تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قدم خیر
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

بمباران شهرها غافلگیر کننده، ناگهانی و هراسناک بود. اهل تهرانم. با صادق که بچه جنوب بود، یک ماه قبل از جنگ، زندگی مشترکمان را در اهواز شروع کرده بودیم. بعد ما هم مثل بقیه مردم جنگ زده برای فرار از بمباران شهر را ترک و به شهرستان رفتیم. اتاقی کرایه کردیم. در کوچه ای بن بست در محله ای سنتی و در خانه قدیمی دو اتاقه. صاحبخانه پیرزنی تنها بود که در اتاق سمت دیگر خانه زندگی می کرد. صادق حسابدار بیمارستان بود. صبح ها برای کارش به اهواز می رفت و شبها خسته بر می گشت. تنها و غریب شده بودم. تنها دلخوشیم گوش سپردن به صدای بلبلی بود که در قفسی به دیوار آجری کهنه آویزان شده بود. گاهی وقت ها برای سرگرمی نقاشی می کشیدم و یا پای درددل پیرزن می نشستم:
_هفت هشت سالم بیشتر نبود که عبدالله به خواستگاری ام اومد. پدرم که دستش تنگ بود و نمی تونست خرج عائله زیادمون رو بده ناخواسته به این وصلت تن داد. جواد دو سالش بود که باباش مرد. خدا بیامرز شکمش آب آورد. با هر بدبختی با قالیبافی و رختشویی برای مردم بزرگش کردم. وقتی از سرنوشت جواد از او پرسیدم چشمانش را به نقطه ای خیره کرد و گفت:
_ زمان رضا شاه وقتی پل شهر رو می ساختند، جواد عزیز ناز هجده ساله ام زیر آوار موند!!
ته چشمانش دیگر اشکی برای ریختن نداشت. انگار بتنی سفت شده بود که جای پای رگه هایی از ترک در آن دیده می شد. آن هم فقط در یک چشمش. از فراق پسر و کثرت اشک از سالها پیش یک چشم دیگرش نمی دید. بقول خودش چشم سالمش هم آب آورده بود. آب مروارید… در جواب به اصرارم برای عمل کردن می گفت:
_ نه ننه. دیگه از من گذشت، مگه چند سال دیگه زنده م؟
گهگاهی صبح ها و یا عصر ها به بیرون می رفت. برایم تعریف کرد که مداحی را یاد گرفته. بعد از جواد و برای گذران زندگی. بعد که مداح شده بود به مراسم عزا و عروسی ها می رفت. در ماههای محرم و صفر روضه میخواند و مداحی میکرد. هنرش برایم جالب بود. اینکه کسی بتواند با تغییر لحن و کلامش و حرکات صورتش جمعی را بخنداند یا بگریاند. حالا دیگر حسابی با هم اخت شده بودیم. وقتی مرا در حال نقاشی می دید با زبان شوخی تشر میرفت که:
_ چرا وقتتو هدر میدی ننه؟ با اینکارها که نون و آب در نمیاد. اگه من جای شوهرت بودم نمیذاشتم سوی چشماتو کم کنی. با رنگ و روغن بازی که زندگیت رنگی نمیشه! دست رو کاری بذار که همیشه خریدار داشته باشه. همین منو ببین که مثل مرغ عزا و عروسی ام! تازه مراسم ختم و مصیبت خونی هم که برامون بیشتر میصرفه. صاحب عزاها برا شاد شدن روح مرده شون هر نرخی را که ما میگیم بدون چون و چرا بهمون میدن.
شبها ناله اش را می شنیدم که با سوز و دل فایز دشتستانی میخواند. بعد صدایش به هق هق گریه تبدیل می شد و در انتها کم کم خاموش میشد. فقط در آن حالت انگار چهره واقعی خودش می شد. صدایی گیرا داشت. دوستش داشتم. یک جورهایی مثل هم بودیم. شبها وقتی صادق می آمد اتفاقات محدود روز را برایش تعریف میکردم. او هم از حملات و بمباران شیمیایی و شمار زیاد شهیدان و زخمی شدگان حمله ها آمار می داد. محله مان قدیمی بود. بیشتر جوانانش داوطلبانه به جبهه ها اعزام می شدند. چند ماهی بود که کار پیرزن بالا گرفته بود. دیگر هر روز صبح و عصر بیرون می زد. آن هم فقط برای عزا و ختم!! شادیها بی رنگ شد بعد رنگ جدیدی به خود گرفت: رنگ شهادت. اوحتی شب ها اضافه کاری می کرد و برای جبران نقص دیدش با ماشین کرایه سر قرارهایش می رفت. من هم شدم منشی بی مواجب او. می توانستم نباشم اما مگر من چه کار دیگری در آن شهر غربت داشتم؟ در طول روز باید به ترتیب مدیریت مراسم خاکپاری، سه روزه، هفته و یا چهلم شهدا جنگ را به انجام می رسانید. موسم سالگرد شهدای انقلاب هم از راه رسید. می بایست افتخار می داد و ترتیب مراسم ها را می داد. دیگر خبری از فایز خوانی شبانه اش نبود. و به جای آن هر شب چراغ اتاقش تا دیروقت روشن بود. برای شمارش موجودی روزانه اش. صبح های شنبه را در خانه می ماند. عقیده داشت:
_شگون نداره اول هفته رو با مصیبت شروع کنم.
تازگی ها، زینب پیر دختر همسایه که کوره سوادی داشت، در ازای مزدی ناچیز که از اون میگرفت شنبه ها را تا ظهر با او می گذراند برای کمک کردن در نظافت و کارهای شخصی اش. یک ساعتی هم از روی کتابها، نوحه های جدید را بلند بلند می خواند و پیرزن از بر میکرد. نزدیک ظهر در حالی که دفترچه بانکی اش را زیر عبایش پنهان می کرد راهی بانک سر کوچه میشد برای واریز پولها به حسابش….
میخواست به مکه برود:
_نمردم و آخر عمری خدا منو هم به خونش طلبید. میرم و استخوانی تازه میکنم. برا جواد جوانمرگم و عبدالله بیامرزی هم زیارت به جا میارم.
یکسالی گذشت. برای تمدید قراداد و کرایه اتاق مسئله را با پیرزن مطرح کردم. تا دوباره با هم توافق کنیم. در جوابم حرفهایی را به قول خودش اعتراف کرد که بارها میخواسته با گفتن آنها از من حلالیت بطلبد:
_کرایه که قابلی نداره دخترم، تا هر وقت که بخواین میتونین مجانی تو خونه م بنشینید. از وقتی اومدین چراغ خونمو روشن کردین. انقده پا قدمت خیر بود که زندگی من از این رو به اون رو شده. مگه شانس چند مرتبه در خونه کسی رو میزنه؟ مستاجرای قبلی نفساشون خشک بود. انگار پولشون برکت نداشت. نه مرگی، نه میری! میدیدی دیر به دیر یه آدم که عمر بابامو داشت به رحمت خدا می رفت. انقده زمین گیر و سربار بودن که همه از رفتنشون خوشحال هم میشدن. برا گرم کردن عزاشون باید حلق خودمو میگرفتم تا بلکه اشکی زورکی ازشون در بیاد. ولی خدا الهی منو ببخشه وقتی برا جوونای نازنین میخونم بدون اینکه حتی صدامو بشنفن انقده تو سراشون میزنند که از حال میرن. یادمه همین چند روز پیش اسم یکیشون رو اشتباه می گفتم و هی با آه و ناله می گفتم: آغاسی چی شد؟ اونا هم با با جیغ و کل زدن میگفتن: شهید شد. تا اینکه خدا خیرش بده زن همسایه زد تو پهلوم و گفت که بگم آدامسی چی شد؟ من بی تقصیر بودم آخه قبلا سقزی بودن. اسم جدیدشون تو زبونم نمی چرخه. ننه خسته ات نکنم، میخوام بگم بدت نیاد ها ولی همه جا اسمت رو قدم خیر گذاشته ام اما اونا فکر میکنن اسم حقیقیت اینه… خیلی زود اسم مستعارم توی محله پیچید. بعد به گوش صادق و خانواده اش رسید. او برای اینکه آبها از آسیاب بیوفتد، من را پیش خانواده ام به تهران برگرداند. می گفت:
_ اینجوری نمیشه یه زن جوون، تنها تو شهر غربت باشه. برات حرف در میارن. گیرم که بهترینش قدم خیر باشه. تازه برا منم هر روز رفت و امد از شهری به شهری سخت شده….
حالا سال های زیادی از آن زمان میگذرد. دلم خیلی وقتها هوای آن محله و آن خانه و خاطرات کوتاه زندگی با صادق را می کند. میدانم پیرزن دیگر زنده نیست تا به او بگویم سالهاست که با نامی که بر رویم گذاشته، زندگی میکنم. تا بگویم که همان سال صادق در راه برگشت از تهران تصادف کرد و جابه جا مرد. حالا فقط من مانده ام و پشت سرم یک دنیا خاطرات رنگ و رو رفته جوانی…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    عالی و تکان دهنده بود. یک روایت آرام در دل ناآرامی ها. پیرزنی که با تناقض ها شاد بود، از مرگ برکت می جست و عاقبت اشک چشمانش یخ زده بودند. نقد ساختاری قابل عرضی ندارم. درود بر شما داستان نویس خوش قلم 🙂

    • ناهید یوسف زاده گفت:

      تشکر جناب محمودابادی که وقت گذاشتین وخوندین و مهمتر که نظرتون رو دادین .باعث خوشحالیه که نوشتارم رو پسندیدین🌷👆🌷

  2. زهره خالقی گفت:

    کاش صادق نمی مرد 🙁

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی زیبا با جملات کوتاه بیان کردید موفق باشید.
    لطفا نظرات ارزشمندتون رو برای داستانهای منم بنویسید

  4. فریده فرد گفت:

    پرازاحساس ، روان و گیرا بود آفرین 👏👌🌺

  5. ناهید یوسف‌زاده گفت:

    با سلام دوستان .داستان جدیدمه .منتطر نظراتتون میمانم .تشکر🌷👆🌷