تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اعدام
نویسنده: سارا کاف

اعدامی تنها براثر خفگی نمی میرد،اعدامی پیش ازآنکه زیرپایش را خالی کنند خود را می سپارد به دست مرگ و چشمانش را فرومی بندد.اعدامی زمانی می میرد که اولین و دومین تکه کفن را بر تنش می پوشانند و او تنها به اعماق نقطه ای می نگرد.اعدامی زمانی می میرد که زیرپایش را خالی می کنند و طناب دور گردنش محکم می پیچد و نخاعش قطع می شود و می داندکه دیگر هرگز پیش از خفگی نمی تواند دوباره پاهایش را بر روی زمین بگذارد و برای همیشه فلج شده است.اعدامی تا یک ربع بالای دار می ماند و انتظار میکشد برای پوشیدن سومین تکه کفنش و بعد اورا از بالای دار پایین می آورند و تنها رایحه کافور است که از او برجای می ماند.

در دنیای دیوانگانی که خود را عاقل می پندارند نباید زیست.باید سفر کرد باید هبوط کرد باید رفت و برای همیشه به هیچستان کوچ کرد و هرگز بازنگشت.دیوانگانی که خود را عاقل می پندارند برای عاقلان زهرند ،دردند، زخمند.آنها تنها تن اند و هرگز نخواهند فهمید که اراده و مشیت و هیچ یعنی چه.تن اگر درمیان دیوانگانی که خود را عاقل می پندارند بماند می پوسد،می گندد،دلش رستن می خواهد،دلش اعدام می خواهد و تنهادلش جدا شدن از تن ها را می خواهد.

تنی در میان تن ها تنها بود.

اما تن می خواست برود می خواست برود سراغ هیچستان و غرقه شود در هیچ تنهایی.

تن، تنهایی را دوست داشت.

تن،می دانست جدال تن ها ارمغانش تنهاییست.

تن،می دانست که تنهایی نزدیک ترین تنی است که همراه اوست.

تن،می دانست درکی فراتر از همگان نسبت به دنیا دارد.

تن می دانست که باید برود.

تن راه افتاد و رفت و رفت تا برسد به هیچ اما تن ها آمدند،گرفتنش،در بند کشیدنش و محاکمه اش کردند و حکم برایش صادر کردند.

-تن باید مجازات شود،مجازاتش تنهاییست،مجازاتش اینست که  برود بالای چوبه دار تا زمانی که مرگ او را در آغوش کشد و تا ابد و یک روز و یک ربع تنهایی به دار آویخته شود.

تن رفت بالای چوبه دار سال ها گذشت مرگ نیامد. تن دیگر بریده بود هرروز که میگذشت داد میزد :مرگ کجایی؟

بالاخره مرگ آمد.مرگ گفت :مرگ با درد میخواهی یا بدون درد؟

تن گفت:مگر مرگ  بدون درد هم وجود دارد؟

مرگ گفت:آری چشمانت را ببند تا در آغوش گیرمت.

تن چشمانش را بست و برای آخرین بار رایحه کافور را استشمام کرد و برای همیشه تن ها را تنها گذاشت و هبوط کرد به هیچستان.مرگ به او وعده دادکه دیگر هرگز به سراغش نخواهد آمد و او برای همیشه در هیچستان تنهایان تنها خواهد ماند.

گاه باید مرد،

گاه باید صدای خس خس گلو را در نطفه خفه کرد،

گاه باید تنیده شد در پیله هیچ،

گاه باید ریسمان تنهایی را محکم گره کرد در گریبان،

گاه باید اعدام شد،

و گاه باید مرگ را در آغوش گرفت.

اعدامی، اعدام شد،محکومیتش به سرانجام رسید، تا ابد یک روز و یک ربع تنها ماند.

نوشته شده در پائیز ۹۶

بازنویسی در تابستان ۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رآمتین گفت:

    چقدر این متن قدرتمنده، سرزمین هیچستان منو یاد داستان آفرینگان صادق هدایت انداخت، واقعا از اینکه گفتم شما بهترین هستی پشیمان نیستم جا داره هزار بار دیگه هم بگم این جملرو، راستی، ما یک سایت داریم برای نویسندگان اگر تمایل داشتید خوشحال میشم عضو تیممون بشی

    • سارا کاف گفت:

      سلام آقای شاهینی نژاد عزیز
      خیلی ممنونم از پیشنهادتون انشالله بعد از پایان کارگاه حتما.
      ممنون بابت توجهتون.