تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هیچستان
نویسنده: سارا کاف

کوله اش برداشت بار دیگرخانه اش را نگریست مثل همیشه تاریک ،سرد و خفه بود پرده ها و دیوارهای سیاه را از نظر گذراند در را بست و قفل کرد سپس راهی شد از شهر گذرکرد از ناامیدی گذر کرد از درد گذر کرد تا رسید به ایستگاه بازرسی صف طولانی آدمهارا نگاه کرد همه کوله یکسان بر دوش انداخته بودند و سرهایشان پایین بود سرش را انداخت پایین و ایستاد پشت آخرین نفر یک سال گذشت هنوز در صف بود دو سال گذشت تا رسید به اول صف نگهبان سرتاپایش را از نظر گذراند و کوله اش را از او گرفت.پرسید:

-در کوله ات چه داری؟ چرا انقدر سنگین است؟

زیپ کوله را باز کرد و شروع کرد به بازرسی کردن:

-حسادت،نا امیدی،کینه توزی، سنگدلی، بی رحمی، دشمنی ،دروغگویی، دورویی، تیره رایی و بخل. نمی شود زیادی سنگین است باید سبکش کنی اجازه خروج نداری.

-باشد سبکش میکنم.

حسادت و کینه توزی و دروغگویی و دورویی را گذاشت در کوله اش.

پرسید:

-سبک شد؟

-بله اما باقی را چه میکنی اجازه نداری در مسیر رهاکنی .

-فکرش را کرده ام ،آهای مردم بیایید بردارید ببرید ناامیدی دارم سنگدلی دارم بی رحمی دارم دشمنی دارم  تیره رایی دارم بخل دارم بیایید.

آدم ها از صف بیرون آمدند و حمله ور شدند سمت اسباب مرد.بینشان دعوا افتاد مرد لبخندی زد و پرسید:

-می توانم بروم؟

-بله دیگر مشکلی نیست.

مرد رفت و رفت تا رسید به شهری که روشنی آسمان آن چشم هایش را می آزرد.

جلوتر رفت مردم درصف ایستاده بودند و هریک لبخندی بر لب داشتند و کوله ای بر روی دوش خود انداخته بودند کوله ها یکسان نبود گویی هیچکدامشان قبلا باهم نبوده اند اما همه باهم درحال صحبت کردن بودند.ده دقیقه گذشت رسید به اول صف نگهبان اورا بازرسی کرد و پرسید:

-در کوله ات چه داری؟

مرد کوله اش را داد دست نگهبان.نگهبان زیپ کوله را بازکرد و محتویاتش را دید.

-اینها چیست؟حسادت و کینه توزی و دروغگویی و دورویی چقدر سنگین،نمی شود اجازه ورود نداری کوله بارت بسیار سنگین است.نمی شود وارد شوی.

مرد فکری به سرش زد.

-اهای مردم بیایید بردارید بروید.

کسی نیامد جلو همه تنها مشغول نگاه کردن به مرد و کوله بارش بودند.

مرد از نگهبان پرسید:

-خب چه کنم ؟کوله بارم را کجا بگذارم ؟

نگهبان دستش را به سمت چپ گرفت :

-برو به این سمت نرسیده به درخت کاج چاهی است که بسیار تاریک و تهی است اندوخته ات را بینداز داخل آن بعد برو جلوتر کنار درخت بلوط چاهی است که بسیار روشن است ازآنجا آب بنوش و برگرد.

مرد اطاعت کرد و به سمت چاه رفت.

چاه را پیدا کرد سیاه بود،پر بود از تهی و شروع کرد به انداختن اسبابش در چاه.

حسادت و کینه توزی و دروغگویی و دورویی،هر یک را که می انداخت گویی وزنه ای ده تنی از روی قلبش برمی داشت.

دیگر چیزی در کوله اش نبود نگاهی به قلبش کرد دیگر سیاه نبود اما خاکستری چرا.

رفت تا رسید به درخت بلوط چاه را پیدا کرد چاه نورانی بود و پرآب سطل کنار چاه را برداشت و انداخت داخل چاه سطل را بالا کشید و آب را نوشید حس کرد چیزی درونش درحال تکان خوردن است ،سرتاپایش را از نظر گذراند. تا رسید به سمت چپ قفسه سینه اش قلبش آبی شده بود و می تپید.به سمت شهر روانه شد باز داخل صف ایستاد و بعد از چند دقیقه رسید به اول صف نگهبان پرسید:

-نگهبان پرسید در کوله ات چه داری؟

– هیچ.

-هیچ…چیزگرانبهاییست می توانی وارد شوی .به هیچستان خوش آمدی.

مرد وارد شهر شد و متعجب شد .نورانی بودن این شهر ،بخاطر مردمانش بود هیچستان جایی است که در آن هیچگونه صفت بد وجود ندارد و آکنده است از شادی و صلح و صفا و عشق و آرامش.درهیچستان هرگاه مردم به یکدیگر کمک می کنند نوری از قلبشان صعود میکند به آسمان شهر و آسمان آبی تر و پرنور میشود.

مرد بالاخره به مقصدش رسیده بود و حال می توانست غرقه شود در هیچ.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. علی بدیع‌زاده گفت:

    این فلسفی‌ترین و بهترین داستانی بود که توی کل این دوره خوندم.
    انشاءالله که همیشه همینطور در اوج باشید.

  2. رامتین گفت:

    باید بدیم مسئولین بخونن این مدل داستانهارو تا کمتر حرص بزنن به قول آقای کرمانی. نکته بعدی واژۀ (هیچ) خودش یک داستانه و خوشحالم استفاده کردی ازش. و قدر خودتو بدون واقعا چون خوب می‌نویسی. یجوری زندگی کن که وقتی سنت رفت بالا مجبور نشی نوشته‌هاتو آتیش بزنی یا از دید دیگران حذف کنی.

    • سارا کاف گفت:

      سلام
      راستش برای یک انسان کمالگرا یه جورایی سخته که نوشته های خام و ناپخته شو بذاره جلوش و هی بهش نگاه کنه و واقعا گاهی وقت ها میرسم به اینکه بهتره نوشته هام بسوزن ولی هرگز واقعا هرگز حاضر نخواهم شد که بخشی از نوشته مو حذف کنم صرفا به دلیل حرف بی منطق و بی اساس دیگران. باتشکر از توجهتون و نکاتی که ذکر کردین حتما قدر خودم رو میدونم و ممنون.

  3. آنیتا گفت:

    سارا جان
    داستان رو نگه دار
    روش کار کن.
    سالها بعد که درکت
    عمیقتر بشه
    از این که تو این سن ، وسعت قلبت
    اینقدر بزرگ بوده
    لذت میبری.
    دختری که مینویسه و عمیق هم
    مینویسه، باید قوی باشه.

  4. آنیتا گفت:

    سارا جان
    چه جهش فوق العاده ای!

    فضاسازی داستان حرف نداره.
    داستانت رو باید چند بار خوند.
    تو انتخاب هر جمله اش دقت کردی
    هیچ “مفهومی سخت و عمیق داره.
    از نمادها درست استفاده کردی :
    کوله ، سفر آرمان شهری، چاه تهی
    چاه روشن…
    یه سفر خیالی که برا هر انسانی لازمه
    تا قلبش رو از تاریکی خالی کنه
    و
    ازهیچ پر کنه.. مفهوم فلسفی هیچ رو درک کردی.
    استعاره ها عالی،
    و درنهایت نجات قلب یه انسان از تاریکی
    و ورود به خود آگاهی و خوشبختی‌.

    خیلییی لذت بردم.

    دختر عمیقی هستی.

  5. زینب بیشه ای گفت:

    ایدتون کاملا جالب و روشنه روی فضاسازی و توصیفاتش بیشتر کارکنید قطعا جذاب تر میشه. البته اطاله کلام هم نداشت که خیلی خوبه

  6. هوشنگ مرادی گفت:

    خیلی خوب بود بانو ،کاش می شد جمهوری اسلامی و ملاها را به این شهر برد ،،،،،،، موفق باشید