاره ها و جنگل و آواز حشرات
به پایان برسانی . شبی که خاطره آن در تمام عمر لحظه ای فراموش نشود .
باید یکی دو هفته استراحت کنند تا به کمپ بعدی
در ایالت کالیفرنیا در آمریکای شمالی بروند .
خود را مهیا کرده و به آنجا می روند تا خوابیدن در لانه پرنده را بر فراز درختان بلند تجربه کنند و دنیا را از چشم پرندگان نظاره گر باشند . اینجا بام جهان و یکی از تفرجگاه های نادر جهان است . به ولز می روند تا چادر حبابی شکل گوی
مانند با تشک فوتون و گاز چوبی معلق بر دره و دریا ، شبی استثنائی را برای ماجراجویان خوشبخت به ارمغان بیاورد . از دیدن این همه
هیجان نزدیک بود قالب تهی کند .

به دارو خانه رفت و آرامش بخش قوی خواست و چند روزی استراحت کرد . نزدیک بود از سفر دست بردارد و منصرف شود . پس از استراحت و تجدید قوا به خطرناکترترین
کمپت تاریخ سر زد . چادری آویزان از یک سیم
از فراز قله ای مشرف به دره و پیمودن راه بر روی طناب پنج و دو دهم سانتی از قله ای به قله دیگر . این یکی دیگر پی چشم را را هم آب می کرد و تا چندین هفته فکرش هم نفس ها را در سینه حبس می کند .اگر قلبش تاب بیاورد کاری کرده است کارستان . انگار ترسش ریخته باشد ، برای سفر بعدی برنامه ریزی می کند . غار سون
در ویتنام که بزرگترین غار دنیا است و شرایط اقلیمی خاص خود را دارد و ابر و باد و مه هر لحظه در آن متصور است . برای دیدنش باید به ویتنام رفت و در ساحل آن در اعماق غار چادر زد
و انواع میمونها و خفاشها را در آنجا دید و البته
اگر جان سالم بدرببری کاری سترگ انجام داده ای . آخرین کمپ در صحراهای افریقا است .
باید با چادری کوچک و امکانی اندک با بزرگترین
توفان شن و بادهای موسمی و مار و عقرب دست
و پنجه نرم کنی . هرچه او را از این کار منع کردند ، گوشش بدهکار نبود ، و می خواست آخرین سنگر و آخرین کمپ را هم در نوردد .
همه چیز را فراهم کرده و می خواهد راه بیفتد .
پزشکان او را از این کار منع کرده اند ولی او
برای رفتن لحضه شماری می کند . آیا از این جنگ نابرابر جان بدر خواهد برد؟
همه چیز را فراهم کرده و دوباره و چند باره آنها را چک می کند ، از شدت هیجان چهره اش برافروخته است . گویی خود هم باور دارد که
در تاریکی قدم برمی دارد ولی اختیار در دست
سرنوشتی نا معلوم است . گویی این سفر وظیفه اوست و سرنوشت انسانها بدان وابسته است .
صبح طلوع دوباره را آغاز کرده است و او آماده حرکت می شود . دوستان برای خداحافظی آمده اند . دردی خفیف در سینه احساس می کند ولی اهمیت نمی دهد . با تک تک دوستان خداحافظی می کند و پای در رکاب می گذارد . درد تمام وجودش را فرا می گیرد و از حال می رود .
او را به بیمارستان منتقل می کنند و در آی سی یو بیمارستان به کما می رود .
مگر می شود این همه تضاد ، این همه نابرابری ،
و این همه هیجان را دید و از غم و شادی جان
به جان آفرین تسلیم نکرد .

هوشنگ مرادی سوم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زهره خالقی گفت:

    معلومه اطلاعاتتون خیلی خوبه 😊موفق باشید

  2. پرستو انصاری گفت:

    سلام آقای مرادی
    یعنی یه سفر کامل رفتم با این داستانتون، چه قدر خوب که نوشتید، جزئیات واقعا خیلی جالب بود، قلمتون خیلی روان تر و بهتر شده 😀
    منم همراه شما اومدم به همه‌ی اون کمپ‌ها…
    واقعا جالب بود…
    از یه طرف ذوق میکنی و از یه طرف این نابرابری واقعا آدم رو منزجر میکنه
    ولی خیلی خوب بود و هنرمندانه
    خسته نباشید واقعا