تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اولین عکس
نویسنده: فریده فرد

در آغوش پدر ، از دیدن گلهای رنگارنگ پارک لذت می بردم .
به زمین بازی بچه ها که نزدیک شدیم ، پدر مرا ، از آغوشش روی زمین گذاشت . دستم را گرفت . لبخند مهربانش از پشت سبیل باریک و طلایی اش نمایان شد و گفت ، دوست داری تاب بازی کنی؟
از دیدن بچه های هم قد خودم خیلی خوشحال شده بودم .
بدون توجه به سوال پدر، خواستم به سمت آنان بدوم که او مانع ام شد و گفت ، دخترم یواشتر . مواظب باش نخوری زمین .
کفش کتانی سفیدی که بندهای قرمز رنگی رویش نقش بسته بود ، پاهای کوچکم را همراهی می‌کرد. با اشتیاق روی ماسه های زمین بازی می دویدم.
انگار می خواستم پرواز کنم .
پدر همچنان دستم را گرفته بود و همراهم می آمد .
به طرف سرسره بلندی رفتم . بابا گفت نه ، اون برای تو مناسب نیست . مال بچه‌های بزرگتره . تو بهتره این سرسره که مخصوص کوچکتر هاست را امتحان کنی.
قبل از اینکه مجال مخالفت داشته باشم ، در آغوش پدر، به سمت سرسره ی کوچک آبی رنگی در حال حرکت بودم .
بابا به آرامی مرا روی پله‌های سرسره قرار داد . چند کودک جلوتر از من ، یکی یکی از پله ها بالا می رفتند . به آخرین پله کمی‌رسیدند همانجا می‌نشستند و با سرعت به سمت پایین سر می خوردند . لحظه ای محو تماشای آنها شدم و دستم را برای گرفتن شان رها کردم .چیزی نمانده بود که از پله ها به پایین پرت شوم ، ولی بابا از پشت سرمرا گرفت و به سمت پله‌های آهنی هل داد و گفت، حواست باشه . نباید دستت را رها کنی .محکم میله ها را بگیرو از پله ها یکی یکی بالا برو. به اشتیاق سر خوردن به زحمت خودم را به بالای سرسره رساندم و روی بالاترین نقطه آن نشستم .قبل از سر خوردن از آن بالا به اطراف و پدرم نگاهی انداختم .برای اولین بار بود که خودم را بالا تر و بلندتر از بابامی‌دیدم .خیلی خوشحال بودم .دیدن پارک از آن بالا چقدر لذت بخش بود. به بچه هایی که در تلاش بودند پله‌ها را بالا آمده و در جایگاه من قرار بگیرند با غرور خاصی نگاه می کردم .احساس پیروزی نسبت به آنها داشتم . موقع سر خوردن حس می کردم سرعت هم به اندازه سرعت نور است . خیلی هیجان انگیز بود. من مدام از پدرم می خواستم احازه دهد تا این بازی را تکرار کنم . تابستان بود و هوا گرم .
حسابی عرق کرده بودم و تشنه ام بود. درهمین حین ، پسری بایخدان سفید دردست وارد زمین بازی شد .همه بچه ها به سمت اودویدند. باتعجب دست ازبازی کشیدم وکنار پدر مشغول نگاه کردن آنها شدم. هرکدام موقع برگشت ،خوراکی های رنگی در دست داشتند که آن رابا زبان لیس می‌زدند. انگار خیلی هم خوشمزه بوده. تاحالا چنین چیزی ندیده بودم .بابا گفت تو هم بستنی میخوای .سکوت کردم. با خودم فکرکردم ،بستنی هایی که مامان برام تاحالا خریده ،سفید بودن. این چه جور بستنیِ که رنگی رنگیه؟ بابا ازنگاه‌های مشتاق ومتعجب من جواب را گرفته بود. به همین دلیل به سمت پسرک رفتیم و دوتا بستنی خریدیم . بابابستنی قرمزی که چوب بلندی بهش وصل بود رابه دستم داد . بستنی آبی را هم خودش برداشت. سعی کردم قبل از خوردن بستنی آن را بو کنم ، ولی با برخورد خنکی اش به صورتم ، ناخودآگاه دهانم را باز کردم و با زبان آن را لیس زدم . شیرین و آبدار و خنک بود. بابا گفت خوشت میاد ، خوشمزه اس .
خندیدم و گفتم خیلی سرد و شیرینه .
بابا گفت ،خوب برای همین بهش میگن بستنی یخی.
النگو های رنگارنگ پلاستیکی زیادی در دست داشتم که همه ی آنها را خواهر و برادر بزرگترم از پول تو جیبی های خودشان برایم خریده بودند. از داشتن آنها خیلی لذت می بردم .همیشه مانند اسباب بازی رنگهایش برایم آرام بخش و سرگرم کننده بود‌. از تکان خوردن شان موقع لیس زدن به بستنی خنده ام می گرفت . بعد از خوردن بستنی خواستم به زمین بازی برگردم که پدرمرا در آغوش گرفت و به سمت آبخوری که در آن نزدیکی ها قرار داشت برد.دست و صورتم را شست و در همین حین گفتم ، بابا تاب بازی نکردم . گفت ، باشه . ولی قبلش می خوام یه کار دیگه انجام بدم . با خودم فکر کردم چه کاری قراره انجام بدیم که جذاب تر ار تاب بازی باشه . هنوز نگاهم به زمین بازی بود که بابا مرد جوانی را که یک جعبه ی سیاه بزرگ از گردنش آویزان بود را صدا زد و گفت ،می خوام یه عکس قشنگ از این دختر زیبای من بگیری.
با خودم گفتم عکس دیگه چیه. یعنی می خوان چیکار کنن .کمی ترسیده بودم .باباخواست مرا روی زمین بگذارد که دستهایم را دور گردنش محکمتر پیچیدم . بغض کرده بودم .بابا صورتم را بوسید و گفت ، نترس دخترم . من پیشت هستم . تو همینجا بشین تا این آقا ی عکس ازت بگیره . فقط قول بده تکون نخوری. به پدرم اعتماد داشتم . هیچ وقت دروغ نمی گفت و خیالم راحت بود که مرا تنها نخواهد گذاشت. با نگرانی روی لبه ی کرت باغچه نشستم . پیراهنم ، بلند و چین دار بود و روی پاهایم را می گرفت . دست هایم را روی زانوهایم گذاشتم . دیدن النگو های رنگی بهم آرامش میداد .

آن مرد هنینطور که جعبه ی سیاه را جلوی صورتش نگهداشته بود به من گفت ، دختر خانم به این دستم نگاه کن و بخند .
من با نگرانی پدرم را نگاه می کردم و با خودم گفتم برای چی باید بخندم .اگه گریه نمیکنم به خاطر قولی بود که به بابا دادم .
همانطور که پدر گفته بود چند ثانیه ای طول نکشید که کار عکاس تمام شد و دوباره در
آغوش پدر به آرامش رسیده بودم و به سمت زمین بازی در حال حرکت بودیم .
و الان بعد از ۴۰ سال ، دیدن آن عکس، با آن النگوهای پلاستیکی و پیراهن قرمز چهارخانه ، مرا به یاد آغوش مهربان و امن پدر می اندازد . پدری که سالهاست سفر کرده و من ، دلتنگ مهربانی هایش هستم .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما