تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نیمچه ادمیزاد
نویسنده: زهرا پورلباف

همه صف کشیده بودند. و انبوه آدمیان به چشم می آمد.. عده ای لباس های بلند قرمز رنگ به تن کرده بودند. و عده ای دیگر با لباس های ابی رنگ در میان صفوف حضور داشتند. و مدام خود را وارسی می کردند.یکی یکی داخل میشدند. چشم هایشان مملو از انتظار بود. نیمچه آدمیزاد بودند دیگر.. و آرزو های طول و درازی که تا افق نقش می بستند.. 

تو چی فکر می کنی؟ به نظرت شبیه آدما می شیم؟ 

من که خیلی مشتاقم، نمیدونم اگه نشه چه بلایی سرم میاد.. 

همه از آنچه که بودند خوشحال نبودند. آوازه ی آدمیزاد ها خیلی وقت بود که در شهرشان پیچیده بود. می گفتند اگر به ان دانشگاه بروند شاید بتوانند آدمیزاد شوند. و به راستی مگر چه چیز آن ها را از آدمیزاد بودن جدا می کرد؟ 

به نظرت آدم ها چی دارن که ما نداریم؟ 

نمیدونم؛ ولی انگار اونا یه چیز دارن به نام عقل… 

فک می کنی ما نداریم؟ 

چرا داریم… ولی اونا انگار یه مدل بهتر شو دارن… 

یا حداقل می دونن چطور خوب ازش استفاده کنن… 

در میان صفوف نیمچه آدمیزاد، صف هایی هم بود که باب تمسخر باز کرده بودند و نیمچه های دیگر را تا می توانستند مسخره می کردند…. 

به نظرت اونا برای چی صف کشیدن؟ 

صف کشیدن که ما رو مسخره کنن دیگه.. 

این همه آدم واسه مسخره ی ما؟ 

نه مگه شما نشنیدین؟ 

چی رو؟ 

اینکه هر کی به دانشگاه آدمیزاد ها نره، بهش بلیط دنیای رویایی رو می دن تازه کلی امکانات هم میزارن در اختیارش.. 

به نظرت بهتر نبود ماهم مثل بقیه ی می رفتیم اون صف؟ 

چرا؟ 

اون صف خیلی طولانی تره و تعدادشون از ماها خیلی بیشتره.. تازه امکانات اونجا هم گفت خیلی بهتره… 

به نظرت چرا اومدیم تو این صف؟ 

برای اینکه آدمیزاد بشیم دیگه.. 

که چی بشه؟ 

که دیگه نیمچه نباشیم… 

مگه نیمچه بودن چشه؟ 

مثل ادمیزادنیست دیگه… 

آدمیزاد چی داره که ما نداریم؟ 

میگن آدمیزادا کاملن… نقض هاشون رو بر طرف کردن.. 

یه قاعده توشون هس که میگن انسانیته و بهش پای بندن. تازه یه نفر هم دارن که بهشون درس زندگی میده. 

حالت میخوای نیمچه بمونی؟ 

نه… 

چرا؟ 

میخوام نقض هام بر طرف بشه…

صف اون ور طولانی تره ها؟ 

خب باشه… 

امکاناتش بیشتره ها؟ 

خب باشه… 

تعدادشون از ما بیشتر ها؟ 

خب باشه… به رسیدن به حقیقت نمی ارزه؟ 

چطور؟! 

میگن نقضشون که بر طرف میشه؛ چشاشون به روی حقیقت باز میشه… 

عجب… نیمچه؟ حقیقت چه شکلیه؟ 

نمی دونم… اما هر چی که هست… میگن خیلی خوبه.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما