تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سه تلفن
نویسنده: ناهید یوسف‌زاده

سه تلفن
تلفن اول:
فریده: الو… سلام میترا جون…
میترا: به به سلام. خوبی؟ شوهر و دخترت خوبن؟
فریده: ممنون. تو چطوری؟ علی آقا خوبن؟ چند وقته خبری ازت نداشتم گفتم احوالتو بپرسم. رفتی چکاپ ماهانه؟
میترا: تشکر که به فکرمی… آره رفتم… همه چی خوب بود… گوشی رو شکمم گذاشت و صدای قلبشو شنیدم… یه دختر مثل دختر گلته
فریده: خدا رو شکر… مبارک باشه. فشارت چطور بود؟
میترا: از استرس کمی بالاست دکتر گفت که فشار دوره حاملگیه. اگه این دو ماه آخری رو به خیر بگذرونم هنر کرده ام. به جز پیاده روی آروم، استراحت مطلق برام تجویز کرده… تو در چه وضعی هستی؟
فریده: هی خوبم… سختی هاش گذشته… این ماه آخر رو بخاطر فشارخون بالا، تحت مراقبت شدیدم. نباید وزنم بالاتر بره. سر بچه چرخیده و اومده پایین بر عکس فشارم که اون بالا بالا ها برای خودش می چرخه.
میترا: تو رو خدا خیلی مراقب باش و رعایت کن. دکتر به منم گفته کسایی که سر حاملگی فشار می گیرن وضعشون خطرناکتر از کسانیه که مثل تو همیشه درگیرش هستین.
فریده: پس هر دومون باید خیلی حواسمون باشه. الو… الو… هستی؟
میترا: هستم. زنگ آیفون رو می زنن. برم در رو باز کنم، برگردم.
فریده: دیگه مزاحم نمی شم… سلام برسون. خدانگهدار.
میترا: تو هم سلام به آقا محسن برسون… خداحافظ

تلفن دوم:
میترا: الو سلام
فریده: سلام عزیزم. خوبی؟ شوهرت خوبن؟
میترا: ممنون. سلام دارن خدمتتون. چند بار زنگ زدم نبودی دیگه مطمئن شدم که حتما بیمارستان رفتی واسه سزارین.
فریده: آره خوب، یک هفته تو بیمارستان بعدش یکماه هم خونه بابام بودم. دو روزه برگشتم خونه.
میترا: قدمش مبارک. از زایمان برام بگو… دردش زیاد بود؟ ترس داشتی؟
فریده: راحت راحت که نبود ولی می دونی که تحمل هیچ دردی مثل درد زایمان شیرین نیست اونم به عشق داشتن یه فرشته کوچک و مامانی کنارت.
میترا:وای… چون زایمان اولمه ترسم زیاده خوش به حالت راحت شدی… تشخیص سونو درست بود؟ کاکل زریت سالمه؟ خودت خوبی؟
فریده: بد نیستم. چرا ترس؟ به یاری خدا بعد از زائیدن دیگه فشارت و سنگین راه رفتنت خوب میشه. بعد از نه ماه بارداری شب بیداریهات با بچه تازه شروع میشه که نمی ذاره یه شب راحت بخوابی اونوقته که میگی، به قول فریده ای کاش هنوز تو شکمم بود.
میترا: خدا از دهنت بشنوه. سالم باشه من تا همیشه در خدمتشم. امین آرومه؟ خوب می خوابه؟
فریده: همش خوابه!! مگه اسمشو می دونی؟
میترا: اسمشو تو خواب فهمیدم. چند شب پیش خواب دیدم یه نوزاد که دو تا بال داشت و دورادورش نورانی بود بالای خونمون پرواز می کرد. قیافه و صداش شبیه خودت بود. حرفهاش هنوز تو گوشمه که می گفت: خاله میترا مامانم رو کمک کن. ازش پرسیدم تو کی هستی؟ گفت: من امین فریده هستم. بعد پرواز کنان به بالا رفت و تو نور زیادی محو شد. الو… الو….. فریده گوش میدی؟ صدات نمیاد؟
فریده: خواب دیدی خیر باشه. چه جالب!! آخه منو محسن از اول حاملگی اسمش رو امین گذاشته بودیم. چطور تو خواب تو اومده؟ ناقلا حتما اسمش رو از خودم شنیده بودی؟
میترا: نه بخدا نشنیده بودم. دیگه مزاحمت نمی شم برو تا خوابه به کارات برس. سلام برسون. خداحافظ.
فریده: تو هم سلام برسون… خدانگهدار
تلفن سوم:
میترا: الو… آقا محسن خودتونین؟… سلام میترا هستم.
محسن: بله متوجه شدم. خوبین؟ علی خان خوبن؟
میترا: سلام دارن خدمتتون. فریده جون خوبن؟ هستن؟
محسن: ممنون….با نسیم رفتن هوا خوری پارک محله…اگه پیغامی دارین بگم بهتون زنگ بزنه…
میترا: راستش کار مهمی ندارم فقط می خواستم حالتون رو بپرسم و بگم که منم زایمان کردم و خدا رو شکر خودم و بچه سالمیم
محسن: تبریک می گم… بسلامتی و دلخوشی…
میترا: یه چیز دیگه بهش بگین وقتی شبا نمیذاره بخوابیم میگم بقول فریده کاش هنوز تو شکمم بود. وروجک بر عکس امین شما خیلی بی قراره. راستی حالش خوبه؟
محسن: امین؟ منظورت کیه؟
میترا: خب امین پسرتون….
محسن: مگه خبر ندارین؟
میترا: چی رو؟
محسن: که چند ساعت قبل از سزارین فشار فریده بالا رفت و حالش بحرانی شد و بچه به دنیا نیومده تلف شد؟!
میترا: ای وای… ای وای…!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما