تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دست سرنوشت
نویسنده: راضیه یگانه

 

به ساعت رومیزی نگاهی می­اندازم. ساعت نه و بیست دقیقه است و ده دقیقه دیگر، تا پایان زمان­بندی خواندن درس زیست­شناسی زمان دارم. این ده دقیقه را به جمع کردن مطلبی که در حال خواندنش هستم و خواندن خلاصه­ی مطالب امروز اختصاص می­دهم.

ساعت نه و نیم، زمان خواندن درس زیست شناسی به پایان می­رسد. از جا برمی­خیزم و برای گذراندن زمان بیست دقیقه ای استراحتم، به آشپزخانه، پیش مادر می­روم. مادر لبخندزنان در حالی که بشقابی میوه در دست دارد به سمت من می آید و می­گوید: «خسته نباشی. بیا خودت رو تقویت کن.» از مادر می خواهم کنارم بنشیند تا با هم میوه بخوریم و گپ بزنیم. تازه بحثمان گل انداخته که آیسان و آیناز با سرعت به طرف من می دوند و برای پریدن در آغوش من از هم سبقت می­گیرند. هنگامی که خودشان را به آغوش من پرتاب می­کنند، آرنج دست آیسان به سر آیناز برخورد می­کند. آیناز با گریه می گوید: «آخ سرم … دستت رو زدی تو سرم … » آیسان می­گوید: «به من چه … تو الکی سرت رو زدی به دست من … » دعواهاشان تمامی ندارد. من و مادر سعی می­کنیم به دعوا خاتمه بدهیم. پس از برقراری آتش بس، هر دو در بغل من می نشینند و شروع می کنند به تعریف کردن آن چه از صبح انجام داده­اند.

مادر از جا بلند می­شود و به سمت گاز می­رود. قوری را برمی­دارد و در فنجانی که به همراه یک قاچ کیک، در سینی گذاشته، برایم چای می­ریزد. قوری را روی گاز می­گذارد و همان جا روی یک صندلی می­نشیند. همان­طور که مشغول بازی با بچه ها هستم به مادر نگاهی می­اندازم و می­بینم که با دست راستش، دست چپش را محکم گرفته، فشار می­دهد و سعی می­کند پشتش را به طرف من بچرخاند تا من متوجه دردش نشوم. از جا بلند می شوم و بالای سرش می­روم. از او می­پرسم: «چه شده؟» مادر می­گوید: «چیزی نیست، یه کم درد گرفته خوب میشه. برا کار زیاده.» آثار درد شدید در چهره اش نمایان است و هر چه تلاش می­کند نمی­تواند دردش را پنهان کند. دستش را به سمت قفسه سینه اش می­برد و کمی به خود می پیچد. کنارش می­نشینم. دستش را در دست می­گیرم و می گویم: «مامان اگه حالت خوب نیست، بریم دکتر؟» مادر می­گوید: «نه بابا، دکتر بریم چی کار. خودش خوب میشه. هم از خستگیه، هم شیطنت بچه ها یه کم بیشتر شده. چند بار دیگر هم درد گرفته، یه کم استراحت بکنم خوب میشه.» می گویم: «مامان ببخشید که همه کارها افتاده با شما. این یه ماه که بگذره و من کنکورم رو بدم، بعدش شما یه ماه کامل استراحت کن، استراحت مطلق. خودم هم کارای خونه رو انجام می­دم، هم بچه ها رو نگه می­دارم.» مادر می گوید: «اصلا لازم نیست به این چیزا فکر کنی.. تو فقط به فکر درست باش. حالا هم این چایی رو بردار، برو سراغ درست که این یه ماه آخرخیلی سرنوشت سازه. تو باید به آرزوت برسی. باید معلم بشی. هیچ چیزی نباید مانع رسیدن تو به هدفت بشه.» لبخند بر لبانم نقش می­بندد و دلم قرص می­شود. مادر را بلند می­کنم و به اتاقی می­برم تا کمی استراحت کند. به آیسان و آیناز هم سفارش می کنم که آرام بازی کنند تا مادر کمی بخوابد. کمی هم نصیحتشان می کنم که کمتر بازیگوشی کنند تا مادر این قدر خسته نشود.

به اتاقم باز می­گردم. سینی چایی را روی میز می­گذارم. کتاب ریاضی­ام را برمی­دارم و پشت میز می­نشینم. چراغ مطالعه را روشن می کنم و صفحه ۱۰۳ کتاب ریاضی ام را باز می­کنم. در برنامه­ریزی امروزم، فصل ۱۵ صفحه ای دنباله ها و ۲۰ تست  دارم که باید طی یک ساعت و نیم آن ها را انجام دهم. غرق در کتاب می­شوم. هر مطلبی را که می­خوانم، ابتدا مثال ها و نمونه سوالاتش را حل می­کنم، سپس فرمول ها و نکات مهم­اش را به صورت نمودار درختی، در دفترچه خلاصه نویسی­ام یادداشت می­کنم. فصل تمام می­شود. دفترچه خلاصه نویسی­ام را در دست می­گیرم تا قبل از رفتن به سراغ تست­ها، یک دور فصل را مرور کنم. نیم صفحه­ای بیشتر نخوانده­ام که آیناز گریه کنان به داخل اتاق می­دود. می­گویم: «یه ساعت هم نمی­تونید دووم بیارید؟ مگه من نگفتم مامان باید استراحت کنه؟ باز دعواتون شده؟» همان طور که گریه می­کند، چند بار پشت سر هم می­گوید: «مامان!» یک لحظه ذهنم قفل می­کند و نمی توانم چیزی بگویم. بلند می­شوم و به سمت اتاقی که مادر در آن خوابیده بود، می­دوم. مادر دارد به خود می­پیچد و «خدا خدا» می­گوید. می گویم: «مامان … مامان چی شده؟» مادر می­گوید: «قفسه سینه ام … داره به شدت تیر می کشه … خیلی درد گرفته … نمی­تونم تحمل کنم … وای … خدا …» رو به آیناز می­گویم: «بدو گوشی تلفن را بیار.» سعی می کنم مامان را آرام کنم، «مامان جان چیزی نیست … الان می­ریم دکتر … مامان … »

آیناز با گوشی تلفن برمی­گردد. مرددم که به بابا زنگ بزنم یا به اورژانس. شماره ۱۱۵ را می­گیرم. صدایی از پشت خط می­گوید: «اورژانس، بفرمایید.» می­گویم: «مامانم … مامانم قلبش درد می کنه … خیلی … دستش و قفسه سینه اش … تیر می کشه … یه ساعته … اولش دردش کمتر بود اما الان داره به خودش می پیچه … التماستون می­کنم زودتر بیاید … سابقه؟ … نه، سابقه نداره … خیابان نواب، کوچه سه، فرعی دو، انتهای کوچه.» کمی راهنمایی­ام می­کند که مادر را در حالت درازکش نگه دارم و … و می­گوید تا دو دقیقه­ی دیگر همکارانش می­رسند. تلفن را قطع می­کنم و شماره بابا را می­گیرم. در چند جمله به صورت خلاصه قضیه را تعریف می­کنم و از او می­خواهم هر چه سریع­تر خودش را برساند. از جا برمی­خیزم و با عجله به سمت اتاقم می­روم. لباس­هایم را می­پوشم تا زمانی که آمبولانس آمد بتوانم همراه آن­ها به بیمارستان بروم. برای مادر هم یک مانتو و یک شال می­آورم و به او کمک می­کنم تا آن­ها را بپوشد. چادرش را هم کنارش می­گذارم تا همراهم ببرم. صدای آمبولانس از دور به گوش می­رسد. به سمت حیاط می­دوم تا در کوچه را باز کنم. آمبولانس به سر کوچه­ی فرعی ما رسیده و راننده دارد با چشم به دنبال خانه­ی ما می­گردد. برای آن­ها دست تکان می­دهم. کوچه تنگ است و آمبولانس نمی­تواند وارد کوچه شود. همان­جا ماشین را خاموش می­کنند. برانکارد را از پشت ماشین برمی­دارند و با قدم­های تند به سمت خانه ما حرکت می­کنند.

یکی از پرستارها مادر را معاینه کرده، می­گوید: «سریعا باید منتقل بشن به بیمارستان .» دلهره­ام بیشتر می­شود. تا آن­ها مادر را روی برانکارد بگذارند و به سمت آمبولانس ببرند، به آیناز و آیسان سفارش می­کنم در خانه بمانند تا بابا برسد. در همین حین، خانم همسایه که با شنیدن صدای آمبولانس، متوجه وجود مشکلی شده، وارد خانه می­شود. توضیح مختصری به او می­دهم و آیناز و آیسان را به او می­سپارم و به سمت آمبولانس می­دوم.

آمبولانس وارد محوطه بیمارستان می­شود و نزدیک در ورودی اورژانس توقف می­کند. مادر را به اتاقی می­برند و او را روی تخت می­خوابانند. دو پرستار اورژانس از اتاق خارج می­شوند و پرستار دیگری بالای سر مادر می­آید. علائم حیاتی او را چک می­کند و در برگه ای یادداشت می­کند. چند دقیقه بعد دکتر وارد اتاق می­شود و از من می­خواهد که خارج از اتاق منتظر بمانم.

پدر به بیمارستان آمده و هر دو پشت در اتاق، به انتظار خروج دکتر ایستاده­ایم. هزاران اتفاق جورواجور، پی در پی، در ذهنم رژه می­روند تا این که دکتر پس از حدود ۱۵ دقیقه معاینه، از اتاق خارج می­شود. با پدر به دنبال او می­رویم و حال مادر را جویا می­شویم. دکتر می­گوید: « برای دادن نظر قطعی، نیاز به انجام آزمایشات و عکس برداری است.» دوباره از دکتر خواهش می­کنم تا ما را از حال مادر باخبر سازد. دکتر می­ایستد. رو به من می­کند و می­گوید: «دخترم هنوز نتیجه قطعی نیست؛ اما حال قلب مادرت هم خوب نیست. کمی دیر مراجعه کرده. باید خیلی مراقبش باشی. انجام هر کار سنگینی یا ایجاد هر نوع سر و صدایی یا وارد آمدن هر نوع هیجان و استرسی مشکلش را تشدید می­کند. فارغ از اینکه نیازمند عمل جراحی باشد یا نباشد، مادرت به چند ماه استراحت مطلق نیاز دارد.»

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    داستانتون خوب بود وروان اما به نظرم اسم داستان با مفهوم ارتباطی نداشت.
    موفق باشی

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود. خیلی روان نوشته بودید و از این حیث معرکه است. فقط به نظرم پایان مشخصی ندارد. موفق باشید 🙂