تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کَنه
نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

 در دل یک جنگل سر سبز و پر نعمت، قلمرویی وجود داشت که از بخش‌های مختلفی تشکیل شده بود. «شیر» رهبر و رئیس همۀ حیوانات خشکی بود. یک طرف جنگل به دریا متصل می‌شد که شامل موجودات آبزی بود و دارای قلمرویی مستقل بودند و البته با خشکی مراوده‌هایی داشتند. فرمانروایی کل آبزیان با «نهنگ» بود و معاونت امور دریاها به دست کوسه‌ بود. در خشکی مدیریت گونه‌های مختلف به توانمند‌ترین افراد آن گونه تعلق داشت. مثلا شیر علاوه بر ریاست کل، رهبری چهارپایان وحشی را نیز به عهده داشت. در بخش حیوانات اهلی، گوزن شاخ بلند مدیر بود(طایفه گوزن شاخ بلند، سال‌ها پیش با همکاری قبیلۀ شیر با وحشی‌گریِ تمام، باقی گونه‌های گوزن را به کل منقرض کرده بودند و حالا بر حیوانات اهلی فرمانداری می‌کردند. بعد از آن پسوند شاخ بلند را حذف و خود را گوزن صدا می‌زدند). در بین خزندگان تمساح رئیس بود و در بین پرندگان جنگل، عقاب فرمانروایی می‌کرد. گونه‌هایی بودند که مقام‌های پایین‌تر مدیریتی را بر عهده داشتند؛ مثلا لاشخور معاون عقاب بود یا اره‌ ماهی‌ در معاونت امور دریا با کوسه‌ همکاری می‌کرد. با این وجود، مدیریت بین دستۀ اندکی از گونه‌های حیوانی گسترش یافته بود. و این گونه‌های «مدیر» حق هیچ‌گونه اعتراض به یکدیگر را نداشتند؛ اینطور بود که خانوادۀ پلنگ یا ببر یا گرگ، هیچ‌گاه نمی‌توانستند، اعضای خانوادۀ گوزن را شکار کنند، یا کوسه و نهنگ نمی‌توانستند اره‌ماهی را شکار کنند. این قانون را شیر به عنوان قدیمی‌ترین و با تجربه‌ترین عضو جنگل وضع کرده بود و به آبزیان نیز پیشنهاد کرده بود طبق این قانون عمل کنند.

 همه می‌دانستند که بجز خانوادۀ مدیران، باقی حیوانات شامل چرخۀ طبیعی بقا هستند و قوانین برای همه آن‌ها یکسان است و این مدت‌ها بود که خشم اعضای گونه‌های زیردست را برانگیخته بود. فقط اعضای خانواده مدیران بودند که در کهن‌سالی به مرگ طبیعی می‌مردند، باقی در ارابۀ بقا، باید می‌خوردند یا خورده می‌شدند. قانون دیگری هم که وجود داشت این بود که سر دستۀ هرکدام از گونه‌ها موظف بود، گزارش شکار و تلفات احتمالی اعضایشان را به سمع و نظر سلطان برساند. در این صورت شیر قادر بود، بر اوضاع کنترل دقیق‌تری داشته باشد و اجازه ندهد چرخۀ طبیعی دچار مشکل شود. کار حیوانات عادی، شکار کردن و خوردن و تولد و مرگ بود. همۀ قوانین حول این‌ کارها وضع شده بود و همه چیز از پیش مشخص بود. حیوانات ضعیف جملگی می‌دانستند که به طور طبیعی باید خورده شوند (به جز گوزن‌ها، اره‌ماهی‌ها و گونه‌های وابسته)؛ هرچند این حق طبیعی به آن‌ها داده شده بود که با فرار، مرگ خود را تا حد امکان به تعویق بیندازند، اما هدف از این کار فقط زنده ماندن نبود، بلکه هر حیوانی پس از فرار، اگر توسط حیوانات مخفی سلطان (غالبا حیوانات مخفی از میان یوزپلنگ‌ها، شغال‌ها و سمورها انتخاب  می‌شدند) رصد می‌شد، باید در اولین فرصت اقدام به زاد و ولد می‌کرد و گرنه محکوم بود. همچنین اگر تولید مثلِ ماده‌ای از موعد مقرر (طبیعی) آن عبور می‌کرد و توله‌ای نمی‌زایید، بازخواست می‌شد و تحت نظارت شیر، طبق قانون مجازات می‌شد. مجازاتی که حتی می‌توانست مرگ باشد، مرگی خارج از چرخۀ طبیعی. حیوانات، حقیقت مرگ نظام‌دار را از سر خواری و خفت پذیرفته بودند. آن‌جایی که می‌توانستند می‌خوردند و آن‌جایی که توان نداشتند خورده می‌شدند. سپس فرزندانشان همان راه را ادامه می‌دادند.

 شیر؛ حیوان قاطع، بی‌رحم و با ابهتی بود. او به سامان جنگل بسیار کمک کرده بود. پیگیری سرسخت او و قاطعیت در طول رهبریش به هیچ حیوانی جسارت این را نداده بود از قوانین تخطی کند و ساز خود را بزند. همه چیز بر پایۀ نظم پیش می‌رفت و جنگل از ثبات قابل توجهی برخوردار بود. اما حیوانات از این وضع ناراضی بودند، شیر با آن‌ها دم‌خور نمی‌شد و آن‌ها می‌خواستند با پیشوای خود رابطۀ نزدیکی برقرار کنند. می‌خواستند رهبرشان تکیه‌گاه آنها باشد نه اینکه با قوانین سخت، جان همه را به لب برساند. از اینکه همواره از مرگ فرار کنند و یا شاهد مرگ هم نوعانشان باشند، ملول بودند. هرچند این قانون طبیعی جنگل بود، همیشه اینطور بوده. همه می‌دانستند، اما حیوانات نمی‌خواستند رهبرشان اینگونه باور داشته باشد و مایل بودند، آنها را از «حقیقت تلخ» نجات دهد!

  از زمانی که در تاریخ جنگل ثبت شده بود، خاندان شیر رهبری جنگل را بر عهده داشتند و این مهارت در خون او و فرزندانش جاری بود. شیر بزرگ دو فرزند داشت که هردو از کودکی آنچه برای سلطنت نیاز است، آموخته بودند و اکنون جوان‌هایی آمادۀ حکومت بودند. از هیچ چیز ابایی نداشتند، هر دو خود را برازنده‌ی سلطنت می‌دانستند. غرور آبا و اجدادی در رگهایشان نبض می‌زد، همه شاهد بودند. شیر بزرگ، به جز ترس از درگیری آن‌ها بر سر خلافت، دلهورۀ دیگری نداشت. از زبان نیاکانش به وفور شنیده بود، که میان فرزندان، بر سر سلطنت چه خون‌ها ریخته شده است. شیر بزرگ می‌دانست عمر او به زودی سر می‌رسد و یکی از فرزندان باید راه پدر را ادامه دهد. این را با ماده شیر در میان گذاشت، او نیز به تشویش افتاد، اما در نهایت مصلحت این شد که موضوع را با خودِ فرزندان در میان بگذارند و در حقیقت دریابند، کدامیک برای سلطنت آماده‌تر است. هرکدام که انتخاب می‌شد، باید تا پایان عمر به رهبری ادامه می‌داد و راه گریزی نداشت. شیر بزرگ می‌دانست، که فرزند ارشد او بیشتر به خودش شباهت دارد و در میان حیوانات، از قدرت، وقار و اعتبار بیشتری برخوردار است. به همین سبب دوست داشت او را به جانشینی برگزیند. اما هیچ‌کدام از حیوانات، شیر ارشد را به دلیل غرور، تعصب و وحشی‌گریش دوست نداشتند. در عوض همواره آرزو می‌کردند، شیر کوچک به سلطنت برسد؛ فرزند کوچک با مهربانی، بیش از برادر در دل حیوانات جنگل جای گرفته بود. او نیز به ذات، خوی درندگی و قدرت داشت، اما این‌ها در ظاهرش هویدا نبود، آرام و شاید بیشتر شبیه ماده شیرها بود و به سبب این آرامش ترس و وحشت کمتری ایجاد کرده بود.

   در همۀ این سالها شیر بزرگ، آنقدر درگیر سلطنت بود که از شناخت فرزندانش غافل مانده بود. لرزان و نگران از عاقبت خلافت، نزد آن دو رفت تا دربارۀ امر خطیر جانشینی نطق کند. اما در کمال تعجب دریافت که آنها قبل همه، برنامۀ جانشینی پدر را به دقت تنظیم کرده‌اند! قرار آن دو بر این شده بود که شیرچه یا همان شیر کوچک به عنوان جانشین پدر و سلطان جدید در میان حیوانات معرفی شود، اما سلطنت حقیقی با شیر ارشد باشد و همۀ تصمیم‌های اساسی جنگل توسط او انجام بگیرد. هردو برادر با شناختی که از هم داشتند، فهمیده بودند که بهترین راه، تازه‌ترین راه است؛ راهی که هیچ‌کدام از نیاکان به عمل نرسانده و به جای آن، خون سلطنتی را بیهوده به هدر داده بودند. اما این دو برادر راه جدیدی کشف کردند. راهی که جنگل را راضی می‌کرد و حکومت را باقی. شیر بزرگ، در ابتدا از تصمیم فرزندانش حیران مانده بود، اما پس از شگفتی خوشحال شد و دریافت که عزیمت آسانی خواهد داشت.

 شیر کوچک با زبان چرب و حیوان‌داری خالصانه و میانه‌روی کارساز، در واپسین روزهای عمر شیر بزرگ، به عنوان جانشین و سلطان جنگل معرفی شد. حیوانات خشنود شدند، به جشن و سرور پرداختند. بهشتی که منتظرش بودند در راه بود، ایمان داشتند که شیرچه زندگی راحت‌تری برایشان فراهم می‌کند و دیگر دوران رنج به سر رسیده است. برادر بزرگ در شبِ جانشینی، فروتنانه در گوشه‌ای ایستاده بود و آسوده تماشا می‌کرد. پس از مرگ پدر، باید به اوضاع سر و سامانی تازه می‌بخشید.

(به اقتباس از کتاب قلعۀ حیوانات)

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما