تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

به درک که کسی دوستم نداره!
نویسنده: مهدی کرامتی

شب جشن تولد ۴۱ سالگی ام، دوستان و آشنایانم به من اعلام کردند که دیگر برای من ارزشی قائل نیستند. طبیعی بود که باید خودم را خلاص می کردم.
فامیل های پدری و مادری ام، به علاوۀ دوستان قدیمیِ دوران دانشگاهم، همه در خانۀ من جمع شده بودند. شب بود. نزدیک ساعتِ ۹ شب. این موقع معمولا اخبار گوش می کردم و سپس، کتابی می خواندم، با این حال، امشب که از سر کار به خانه آمدم، آن ها برای غافلگیر کردن من، به خانه ام آمده بودند.
تقریباً همه شان بودند. همۀ کسانی که به نحوی به من گفته بودند که دیگر علاقه ای ندارد که با من رابطه ای داشته باشند و از من خوششان نمی آید. پیتر حتی سگش ریچارد را هم آورد بود. روی کیک، بدترین عکس من را چاپ کرده بودند. عکسی بود که با هر بار دیدنش، از خود متنفر می شدم.
همه چیز را به خوبی برنامه ریزی کرده بودند امّا من حدس می زدم که این اتفاق بیوفتد. به هرحال، دور هم نشستیم. طبیعتا مبل های من به اندازۀ کافی نبود، به همین دلیل مبل ها را جمع کردیم و همه دور تا دور، روی زمین نشستیم. شب بی تکلف و ساده ای بود. ترحّم تنها چیزی بود که در چهرۀ تک تک میهمان هایم مشخص بود.
اول که مراسم غافل گیر کردن من انجام شد و من تا بلد بودم سعی کردم غافل گیر شوم. سپس، آرتور، یک سینی پر از نوشیدنی را به سالن آورد و تقریبا همه نوشیدند. هیچ کس دوست نداشت این کار را بکند ولی از آنجایی که باید این کار را می کردند، از من دربارۀ کارم پرسیدند و من هم گفتم که راضی هستم. حتی پیتر سه بار گفت که متاسف است. درک نمی کردم چرا !
پیش از باز کردن کادوها و پس از خوردن کیک همه رفتند و بعضی شان که از باقی مهربان تر بودند گفتند که متأسف هستند؛ امّا به نظرم حتی همین حرف شان هم از آن کارهای “بایدی” بود.
ترجیح می دادم که اول کادوها را باز کنم و بعد کارم را تمام کنم. کلّا چهار کادو بود که عجیب می نمود! اولی تورات بود و دومی انجیل. سومی که جعبۀ بسیار محکمی داشت که اگر می خواستم زنده بمانم خیلی بدرد می خورد، یک کلت بود. اشک در چشم هایم حلقه زده بود، این کار من را خیلی راحت می کرد و دیگر نیازی به باز کردن جعبۀ چهارم نبود.
از جای برخواستم و مبل بزرگ را سرجایش گذاشتم و رویش لم دادم. کلت را چک کردم. پنج فشنگ و یک خفه کن همراهش بود. فشنگ ها را جا زدم و خفه کن را نصب کردم. انجیل و تورات را روی سینه ام گذاشتم. کلت را روی شقیقه ام گذاشتم.
با بوسۀ کلت بر شقیقه ام، لحظه ای ترس از مرگ را احساس کردم. ذهنم شروع به تکاپو کرده بود و سوال می پرسید. کلت هنوز روی شقیقه ام بود و لحظه ای فکری از ذهنم گذشت :« به درک که منو دوست ندارن …» و ناگهان همه جا تاریک شد.
***
دیروز یک خانه در جنوب لندن بر اثر انفجار، منهدم شد.
تعداد تلفات : یک نفر.
میزان خسارت : در گزارش بعدی اعلام خواهد شد.

 

#کمدی_سیاه

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مرضیه مرادی گفت:

    سلام از دست تو مهدی، داستاناتم مثل خودته
    ادامه بده خاله جون
    افرین

  2. میم.جیم گفت:

    – خیلی روون بود و سریع
    – خیلی شبیه اثر ترجمه ای بود که نمیدونم حسنه یا ضعفه
    – مبالغه در یک مشکل کوچک (توی این سبک شاید طبیعیه اما برا من به جوریه …)
    – چرا تورات و انجیل ؟ چه پیامی داشت بعد چرا گتاب دو دین مختلف
    – چرا براش هدیه مرگ آورده بودن ؟
    – حالات درونی اش خیلی خوب بود

    • به !
      نظر نطلبیده مراده
      مشکل کوچیکی نیست واقعا
      واسه عموم جامعه یک معضله !! کافیه کتاب اضطراب منزلت رو بخونی تا بدونی سالانه چندهزار نفر به خاطر این مسئله کشته میشن!!!!!!
      تورات و انجیل رو … چی بگم باید اصلاحش کنم
      در واقع بمبه نماد جامعه بود که
      نمیزاره … و فلان … حال ندارم بنویسم، پاییشن شصت بار توضیح دادمش جواد جون
      ممنون
      ممنون
      ممنون

  3. فاطمه طهماسبی گفت:

    داستان جالبی بود فقط اگه یکمی پیچ و تابش رو بیشتر می‌کردید بهتر هم میشد البته شما خودتون استادید 😉

  4. پرستو انصاری گفت:

    سلام
    اسم داستان خیلی جذاب بود( حتی جذاب تر از خوده داستان)
    پیچ و تاب داستان کم بود ولی خیلیم کم نبود
    توضیحات رو که برا بقیه خوندم و بیشتر فهمیدم، ممنون
    “با بوسۀ کلت بر شقیقه ام، لحظه ای ترس از مرگ را احساس کردم. ذهنم شروع به تکاپو کرده بود و سوال می پرسید. کلت هنوز روی شقیقه ام بود و لحظه ای فکری از ذهنم گذشت :« به درک که منو دوست ندارن …» و ناگهان همه جا تاریک شد” این تیکه خیلی جالب بود، هرچند یکم حس روشنفکرانه در من ایجاد میکرد ولی جالب بود
    متفاوت هم بود از بقیه‌ی نوشته‌هاتون که این یعنی ذهن خلاق و سیال
    خسته نباشید

    • سلام
      خیلی ممنونم خانم انصاری بابت این همه قوت قلبی که همیشه میدین.
      پیچ و تاب داستان رو ایشالا در بازنویسی بیشتر می کنم
      کلا اسم داستان هام به نظرم بهتر از خودشونه!
      سلامت باشین.

  5. آنیتا گفت:

    یه مدت تلگرام نیستم.

    ممنون که احوالم رو پرسیدی.
    برا خوندن داستان تو و پرستو میام.
    فقط بنویس و هوای خواننده های داستانت رو داشته باش.
    چیزی که منتشر شد مال همه است.
    (حرفهای دوستانه یه دوست خیلییی
    بزرگتر از خودت)

  6. آنیتا گفت:

    اما
    برداشت من از داستان خوبت:
    _یه بحران میانسالی

    _ مساله اختیار انسان و جبر اجتماع
    _راه نجات(مذهب_انتخاب یکی )
    _مرگ ازجنبه فردی اختیاری،تو اجتماع
    جبر
    _دوستان هم میتونی خیالی باشه،
    هم واقعی و خیرخواه فرد
    _اگه فقط یه فشنگ داشت باحال تر میشد
    (نظر من)
    _حتی اگه خودتو نکشی هم فشار
    اجتماع تو نابود میکنه.
    و

    آگاهی یه نویسنده ، بزرگترین شرط موفقیتشه. مرسی از اینکه می نویسی

  7. آنیتا گفت:

    مهدی عزیز
    دوست داشتم بدون خوندن توضیحاتت
    نظر بنویسم ولی خب دیدمشون.

    البته توضیحاتت بهم کمک کرد.
    کمدی سیاه همینه! کوتاه، تلخ، مبهم،
    اغراق، تابو. تواین سبک موفقیتت
    ۹۹ درصه!

  8. Z گفت:

    سلام خسته نباشید. سوالی که ذهن خواننده رو در گیر می کنه اینه که چرا اطرافیان و تعداد زیادی آدم دلشون بخواد اون آدم بمیره؟
    بعد یه سوال تورات و انجیل مال دو مذهب جدان. یعنی یهودیت یا مسیحیت. چطوره که یک نفر هر دوتا رو قبول داره؟
    اما نکته ی جالب اینه که وقتی کلت روی شقیقش میزاره، از کارش پشیمون می شه. و این هدیه ی چهارم اونو به کشتن میده.
    و شاید توی این داستان مرگ رو به تصویر کشیده که توسط اطرافیان به وجود میاد که میشه توی دنیای واقع از لحاظ روحی بررسی کرد. البته اگر همین منظور باشه
    اما با این حساب هم اگر در نظر بگیریم این یه وجه قضیه است. که(ضربه رو به تصویر می کشه و سعی داره اثر بدش رو بیان کنه)
    اما از سوی دیگه نگاه بکنیم اگر مصداق داستان رو ضربه ی روحی و مرگ عاطفی در نظر داشته باشیم اون ضربه کشنده ممکنه باشه اما در زندگی ومسءول زندگی هر شخص خودشه. چون شما مسءله رو خارج از اراده ی فرد مطرح کردید که در اثر ضربه ی دیگران بر خلاف تردید خودش می میره.
    این بمب گذاری شاید از اراده ی فرد در فیزیکی خارج باشه
    اما در روحی فرق می کنه. و اراده ی فرد دخیله…
    اگه حالا ناراحته و افسرده است ممکنه باعث اون ناراحتی فرد دیگری باشه اما مستقر شدن فرد در اون غم و غصه تغییر پذیره.و استدلال این حرف اینه که…
    چون خدایی هست که فراتر از حد تصور به بنده هاش لطف و رحمت عنایت می کنه و غیر ممکن ها را ممکن میکنه. و همین باعث می شه که اون ضربه با مهربونی خداوند اثرش محو بشه.
    من داستان های شما رو مطالعه کردم. وقتی شیطان گریست رو هم خوندم. خیلی مایلم که امپراطور اساطیر رو مطالعه کنم. فکر می کنم تنها بخش کمی رو مطالعه کردم. و امیدوارم که در پناه امام زمان به نوشتن با قدرت ادامه بدین و مشتاق دیدن این گونه داستان های شما به سبک امپراطور اساطیر و داستان های دیگرتون هستم. موفق باشین

    • سلام ، ممنونم
      اولا نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و نگم : یا حضرت عباس!!! چه قدر مطالب خفنی نوشتین! (این به کنار)
      دوما والا یه بخشی از مضمونی که در ذهنم بود رو در کامنت پایین برای خانومِ بیشه ایِ عزیز، توضیح دادم. دربارۀ انفجار بمب هم می خوام بگم که متاسفانه جامعه به قدری مستغرق در مفهوم اضطراب منزلت شده که اگر کسی هم یک لحظه بخواد به خودش بیاد، جامعه این اجازه رو بهش نمیده. به هرحال، این سبک مورد علاقۀ منه که از مبالغۀ مفرط دربارۀ عوارض یک معضل اجتماعی، دوست دارم اون رو به باد انتقاد بگیرم. این در تک تک داستان های این مدلیم وجود داره و علی رغم این که به نظر میاد صرفا طنز می نویسم، ولی اصلا در صدد نیستم که چرت و پرت بنویسم محض خنده.
      سوما که خیلی لطف دارین بابت بخش پایانی صحبت هاتون، خودمم دلم پر می زنه واسه نوشتن توی ژانر تاریخی، منتها یک محدودیت ها و یک اصولی داره که واقعا کار رو سخت می کنه. با این حال من تمام تلاشمو دارم که حتما تعداد بیشتری داستان در این ژانر بنویسم.

      بازم از این همه توجه تون ممنونم.
      امیدوارم حتما امپراتور اساطیر رو بخونید و نظر بدین.
      یا علی

    • آخ اصلا یادم رفت به سوالات تون پاسخ بدم!
      دربارۀ سوال اول که باید بگم من مخصوصا قصد داشتم دراین باره ننویسم. البته فقط یک نفر می خواست که اون بمیره اما باقی افراد صرفا بهش گفته بودند که دیگه نمی خوان باهاش ارتباط داشته باشن و ازش خوششون نمیاد حالا به هر دلیلی.
      دربارۀ سوال دوم هم فکر نکنم جایی گفته باشم که تورات و انجیل رو قبول داره، تو ذهنم این طور بود که آدم موقع مردن می خواد ریسک نکنه و همه ی مذاهب رو درگیر کنه! البته حرف شما درسته از جهاتی و باید اصلاح بشه در بازنویسی.

  9. رآمتین گفت:

    لذت میبرم داستانتو میخونم، کارت درسته

  10. فاطمه بهرامی گفت:

    سلام…خسته نباشید🌹
    روایت واضح بودولی منم سوال دوستان رودارم چراخونه منفجرشده؟؟!

  11. کوثرمودی گفت:

    جالب بود ولی چرا همه جا منفجر شد؟؟

  12. محدثه افتخاری گفت:

    سلام آقای کرامتی پرتلاش ، من دوست داشتم یه کم از گذشته در میان آمدن دوستان گفته میشد و همچنین معماری و کجا قرار گرفتن در و پنجره و کنی از جزییات خانه تا بهتر میشد به خصوصیات شخصی شخص اول داستان پی برد و اینکه یه اشاره های کوچیک اما مهمی که دوستاش میخواستن از شرش خلاص شن ، کلیت داستان و موضوع البته برای بنده خاص و هیجان انگیز بود

    • سلام، خانومِ افتخاریِ عزیز
      ببخشید دیگه، روزایی که انرژی و حوصلۀ بیشتری داشته باشم، سعی می کنم جزئیات بیشتری رو در اختیار بزارم، امّا خ بعضی روزها فقط می خوام ایده ای که به ذهنم اومده سریع بیارم رو کاغذ و تموم !

      • محدثه افتخاری گفت:

        چرا معذرت خواهی ، من که گفتم ، من خواننده ی خوبی هستم اما جرات انتشار نوشته های خودمو ندارم اما شما رو بسیار تحسین میکنم و آینده ی روشنی در انتظارتون هست ایشالا ، موفق باشید

        • از بزرگواری شماست؛
          لطف دارید به من.
          فقط یه چیزی، چرا جرئتش رو ندارید؟
          اگر به خاطر ترس از نظرات دیگرانه که داستان من داشت به همین ترس می تاخت!!
          (:
          هیچ ترسی نداره
          حتی اگر دوست داشته باشین، حاضرم کمک هم بکنم در حد توان.

  13. زینب بیشه ای گفت:

    علت نتیجه گیری زودهنگام این فرد برای خودکشی دوست نداشتن بقیه ست؟! یعنی چون دوستش ندارن باید خلاص بشه؟ اگه اینطوریه پس چرا آخرش که تصمیمش نهایی میشه میگه به درک که دوستم ندارن؟! اگه مهم نبود که خودش رو نمی کشت؟ و اینکه چرا انفجار؟شلیک کلت چرا همه جا رو منفجر کرد؟
    اگه اشتباه نکنم قصد داشتید مثل مغازه خودکشی طوری جلوه بدید که دیگران اون رو به خودکشی سوق میدن درست فهمیدم؟

    • سلام خانم بیشه ای عزیز !

      راستش بعضی سوالاتی که می پرسید متوجه سبک بنده است. خب ببینید کلّا من دوست دارم با مبالغه در یک چیز عجیب و غریب، مسائل اجتماعی رو به چالش بکشم. مثلا تو این جا می خوام نشون بدم که ما چه قدر به صورت افراطی درگیر اضطراب منزلت هستیم – این که دیگران چه فکری دربارۀ ما می کنند و چه نظری دربارۀ ما دارند-

      نکتۀ دومی که مطرح کردید رو اساسا به عنوان یک راهبر اساسی مطرح کردم : این که فکر کردن به مرگ می تونه باعث از بین رفتن خیلی از ناراحتی های ما بشه و می تونه انسان رو از زندان های خودساخته نجات بده.

      نکته ی سوم هم انفجار بود که چون کادوی چهارم بمب بود!

      نکتۀ چهارم هم نه ! داستان ارتباطی به مغازه ی خودکشی نداشت.

      ممنون از توجه مداومتون.