تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عاقبت به شر
نویسنده: ریحانه علی پور

برکه ها کمی از ده دور بودن.نزدیکای کوهپایه.سعیدو دبه ها رو برداشت و راه افتاد.

بچه ی کاری و راست و درستی بود.اینو همه می دونستند.به خاطر داغی هوا یا صبح زود می رفت سر برکه یا نزدیکای غروب.بعد از کم شدن هرم آفتاب داغ بعد از ظهر جنوب.  

اون روزم صبح زود راه افتاد.مسیر سنگلاخ بود.جا به جا پر از سنگای ریز و درشت.موقع برگشت کمی احساس خستگی کرد.براش عجیب بود.معمولا مسیرو یه نفس می رفت و بر می گشت.دبه شو گذاشت زمین.نشست رو تکه سنگی خستگی در کنه.چشم گردوند اطراف تا بلکه هم وقت بگذره.تا بیکار نباشه.دور و اطراف همه ش سنگ بود و سنگ.کمی اون طرف تر فقط چند تا کهور نورسته نشونی از سبزی و حیات بودن وگرنه تا چشم کار می کرد فقط همون سنگ ها بودن که بودن.یه فاصله ای جلوتر،بین اون همه سنگ که کمتر نشونی از حیات داشت،یه سگه رو دید.یه هو و بی هوا.همین که خواست با چشم دنبالش کنه از کجا اومده و کجا میره،دید نیست.یه هو و بی هوا.خب حتما از یه جایی می اومد.لابد همین نزدیکا.اما وقتی رفت به هیچ جایی نرفت.انگاری رفت توی زمین.یعنی کجا رفته بود!فکرش قد نداد.

بلند شد رفت نزدیک تر شاید چیزی دستگیرش بشه.رسید به همون جایی که سگه یه هو غیبش زد.حدس زد شاید افتاده تو چاله ای تا نجاتش بده.جایی بود که چند تا تکه سنگ رو کاشته بودن تو زمین.انگار از بین همه سنگایی که اونجا خوابیده بودن،فقط چهار پنج تا خبردار ایستاده بودن و منتظر.منتظر هر رهگذری.تا بهش بگن یه زمانی یه کسایی رو اینجا زیر خاک کردن.

قبرها از دور مشخص نبودن.نشون خاصی یا اسم و رسم نداشتن.

هرچی گشت دنبال اون سگ چیزی پیدا نکرد.

کم کم هوا داشت گرم می شد.باید زودتر می رفت. بلند شد.دبه رو برداشت.راه افتاد سمت ده.

ظهر بود که باباش از سر نخلستون برگشت.سعیدو ماجرای صبحو براش تعریف کرد.مو به مو و دقیق.اما بر خلاف انتظارش تو صورت بابا نه نشونی از تعجب دید نه چیزی شبیه تردید.

بعد از شنیدن حرفای سعیدو ،تبسم تلخی نشست گوشه ی لبش.بابا نزدیکای چهل سال بود.اما بیست سالی بیشتر می زد.پخته بود.عجیب نبود.برای کسی که از بچگی دستشو زده بود به زانوی خودش و یاعلی.مخصوصا که تکیه گاه امنشو از دست داده بود.یتیم شده بود.

بابا برای سعیدوگفت که:”ما بچه بودیم. هفت هشت ساله.اون زمان یه اربابی بود.تو همین ده کناری.خودشو عمله ی حکومت حساب می کرد یا بود.عمله ی حمله به ناموس مردم.عمله ی کشف حجاب.بلندی لباس و آستین زن ها رو قیچی می کرد.

برکه مانندی ساخته بود؛سرش تنگ،تهش پهن.هرکسی حرفی داشت رو حرف ارباب،مهمون اون برکه می شد. مهمون زیاد داشت.مرد و زن.اونم در هم.پیش اومده بود زنی اونجا وضع حمل کنه.کنار یه عده مرد نامحرم.البته بساط پذیراییشم جور بود.گرسنگی و تشنگی.اگرم کسی اعتراضی داشت و از تشنگی له له می زد،لخت می شد و ادرار می کرد رو سرشون.

نموند ظلمی که روا نداشت.

اون جایی که صبح دیدی گور همون اربابه.گوری بی سنگ.اون سگم اگه خواسته ذره شه و محو شه و به زمین فرو بره،شک نکن مهمون گور اون اربابه.اربابی بی ننگ.”

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه داستان جالب و عجیبی بود😀
    واقعی بود؟
    اسم داستان هم خیلی خوب و جذب کننده بود
    اون توضیحات درباره ارباب و ظلمش خیلی ترسناک و جالب بود و کاش بیشتر میشد😀
    ولی لذت بردم از داستانتون
    خسته نباشید