تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بادکنک
نویسنده: زهره خالقی

آن روز بعد از ظهر از خانه زدم بیرون که خرت و پرت هایی برای تولد بگیرم.پسرم از همان کودکی عاشق تولد بود و حالاهم که نوجوان شده بود توقعش بالا رفته بود.همین دور و برها،نزدیک خانه مان،چند مغازه بودکه وسایل تولد میفروخت.صبح باران باریده بود وهواسرد و مرطوب بود؛هرچند شکایتی نداشتم بالاخره دی ماه بود و زمستان باید هم سرد میبود.کلاهم را تا روی چشمهایم پایین کشیدم و دستانم را در جیب هایم چپاندم.گربه ای را دیدم که زیر ماشینی کز کرده بود با خودم فکر کردم این طفلکی ها چطور دوام میاورند و یخ نمیزنند؟!

کوچه مان دراز بود و هنوز به سر کوچه نرسیده بودم که بوی ذرت مکزیکی در فضا پیچیده بود دلم غش کرد،با خودم گفتم موقع برگشتن یکی میخرم تا خانه میخورم و گرم میشوم.با وجود هوای نمناک بازار شلوغ بود و هر کس با بخاری جلوی دهانش این طرف آن طرف میرفت؛میوه فروشها پرتقال ها و انار هایشان را برق میانداختند و لبو فروش با صدای دورگه مردم را فرا میخواند،بچه ای جلوی اسباب بازی فروشی پایش را به زمین میکوبید و زنی که حتما مادرش بودبه او وعده میداد اگر آرام باشد برایش انار میخرد،یک زوج با انگشت طلاهای پشت ویترین را بهم نشان میدادند و من هیچ متوجه نشدم کی به دم مغازه ی لوازم تولد رسیدم؛واردش که شدم نسیم گرمی به صورتم خورد که یادم آورد چقدر صورتم یخ کرده،چند لحظه جلوی بخاری ایستادم حس میکردم خون در صورت و دستانم به جریان افتاده است؛به ریسه ها و کلاه های آویزان نگاه کردم و بعد به شمع های جورواجور و رنگی،پسرم گفته بود وسایل بچگانه نخرم اما اگر به خودم بود کلاه های پاتریک میخریدم و شمع های گل گلی و ریسه های زرزری،خب نوجوان به غرورش بر میخورد کلاه پاتریک سرش بگذارد.فروشنده افکارم را قیچی کرد:

_سلام در خدمت باشیم

به خودم آمدم و گفتم:

_سلام،شمع ساده میخواستم 

چند بسته شمع ساده را آورد و من یک بسته شمع سفید رنگ را انتخاب کردم

_چند تا داخلش داره؟

_۱۴ تا

دقیقا همان تعدادکه میخواستم،چند مدل ریسه خریدم و خواستم حساب کنم که چشمم به بادکنک های هلیوم افتاد 

_ببخشید اون بادکنکا چنده؟

_قابلتونو نداره

_خواهش میکنم

_دونه ای ۱۵ تومن

_پس یک شماره ۱۴ بدید 

خانه را با این وسایل تزیین شده تصور کردم، از مغازه که بیرون آمدم یک عدد یک و یک عدد چهار کمی بالاتر از سرم شناور بود و هر کس از کنارم میگذشت نگاهی به من و بادکنک ها  می انداخت؛بچه ای در بغل پدرش دستش را دراز کرد که بادکنک را بگیرد ولی پدرش مانعش شد و صدای غر زدن هایش تا چند مغازه آن طرف تر میامد.

انگار وقتی من در مغازه بودم مردم بازار دو برار شدند و تقریبا هر قدمی که برمیداشتم باید می ایستادم تا کسی رد شود،بادکنک ها هم از طرفی حرکتم را کند میکردند،هم باید مراقب چنگ بچه هایی بودم که پدر و مادرشان به خاطر شلوغی بازار بغلشان کرده بودند و هم مواظب شاخه های خشک درختانه کنار پیاده رو. از آن بدتر دستانم یخ زده بود و بی حس شده بود و نخ بادکنک ها را حس نمیکردم اگر آرام آرام بالا میرفتند اصلا نمیفهمیدم. هنوز به سر کوچه نرسیده دوباره بوی ذرت مکزیکی دیوانه ام کرد،دلم میخواست بخرم اما بادکنک ها بدجوری دستو بالم را بسته بود و تازه هوا تاریک هم شده بود و باید زود به خانه برمیگشتم تا جشن را شروع کنیم. سرکوچه که رسیدم آن بوی دلپذیر اجازه نمیداد یک قدم دیگر بردارم.منتظر ماندم تا چند مشتری که جلوی دکه اش جمع بودند بروند،فرصت خوبی بود که بادکنک ها را در دستانم جا به جا کنم،دستانم به همان حالت مشت خشک شده بود تا دستم را باز کردم بادکنک ها شروع کردند به بالا رفتن همان لحظه بچه ای سیلی ای به بادکنک زد و باعث شد از من دور شود تا آمدم نخش را بگیرم از دستم در رفت و شلوغی بازار نگذاشت به آن برسم.مادر بچه کمی دیر متوجه شد بعد از چند قدم برگشت و گفت:

_وای ببخشید،بادکنک شما بود؟

بالا رفتن بادکنک شماره یک را نگاه میکردم که دوباره گفت:

_شرمنده خانم،واقعا نمیدونم چیکار کنم.

بچه جیغ میزد و به سر و صورت مادرش سیلی میزد مادرش گفت:

_ساکت باش تا برات انار بخرم

من مات و مبهوت که چه کنم و چه نکنم گفتم:

_اشکالی نداره،بچس دیگه

و لبخند مصنوعی ای تحویلش دادم.

چاره ای نبود باید برمیگشتم و یک بادکنک دیگر میخریدم زود برگشتم که بروم مادر بچه گفت:

_خانم واقعا ببخشید

نیم نگاهی به او کردم گفتم:

_عیبی نداره بخشیدم

و سریع از میان جمعیت راهم را باز کردم حالا دیگر تند از میان مردم راهم را باز میکردم،از کنار لبو فروش که میگذشتم یک زوج بادکنک مرا در هوا بهم نشان میدادند برگشتم و دیدم یک نقطه ی نقره ای در آسمان شب بود.به راهم ادامه دادم این بار انگار مسیر طولانی تر شده بود؛وقتی وارد مغازه شدم فروشنده تا مرا دید متوجه شد،بدون مقدمه گفتم:

_یکیش رفت هوا،اگر میشه یه شماره یک دیگه بدید

فروشنده نگاهی به دسته ی بادکنک های گوشه ی مغازه کرد و گفت:

_متاسفانه رنگ نقره ای ندارم ولی آبی و صورتی هست

شانه هایم افتاد گفتم :

_اینطوری که ست نمیشن

_اون چهار نقره ای رو با آبی یا صورتی عوض کنید

خوشحال شدم و گفتم:

_پس یک ۱۴ آبی رنگ بدید

از مغازه بیرون آمدم و  نخ بادکنم را دور انگشتم پیچ دادم و اهی کشیدم که باعث شد بخار غلیظی از دهانم خارج شود،جمعیت بازار دلم را گرم میکرد که هنوز سرشب است واقعا هم بود اما چون مجبور شده بودم یک راسته بازار شلوغ را دو بار بروم و بیایم به نظرم خیلی گذشته بود،تقریبا سعی میکردم از کنار بچه ها رد نشوم و دیگر به کسی راه ندهم سریع برای خودم راه باز میکردم و جلو میرفتم،بینیم آبریزش میکرد و هر پنج ثانیه فینگ فینگ میکردم،آن انگشتم که نخ بادکنک را دورش پیچیده بودم کبود شده بود،خواستم بی اعتنا باشم که دلم به حال انگشتم سوخت پیچ نخ را باز کردم و دور دوتا از انگشتان دیگرم بستم.در همین حال جلو میرفتم و از رهگذر ها تنه میخوردم که دوباره ان بوی دلنشین ذرت های داغ به مشامم رسید،جلوی دکه کسی نبود اما دیگر دلم نمیخواست بخرم نگاهی به آسمان انداختم و وارد کوچه شدم،تند تند راه میرفتم و گاهی میدویدم و بخار نفس هایم درصورتم پخش میشد،چشمان گربه ای زیر ماشین برق میزد،در خانه که رسیدم تند تند زنگ در را فشار میدادم،در را برایم باز کردند،پسرم در ورودی خانه را باز کرده بود و منتظرم بود. از بادکنک ها خیلی خوشش آمد،برایش تعریف کردم که چه بر سر بادکنک نقره ای آمد و او گفت رنگ آبی را بیشتر دوست دارد.

یخ وجودم که کنار بخاری باز میشد انگشتانم را میمالیدم و فکر ذرت ها بودم که هنوز مزه ی بویش زیر زبانم بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ا.نواب گفت:

    روان و زیبا
    فقط ما موندیم و ذرت 😋
    موفق باشید 🌹

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی روان وسلیس یک اتفاق رو روایت کردید ومنم با خودتون تا پایان کشوندید .طعم وبو ی ذرت مکزیکی رو یک لحظه حس کردم.
    این نشان از روایت خوبتون داره موفق باشید

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    زنده بااااااد. بسیار زیبا بود. عمیقا از نثر روان شما لذت یک داستان کوتاه حرفه‌ای را بردم. پیشنهادی دارم: به نظرم اگر بچه سفارش کرده بود که مادرش بادکنک بگیرد ان هم نقره‌ای و بعد ان اتفاق می افتاد، طبق قوانین داستان کوتاه، بر هم زدن آرامش اولیه که بخش مهمی از داستان کوتاه است بیشتر دیده می‌شد. در واقع مادر باز‌میگشت و پس از نا‌امید شدن از یافتن رنگ مورد علاقه پسرش راهی خانه می‌شد. ادامه ماجرا با خودتان. نقد مرا ببخشید. با قدرت ادامه بدید 🌸🙏🏻

    • زهره خالقی گفت:

      ممنونم از نظر مفید شما.بله درست میگید ایده ی جالبی بود برای مانع گذاشتن جلوی راه شخصیت،من فکر کردم همان موانع مثل شلوغی بازار و هوا رفتن بادکنک و کشمکش برای خرید ذرت کافی باشه،الان حس میکنم کاش این دغدغه که شما میگید هم میگنجاندم

  4. ayda گفت:

    خیلی ماجرای جالبی بود به خصوص بوی ذرت های داغ!!
    اما به نظرم عبارت “آبریزش بینی شدیدی داشتم” بهتر از “بینیم آبریزش میکرد” هست
    موفق باشید