تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کشور کهنسال یا کهنسالان کشور دار
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

کشور کهن سال یا کهن سالان کشور دار

در کشوری در دور دستها که از دنیا جدا مانده بود ، کم کم همه چیز رنگ دیگر می گرفت .
جوانانش که می خواستند دنیا را عوض کنند ،
کم کم گرد پیری بر آنها می نشست .
فقط آنهم نبود ، به الطبع مردمان ، طبیعت هم داشت پیر می شد . درختان سالخورده می شدند ، آنهم نه به طور طبیعی. آنچنان می شد
که تنه آنها ترک می خورد و هر چه استمداد می طلبیدند ، نه انسانها و نه حیوانات جنگل توجهی نمی کردند . چوب درختان خیلی زود خشک می شد و می پوسید ، با یک تابش خشمگین خورشید که ناراحت هم بود ، آتش می گرفت ‌.
بسیاری از حیوانات و پرندگان و گونه های زیادی
از حشرات از بین می رفتند .
طبیعت خشمگین هر روز اعتراض خود را با پدید
آوردن سیل و به آتش کشیدن جنگل و زلزله های پی در پی و مصائب دیگر نشان می داد .
در کشور سالخورده سالیان درازی بود که همه چیز ازدست رفته بود . گردانندگان کشور
که سالیان هزار خود را نیز گذرانده بودند ، بر
افکار پوسیده و متحجر خود اصرار می ورزیدند .
آنها با لشکری از سپاهیان آدمیخوار و به خدمت
گرفتن حیوانات وحشی که از دریدن لذت می بردند ، حرفشان را به کرسی می نشاندند .
هر صدای مخالفی را در گلو خفه می کردند .
خود را منجیان عالم بشریت می دانستند و
بر عقیده خود استوار بودند .
بعضی از آنها ادعا می کردند که با ماوراء الطبیعه
در ارتباط هستند . جوی و بوی مولیان را شیر و
شهد و انگبین و عسل جاری می ساختند و ستاره های هالیوود را هور می پنداشتند که در دیار باقی خدمات می دهند .
در کشور سالخورده قانون حرف اول را می زد .
قانون رفتن ، آمدن ، چگونه لباس پوشیدن ، خوردن ، خوابیدن ، حتی نفس کشیدن ، حرفشان هم حسابی بود .
بر طبق قانون و به قول قاضی شارع ، تو باید بدانی ایلخان چه می گوید . ( سکانسی از سریال
شیخ حسن جوری ) خلاصه اگر بر طبق قانون عمل می کردی جایت کل بالا بود ، و گر نه کل پایین ، آنهم دم درب ، که هر وقت خواستند دم دست باشی و با یک تک پا شوتت کنن .
در حکومت پیران سالخورده یک پیر عجیب هم وجود داشت . مردی برای تمام فصول ، رستم و اسفندیار با هم ، مردی که همه چیز می دانست . یه جوری یک خال به فرمان، او با تمام عوالم بشری و غیر بشری ارتباط داشت ، با هر دو دنیا نیز در ارتباط بود .
البته وی شاگردانی نیز داشت که حرفهای عجیب می زدند و کارهای خارقالعاده ای انجام می دادند . او نه تنها برای فرزندان کشورش دل می سوزاند و بی تاب بود ، بلکه بچه های سومالی هم اشکش را در می آورد . خلاصه که هر چه از توانایی های این ابر انسان بگوئیم کم گفته ایم .
کهن سالان کشور دار به یک جا هم بسنده نکردند ، و چون آنها هم نمی خواستند پا به راه بگذارند ، لاجرم در حساب کتابشان علی رقم میل باطنی مداخله کردند و هر چه قدر بیشتر مایه گذاشتند ، به راه راست هدایت نشدند . در این میان یا ابر می غرید و ناله می کرد یا خورشید سوزان چنان می تابید که هر جانداری کف بر لب می آورد . دیگر در جنگل هم کسی دنبال کار یا شکار شرافتمندانه نبود . همه حیوانات جاسوسی
یکدیگر را می کردند و برای هم می زدند و تدارک جنگهای گروهی را می دیدند . جنگ در می گرفت
و از کشته ، پشته می ساخت . لاشه ها آنقدر روی زمین می ماندند تا می گندید و همه جا را بوی تعفن مشمئز کننده ای پر می کرد ، کرکسها و لاشخوران هم خود در تدارک جنگ بودند و
فرصت پاکسازی که از پدرانشان به ارث برده بودند را هم نداشتند . جنگل پیر ناله می کرد و
با التماس می گفت ، دست از جنگ بردارید ،
راز بقا را محترم بشمارید . همه چیز در حال نابودی است . عقاب از فراز کوه بلند ناله اش را شنید و فرود آمد . نزدیکش نشست و به جنگل پیر که دیگر نایی نداشت گفت ؛ خودت را خسته نکن من و اجدادم با پرهای بلندی که داشتیم ، تمام کوه ها جنگلها و دریاها و سرزمین های گوناگون را گشته ایم . حتی با انسانها نیز زندگی کرده ایم . از ابتدای پیدایش زمین همه موجودات
از پرنده و چرنده تا انسان و حیوان در حال جنگ بودند . آنها هم که قدرت جنگیدن نداشتند پاهای قوی داشتند که فرار کنند و همیشه این کار ادامه داشته . جانورانی که متفکر تر بودند خود را استتار می کردند ، یا مثل تنبل آنقدر تنبل بودند که از روی درختان پایین نمی آمدند ، و حتی در حال خورده شدن هم تکان نمی خوردند . اکنون انسانها حرفهای من درآوردی بسیاری از خودشان بروز داده اند که قیافه حق بجانب بگیرند . حقوق بشر ،
حقوق زنان ، حقوق کودک و نوجوان ، حق حرف زدن ، حق زندگی آزاد و حرفهایی از این قبیل .
آنوقت خودشان به آواز بلند می خواندند ،
ماهرانه در جنگ است ،،،،،،،، ناخدای استبداد ،،،
با خدای آزادی، ،،
اکنون هم دانشمندان جهان ، بر روی dna موجودات و بخصوص کهنسالان کشور دار و
البته ابر انسان فوق الذکر تحقیق گسترده ای را راه انداخته اند

تا اگر بشود این قدرت و نیرو و این حس مسئولیت پذیری ایشان را به نسلهای آینده منتقل کنند تا جهان را از خطر جنگ و نابودی و
انفجار هسته ای هسته زمین در اعماق نجات دهند .
تمام دانشمندان ، فیزیکدانها و همه مردم از جمله اعضای صد داستان ، بی صبرانه منتظرند تا آفتاب طلوع کند و خورشیدی از شرق کل هستی را در نوردد و تاثیر بگذارد .
مجلس اعیان پیران سالخورده فقط یک نگرانی بسیار کوچک دارند . نگرانی شان این است که بعضی ها از راههای هوایی خارج میشوند و هوایی می شوند . اونوقت اتفاق می افتد که
با ستاره گان هالیوود که زودتر از موعد آماده خدمات شده اند شو اجرا می کنند و در فضای مجازی مزاحم موی دماغ می گذارند .
همین امر باعث تکدر پدران سالخورده در مجالس کهنسال گشته ، و آنها هم قرار است دستور بدهند
که دیگر از راه هوایی کسی خارج نرود ، و کاروانی مخصوص تدارک ببینند با بانگ جرس و از راه ابریشم اشتران یک کوهان و دو کوهان راه
بپیمایند و لعل بدخشان را هم به دیار فرنگ به ارمغان ببرند . پدران داستانهای بیشماری از سالخوردگان خردسال
تاریخ بشریت می گفتند که به افسانه می ماند
و یاد آور شعری بود از معینی کرمانشاهی ،
بدین مظمون . حیف ، میدانم که دیگر ،،،، سر برنمی داری از این خواب گران سر،،،،
تا ببینی خوردسال سالخورد خویش را ،،،،، که این زمان چندان شجاعت یافته است ، تا بگوید ،،،،
راست می گفتی پدر،،،،،

هوشنگ مرادی دوم شهریور ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فریده فرد گفت:

    تشبیهاتتون خیلی جذاب بود و البته از طنز نیش دارش خیلی خوشم اومد
    نام سریال هم‌، سربداران بود
    موفق باشید 😊👌👏🌺

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سپاس بانو . اسمش را شک داشتم و یادم رفت که سرچ کنم ، ممنونم که خوندین و گوشزد کردین ، قاضی شارع ؛ یک کلمه به من بیاموز شیخ حسن جوری : رب ، قاضی شارع : محمد هندو ایرانی است ، شیخ: نیاموختی ، قاضی شارع : نیاموختم ، نمی آموزم ، نخواهم آموخت ، سر تا سر تاریخ به خونهای به ناحق ریخته شده آغشته است ،
      و این کار ادامه دارد ،
      سپاس بانوی گرامی و همراه عزیز

  2. میم.جیم گفت:

    خسته کننده بود

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سپاس که خوندین و نظر دادین ،
      خیلی وقته که همه مون خسته شدیم ولی
      کار بیشتری آزمون بر نمیاد
      سپاس

  3. پرستو انصاری گفت:

    آقای مرادی خیلی جالب بود😀
    حالت داستانی که داشت خیلی بیشتر و بهتر و جذاب تر بود، توصیفات خیلی خوب، طنز ملیحی هم داشت، چند لایه بود و آدم رو به فکر میبرد
    ترکیب واژه‌های جالبی داشت
    هوشمندانه بود
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی مجد گفت:

      سپاس گرامی از دوستان خوب و عزیزی چون شما یاد می گیریم و به همدیگر کمک می کنیم کنار یکدیگر بمانیم .
      عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده ،،،،،
      سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کنم ،،،،
      سپاس