تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اولین بازگشت با مینی بوس مدرسه
نویسنده: ریحانه علی پور

زنگ آخر به صدا در اومد. از کلاس پریدیم بیرون.با شور و هیجان.کلاس اولی بودیم.اون روزم اولین روز حضور رسمی مون تو مدرسه و سر کلاس بود. و البته اولین روزی که می خواستیم با مینی بوس مدرسه برگردیم خونه.سوار شدیم.مشغول گپ و گفت و خنده.بچه ها یکی یکی پیاده شدن.کم کم مینی بوس خلوت شد.اما بازم فارغ از جهان تو حال و صفا بودیم.دیگه فقط سه تا از بچه ها مونده بودن.من و دو تا دختر دیگه.محله ی اونا ایستگاه آخر بود.مینی بوس وایساد تا پیاده بشن.موقع پیاده شدن دست منم کشیدن که بیا پیاده شو.با خودم گفتم: یا خدا،اینجا کجاست؟!همینقدری حواسم بود که نباید پیاده بشم و نشدم.

راننده،پیرمرد مهربونی بود.برگشت در مدرسه.گفت:از اول مسیرو میرم.هرجا خونه تون بود بگو پیاده ت کنم.لطف خدا شامل حالمون بود.هم من هم پیرمرد مهربون راننده.خونه ی ما،اولی نه،دومین ایستگاه بود.از دور که میومدیم دیدم مامانم سر کوچه منتظرم وایساده.

شب داییم رو بند کیفم آدرس خونه مونو نوشت.

اما شکرخدا دیگه بعد از اون، هیچ موقع تا ایستگاه آخر تو مینی بوس نموندم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    دلم میخواد گریه کنم از ذوق، یاد مدرسه افتادم، یاد سرویس مدرسم😀
    چقدر خوب که نوشتین ازش، دلم رفت
    ولی اگه پر پیچ و تاب تر و طولانی ترم بود دیگه خیلی بهتر میشد😀
    خسته نباشید

    • Rayhaneh گفت:

      قبول دارم کوتاه نوشتم.
      این اولین داستانمه که حالا بعد از صد و خرده ای روز تازه گذاشتمش سایت.
      ممنون از وقتی که گذاشتی.